- وقتی کرگدنی را عاشق می‌کنی، در واقع کاری غیرممکن را انجام داده‌ای و این فرآیندی برگشت‌ناپذیر است... -




آن‌چه گذشت!

          امروز به خیلی چیزها کار ندارم. چیزهایی که شاید بتوان گفت هیجان‌انگیز و جذّاب هستند و حتّی آن‌قدر جاذبه داشته‌اند که قرن‌ها بشر را به دنبال خود کشانده‌اند.

          در روزگاری دور که بودنش هنوز در جایی میان افسانه و واقعیت معلّق مانده است، خدایان، موجوداتی با خصوصیات بشری بودند که حتّی ‌ازدواج نیز می‌نمودند و بچّه‌دار می‌شدند. در اسطوره‌های یونانی، موجودات ذی‌شعور، یا خدا و یا غول و یا بشر بودند. آن روزها حتّی رفت‌وآمد بین خدایان و انسان‌ها متداول بود و در این میان نیز، «زئوس»، حاکم مقتدر آسمان‌ها بود که بارها و بارها به زمین آمد و بعدها از این کُره‌ی خاکی، زنی را نیز به همسری گرفت.

          روزگاری که بشر نشسته بود در خانه‌ی خود، وسط یک زمین بزرگ که بیشترش هم خالی بود و کلّ هستی را تفسیر می‌کرد. شاید از آن‌همه جدّ و جهدی که می‌شد تا مثلاً بگویند ستاره چیست و یا زمین کجای دنیا قرار دارد، امروز خنده‌مان بگیرد! امّا به هر حال آن دوره هم یکی از دوره‌های زندگی بشری بوده است و هیچ تضمینی نیست که نوادگان ما، سال‌ها بعد بر ما پوزخند نزنند!

          شاید آن دوره هنوز برای خیلی‌ها دوره‌ای پُرکشش با طعم زیبای اسطوره و درهم‌آمیختگی شجاعانه‌ی حقیقت و افسانه باشد، یا شاید برای خیلی‌ها خود حقیقت باشد؛ امّا این‌ها مهم نیست...

          روزگاری بود که حقیقت برای بشر، چیزی مطلق بود و بیش از آن‌که «درک‌کردنی» باشد، «پذیرفتنی» بود! اصلاً مهم نبود که شما درکش می‌کنید یا نه؛ مهم این بود که باید قبولش می‌کردید! آن روزها، روزهای سلطه‌ی کلیسای قرون وسطی بود؛ آن‌ روزها، برای این‌که شما را به رستگاری برسانند، شکنجه‌تان هم می‌کردند! چون مهم این بود که حقیقت را بپذیرید. شما به حقیقت نمی‌رسیدید، شما را به حقیقت می‌رساندند؛ البته این رخداد تلخ، در خوش‌بینانه‌ترین حالت بعید ممکن، اتّفاق می‌افتاد! و من، خود را به‌شخصه یکی از نوادگان همین دیکتاتورهای تاریخ می‌دانم...!!

          آن روزها، خداوند، محکم و استوار ایستاده بود و با اقتدار بر جهان حُکم‌رانی می‌کرد و بسیار سخت‌گیر و نکته‌سنج بود! در یکی از همان روزها بود که «گالیله» روی پاهای خود در مقابل هیئت «انکیزاسیون» (تفتیش عقاید) کلیسایی ایستاد تا بگوید که زمین، محکم و پابرجا ایستاده است! و بعد هم زیرلب زمزمه کرد: «امّا زمین هنوز می‌چرخد و من این را می‌دانم...».

          آن‌ روزها حالا برای ‌خیلی‌ها، سنبل تراژدی حاکمیت ایدئولوژی و بدتر از آن، ایدئولوژی دینی است؛ و برای خیلی‌ها آرزویی شیرین که مگر دوباره رحمت خداوند بر بشر نازل شود و بشر زیر حکومت والیان دین به رستگاری برسد! امّا این هم مهم نیست...

          بعدها زمین چرخید و زمان گذشت، تا این‌که بشر سرگردان مردّد ماند بین‌ این‌که اصلاً هست و یا نیست؟! وجود دارد یا نه؟ تا روزی که یکی پیدا شد و آمد و لطف کرد و بلند فریاد کشید: «من، فکر می‌کنم، پس هستم!». عجب، چه شهامتی! فقط حیف که «کانت» یادش رفت دقّت کند اوّل این جمله از کلمه‌ی «من» استفاده کرده و این یعنی وجود خود را از ابتدا پذیرفته است؛ پس وی چیزی را ثابت نکرده بود و تنها دور خود چرخیده بود! همین.

          شاید این داستان، ما را به یاد «منصور حلاج» بیندازد که یک روز راه افتاد و فریاد برآورد: «إنا الحق.»! آن‌جا که «حلاج» نتوانست از بیان «من» خودداری کند، شاید همه‌چیز را خراب کرده بود! آخر وقتی به خداوند رسیده‌ای دیگر نباید چیزی از من مانده باشد و همین بود که «شمس تبریزی» پرخاشگرانه برگشت و گفت: «آخر خدا کجا از فلانه‌ی مادر بیرون آمده است!؟ خدا، خداست!».

