- وقتی کرگدنی را عاشق می‌کنی، در واقع کاری غیرممکن را انجام داده‌ای و این فرآیندی برگشت‌ناپذیر است... -




برای امروزی که لباس‌زیرت باید کنارم می‌بود!

          صورت مماس بر گوشی تلفن و یک نفس عمیق...

          صدای سوت کشیده‌ی ترمز ماشین از خواب بیدارت می‌کند و خودت را می‌رسانی لب حوض. از بخت بد، حوض را هم خالی کرده‌اند؛ نه آبی، نه حتّی یک ماهی مُرده؛ خالی خالی... پاهایم سست می‌شود و دلم ضعف می‌رود. نشسته‌ام توی حوض و صدایی از گلویم بیرون نمی‌آید که بگویم هِی من این‌جا جا مانده‌ام، مرا هم با خودت ببر...

          گردن‌بند یادگاری پسرنجّار را به گردن می‌اندازی و دوباره چشمانت را می‌بندی. تمام روز را راه رفته‌ای، حالا فقط باید سیر بخوابی... پیرمرد می‌گفت: «من که همیشه نمی‌توانم برایت قصّه‌ی دختر پادشاه و پسرنجّار عاشق را تعریف کنم! من آفتاب لبِ بام‌ام...». من هم مدام با خودم از اوّل تا آخر قصّه را تکرار می‌کردم تا هروقت دلم خواست برای خودم تعریفش کنم... و من برایت از سیر تا پیاز قصّه را تعریف کردم...!‌ یادت که هست...؟!

          نمی‌خواهمت؛ بازنگرد... بعد می‌دانی...؟ زندگی‌ات که شد کلمه، رابطه‌تان که از هم‌آغوشی و عاشقی محدود شد به خطوط ارتباط دیجیتال، الفبا می‌شود دست و پا و دهان و بدن! همه‌چیز کم‌کم تغییر شکل می‌دهد و معنای دیگری پیدا می‌کند. کلمه می‌شود بنیان رابطه؛ می‌شود حریم شخصی تو؛ می‌شود روتختی‌تان، حوله‌تان، شال‌گردن مشکی‌ و زرد‌تان. کلمه می‌شود کنج دنج‌تان؛ جاگیر می‌شوید در آن... بعد، یک روز، کلمات معشوقه‌ات را در دهان مرد دیگری می‌بینی؛ عبارات معشوقه‌ات را در خانه‌ی آدم دیگری می‌خوانی؛ دست‌خط او را می‌بینی که نشسته توی نوشته‌های فلانی... خُب؟ که چه؟ مسخره است، نه...؟ نیست امّا... ما انسان‌های مجازی، ما آدم‌های کلمه‌خوار، خوب می‌شناسیم جنس کلمات را. انگار که پارچه‌فروش باشیم، الیاف‌شان از حروف! دست که بکشیم به بافت پارچه، مظنّه می‌آید دست‌مان...!

          می‌گفتی پیرمرد، قصّه را هیچ‌وقت با «یکی بود،‌ یکی نبود؛»‌ شروع نمی‌کرد. می‌گفت: «همه بودند، یکی هم بود دختر پادشاه؛ موهای کمند، چشمان وحشی و آشوبگر...». بعد تو می‌پریدی وسط حرف‌اش که: «انگار خودم پیرمرد، مگه نه؟».

          پیرمرد گفت: «آره، درست مثل خودت عروسکم!»... آخ که چقدر این حرف پیرمرد می‌چسبید...!‌ امّا وقتی می‌گفت که آفتاب لب بام است، اصلاً فکرش را هم نمی‌کردی که راست گفته باشد یا این‌که خودت هم لب بامی و توی حوض هیچ آب و ماهی نیست! آمده بودی جلو و از سر شیطنت گفته بودی از چشمان وحشی و آشوبگر من نقشی بکشید که از نقاشی دختر شاه پریان که پسرنجّار را اسیر خودش کرد هم قشنگ‌تر شود...

          نمی‌خواهمت؛ بازنگرد... مگر قرارمان این نبود؟ مگر خودت نگفته بودی برویم با هر زن و مردی که خواستیم، که شد، بخوابیم، امّا ننویسیم‌اش؟ مگر جز این بود که برو با هرکه می‌خواهی باش، بی آن‌که من بدانم؟ سخت بود؟ لباس زیرت را امّا وقتی آویختی از پنجره‌ی فلان مرد همسایه، حکایتش دیگر روشن‌فکری و تاریک‌فکری و جنبه و درک متقابل و چه و چه نیست جان من! حکایت گوجه ریختن توی غذا است، مفصّل؛ وقتی می‌دانی من گوجه دوست ندارم. همین... می‌شد گوجه را وقتی بریزی که من نباشم؛ می‌شد شورتت را انداخته باشی روی دسته‌ی مبلش، توی هال؛ پرده‌تان را هم کشیده باشید که من رهگذر چشمم نیفتد به هم‌آغوشی‌تان. روی بند که پهن کنی امّا، یعنی خیالت هم نیست که من ببینمش؛ که یعنی دیدم هم دیدم؛ همینی هست که هست... ها؟ خُب... دیدم! انتظار نداری حالا که برایت کف هم بزنم که، ها...؟! نه رفیق؛ این یک قلم از من بر نمی‌آید.

          توی قهوه‌خانه، دستیار حکیم شهر تعریف می‌کرد که شب فرستاده بودند دنبال حکیم... پسرنجّار را بی‌هوش روی پیاده‌رو پیدا کرده بودند و فرستاده بودند دنبال حکیم. مداوای حکیم که تمام می‌شود، حکم می‌کند دستیارش تا صبح بر بالین پسرنجّار بماند. می‌گفت تب شدیدی داشت و هیچ‌کس را نمی‌شناخت؛ مدام با آشوبگرش حرف می‌زد که آمده بودم بروم، ماندنی شدم؛ آمده بودم پخته شوم، سوختم؛ آشوبگر دیدی آتش من دامن تو را گرفت؛ من با تو چه کردم...

          تازه وارد شهر شده بود. بساط نقش و نقّاشی را در گوشه‌ی میدان اصلی به پا کرده بود پیرمرد و از آمد و رفت مردم طرحی می زد. هیچ نفهمید چه شد، مانده بود خیره به او که با عشوه‌های چشمان وحشی‌اش برای گرفتن نقّاشی می‌آمد... اوّل به صرافت افتاد بگوید این نقّاشی پیش من بماند، یکی دیگر برای‌تان می‌کشم! امّا زبانش نچرخید... در آمد که: «این نقّاشی کار دارد، نشانی بدهید، کامل که شد خدمت می‌رسم...». پیرمرد، در جایی میان نقّاشی و نجّاری، آشوب و فتنه، معلّق مانده بود...!

          نمی‌خواهمت؛ بازنگرد... منتظر نشسته‌ام که خشم تمام شود و جای خود را به بی‌اعتنایی دهد. تمام نمی‌شود امّا... قرص و محکم جاگیر شده... خشمگینم و می‌‌خواهمت! آن‌قدر می‌خواهمت که بشود دست دراز کنم، لباس‌زیرت را بکشم از بند رخت، پرت کنم گوشه‌ی حیاط. درب خانه‌ات را بزنم، درب را باز کنی، بیایم تو. همان‌جا، همان ثانیه بچسبانمت به دیوار، خشمگین و پُرغیظ، لبانت را ببوسم. لبانت را با دندان‌هایم ببوسم و با لب‌هایم ببوسم و با تمام صورتم ببوسم. همان‌جا، نیمه‌برهنه بخوابانمت روی زمین، نیمه‌برهنه بنشینم رویت، کام بگیرم از تو، ساکت و پُرغیظ و داغ، بی یک کلام حرف... بعد خودم را از تو بکشانم بیرون، به دَرَک که آمده باشی یا نه؛ دستت را پس بزنم، سُر بخورم در آغوشت، پُرغیظ؛ در آغوشم بگیری که «جانِ دلم». توی دلم بگویم‌: «زهر مار و جان دلم.»... دهانت را بروی که باز کنی به حرف زدن، بُراق شوم روی لب‌هایت، به نیش بکشمت، که یعنی نمی‌خواهم هیچ، هیچ‌چیز بشنوم. می‌دانی؟ این اداها را بگذاریم برای جوان‌ها و کتاب‌هایشان و وبلاگ‌های مسخره‌‌ی ابزاری‌شان که معشوقان را می‌فریبد...!