          بشر همین‌طور بین مذهب و فلسفه و علوم تجربی، بالا و پایین می‌شد که یک موجود ناسازگار و شلوغ پیدا شد و عنوان کرد:‌ «لزوم وجود علّت برای رخدادها قابل اثبات نیست.»؛ و با جسارت ادامه داد: «از کجا معلوم این رابطه‌ی علّت و معلولی که می‌گوییم بین رخدادها و روادید وجود دارد، فقط یک رابطه‌ی ترتیبی صرف نباشد؟!». یعنی فقط دو اتّفاق پشت سر هم رُخ داده‌اند و سال‌ها است که این اتّفاق می‌افتد و فقط همین و شاید یک روز این ترتیب رعایت نشود! و به این راحتی بود که «هیوم»، برهان قدر «علّیت» را برای نخستین‌بار زیر سوال برد.

          در شرق و غرب این عالم، باز هم بودند کسانی که می‌خواستند به هر ترتیب ممکن، جهان و روابط حاکم آن را کشف و تفسیر کنند. آدم‌هایی که زیاد فریاد می‌کشیدند و بلندبلند فکر می‌کردند. «دکارت»، «هگل»، «فروید»، «مارکس»، «اویلر»، «شرودینگر»، «بور»، «پلانک»، «هایزنبرگ»، «مینکوفسکی»، «منلائوس»، «هویگنس»، «نیوتن»، «کوری»، «یانگ»، «ماکسول»، «فارادی»، «آمپر»، «بکرل»، «تامسون»، «هرتز»، «لورنتز»، «چادویک»، «پاولی»، «ریشتر»، «چانداراشیکار»، «ادیسون»، «بل»، «دایر» و هزار و یک بزرگ دیگری که از هرکدام می‌توان هزار و یک پاراگراف به تحریر درآورد... امّا باز این هم مهم نیست...

          این سلسله، بسیار طولانی است. طولانی و مفصّل و ما در بند مکان و زمان محدودیم؛ پس باید به اجمال گذشت از آن‌همه فلسفه و عرفان و علم در شرق و غرب؛ از عقاید سرخ‌پوستان و خداهای هندوها، از علوم مدرن در ریاضیات و فیزیک. از‌ این‌که یک‌روز یکی اعلام کرد: «آیا بشر خدا را آفرید یا خدا بشر را آفرید؟!». آری هم از اعلام «مرگ خدا» که توسّط «نیچه» انجام شد؛ باید گذشت و هم از این‌که بشر یک روز به فیزیک کوآنتومی و نسبیتی دست یافت. عجب زلزله‌ای درافتاد یک‌هو آمدند و گفتند که ما در فیزیک کوآنتوم به این نتیجه رسیده‌ایم که دنیا، «شیر یا خطی» اداره‌ می‌شود! «انیشتین» آن روزها مخالف این برداشت بود؛ هرچند در روابط علمی از قوانین کوآنتوم استفاده می‌کرد، امّا معتقد بود: «خدا تاس نمی‌اندازد!». امّا این هم مهم نیست... بگذریم از فیزیک نسبیتی که ثابت کرد زمان برای همه یکسان نمی‌گذرد؛ که در سرعت‌های بالا، زمان برای شما کُندتر خواهد گذشت و در سیاه‌چاله‌های فضایی خواهد ایستاد! از کرم‌چاله‌های نسبیت عام «انیشتین» که محوریت سفر زمانی را تبیین کردند بگذریم و درخصوص موجودات فرازمینی غیر انسان نیز سخنی به میان نیاوریم...! این هم مهم نیست...

          در تمام دوره‌های بشری، بحث‌های جان‌فرسای فلسفی و علمی وجود داشته‌اند و مدام هم دچار تغییر و تحوّل شده‌اند. (بگذریم از اصل «شمول گرایی» که می‌گوید قوانین جدید باید قوانین قبلی را نیز به نوعی دربرگیرند.). در تمام این دوره‌ها، نوع حکومت‌ها و سیاست‌های حاکم مدام تغییر کرده‌اند. چیزهایی که شاید قابل توجیه باشند، امّا مهم چیز دیگری است...! مهم آن است که ثابت و محکم ایستاده است. وسط این‌همه هیاهو و دغدغه‌های فکری و مادی ایستاده تا بشر شاید باز به سویش بازگردد...!

          مهم، خود زندگی است. مهم همان سلول نحیفی بود که خودش را بالا کشید. مهم همان است که وقت غروب دریا دوست داری همان‌جا از دیدن آن‌همه زیبایی، حتّی بمیری! مهم آن فردی است که برای دوست‌داشتن او، سخت و محکم ایستاده‌ام و همه‌ی مشکلات در راه رسیدن به او را حتی عقب زده‌ام! او هنوز می‌تواند به یاد من، سیگاری روشن کند و برای خودش، شعرهایم را بخواند...

          مهم همین «باران» بی‌آلایش است که می‌توانی آن‌قدر زیر آن بمانی تا بفهمی وقتی «سهراب» می‌گوید «واژه باید خود باران باشد»، یعنی چه!

 

 

در ابتدا خداوند عرش و زمین را آفرید.

آن لحظه زمین بدون شکل هندسی بود و پوچ،

و تاریکی بر چهره‌ی دریاها سایه افکنده بود؛

سپس روح خدا به پرواز بر سطح آب‌ها درآمد.

و پروردگار گفت: «نور، موجودیت داشته باش.».

و نور وجود یافت.

و خداوند نور را نگریست، که نیکو بود؛

و نور را روز نامید،

و تاریکی را شب نام نهاد.

و عصر و صبح نیز وجود داشت در هر روز.

 

/ فصل اوّل، آیات 1 تا 5؛ تورات مقدّس /

ساعت ٤:۳٢ ‎ق.ظ ; ٢۸ بهمن ۱۳۸۸



| آرشــــیــــــــو |