          آن سال، همه‌ی دختران عاشق پسرنجّار بودند. پیرمرد دیگر چشمانش خوب نمی‌دید و آن‌ها آغوش دیگری را با ولع تجربه می‌کردند. چشمان‌شان را می‌بستند، پسرنجّار را می‌دیدند که از آن‌ها هم نقشی می‌کشد و در آغوش دیگری خود را رها می‌کردند... پیرمرد امّا چشمانش دیگر خوب نمی‌دید؛ نتوانست دیگر هیچ نقشی بزند، جز همان نقش آخر آشوبگر که مکرّر می‌کرد و مکرّر می‌کرد...

          نمی‌خواهمت؛ بازنگرد... از روزی که تنهایم گذاشتی و به دنیایی دیگر رفتی، عاشقانه دوستت داشته‌ام. دوستت دارم و چشم‌هایم را می‌بندم. عاشقی با چشمان تمام‌باز، کار من نیست! لباس‌زیرت را می‌بینم که بر میدان بزرگ وسط شهر آویزان است! «روز عشّاق» است امروز و دوستت دارم و نمی‌خواهم طاقت بیاورم نبودنت را و چشم‌هایم را می‌بندم. حکایت من، ترازوبردار نیست؛ تقویم‌بردار هم... دست راستت را می‌گذاری روی میز، آرنجت را جاگیر می‌کنی و محکم می‌نشانی‌اش؛ صاف نگاه می‌کنی توی چشم‌های من؛ انگشتانت را می‌پیچانی دور انگشت‌هایم، شست دستت را فشار می‌دهی، به هوای مُچ‌اندازی! ردّ سفیدش می‌ماند روی دستم... آرنجم را فشار می‌دهم روی میز، صاف نگاه می‌کنم در چشم‌هایت. دستت را کمی می‌چرخانم و می‌کشم طرف خودم، بی آن‌که آرنجت از میز بلند شود. خم می‌شوم جلو... زیر انگشت شست، روی نبض برجسته‌ی مُچ دست راستت را می‌بوسم... نمی‌خواهمت؛ بازنگرد...!

          پیرمرد، آفتاب لب بام بود و آشوبگر هرکاری می‌کرد، نمی‌توانست قصّه‌اش را از اوّل تعریف کند. قصّه را از هرجایش می‌گرفتی، پیرمرد یا نقّاش می‌شد یا پسرنجّار... من توی حوض داشتم دق می‌کردم که صدایم در بیاید و تو مدام از خوابت می‌پریدی و گردنبند یادگاری پسرنجّار را به گردن می‌انداختی.

          صورتم را مماس می‌کنم به گوشی تلفن و یک نفس عمیق می‌کشم... راننده می‌گفت: «عین دیوونه‌ها داشت وسط بزرگ‌راه، گوشی تلفنش رو می‌بوسید؛ هرچی بوق زدم انگار نشنید...».

 

 

یه وقتی برمی‌گردی می‌بینی اونی که همیشه فکر می‌کردی پشتته،

باهات می‌آد،

تنهات نمی‌ذاره،

فقط یه سایه‌ست!

یه سایه‌ی اختراع خودت...

یه توهّم از اون‌چیزی که دوست داشتی که داشته باشی؛

امّا واقعاً نداشتی.

برای سال‌های طولانی، امروز، روز من و تو بود؛ «روز عشّاق».

ولی امروز،

تبریک نمی‌گویمت؛

عاشق نبودی؛

عاشق نیستی؛

عاشق نخواهی بود.

مـــــــــــن،

برای بازگشت،

شتاب نمی‌کنم؛

آهسته عاشقی کن!

ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ ; ٢٤ بهمن ۱۳۸۸



| آرشــــیــــــــو |