- وقتی کرگدنی را عاشق می‌کنی، در واقع کاری غیرممکن را انجام داده‌ای و این فرآیندی برگشت‌ناپذیر است... -




برای وقتی که کرگدنی را عاشق می‌کنی!

          خط می‌زنم همه‌ی نوشته‌ها را؛ خط می‌زنم و باز از اوّل می‌نویسم. تو داری توی شلوغی‌های خیابان راه می‌روی با اندوه شاید و کوله‌باری از هراس و من این‌جا آن‌قدر می‌خواهم تو را فراموش کنم و نمی‌شود که جانم دارد به لب می‌رسد...

          و راه دارد دور خودش می‌پیچد از بین این‌همه مسیر هر طرف که می‌روم از بخت من به دور خودش می‌پیچد، تاب برمی‌دارد و دست و پای مرا و راه نفس کشیدن‌ام را مسدود می‌کند. امّا من آن‌قدر پوست‌کلُفت شده‌ام که جلوی کرگدن‌ها هم کم نیاورم! امّا من آن‌قدر یاد گرفته‌ام که از نیمه‌ی راه برنگردم؛ یاد گرفته‌ام حداقّل خودم تا تهش را بروم!

          می‌گویند شاید همه‌ی ما روزی جایی هم‌دیگر را دیده باشیم و ملاقات‌های حتّی تصادفی ما نیز از حساب است. شاید! من که بی‌شک دارم حسابم را پس می‌دهم.

          می‌نشینم سربه‌سر خدا می‌گذارم و برایش کوکاکولا باز می‌کنم کمی دلش خنک شود از این‌همه گندی که راه انداخته است! کوکای خنک است، بدتان نمی‌آید! و برای خدای خودم اسفند دود می‌کنم مبادا چشمش کنند که چطور توانست این‌همه دقیق جهان‌اش را بچیند که هرچه سر بگردانی نفهمی کجای کار هستی!

          بعد می‌روم چون تو نیستی برای خودم گُل سرخ می‌خرم و توی جوب دراز می‌کشم، نفس‌های عمیق می‌کشم و گُل خودم را بو می‌کنم؛ و لجن‌های جوب را بو می‌کنم! به هر طرف که رو کنی روی او بینی...! و الا به ذکر الله تطمئن القلوب!

          و راه درازی آمده‌ام و راه درازی در پیش است. و من هنوز شعور فهمیدن خیلی چیزها را ندارم؛ حتّی شعور نگاه‌کردن را و باید از چشم‌های بی‌شعور خودم خجالت بکشم! درشان می‌آورم و همین‌طور که دراز کشیده‌ام توی جوب عزیز خودم تمیزشان می‌کنم و دوباره می‌گذارم سر جای‌شان... می‌بینید که چشم‌های من خوب هم جا نخورده‌اند و مدام می‌افتند روی زمین و توی دست و پای آدم‌ها وول می‌خورند! امّا چشمان تو... تنها چیزی که در این دنیا می‌توانست آرامم کند! آن دو ستاره‌ی دنباله‌دار یا بی‌دنباله شاید که هرشب به خواب‌ام می‌آمد...

          همه‌چیز از آن‌جا شروع شد؛ از آن‌جایی که آدم بیچاره، حوا را بوسید و یوسف بیچاره را در اعماق چاه رها کردند؛ آن‌جایی که کرگدن‌های بیچاره را پوست می‌کندند و درست همان‌جایی که من بیچاره‌تر فریب آشوبگری‌هایت را خوردم...

          حالا باید نفس کشید، باید نقّاشی کشید، باید سیگار کشید، باید همه‌جا را به کثافت کشید تا دنیا شکل خودش شود! شکل همان که بود یا همان که باید باشد! اصلاً بیایید همه‌چیز را به گند بکشیم تا بعد با خیال راحت بگوییم که چقدر همه‌چیز گند است!

          ایستاده بودم که از راه رسیدی و بعد دیگر نفهمیدم چه اتّفاقی دارد می‌افتد! این‌قدر حس کردم که بنویسم دلم را برده است! و بعد نشستم برای خودم چای تلخ پشت هم ریختم و مبهوت ماندم که چه اتّفاقی افتاده است...؟ بعد برمی‌گردی می‌بینی برادران یوسف در یک چاه تاریک دارند پروانه‌ها را تیغ می‌زنند تا خون بر پیراهن بریزند و در همان چاه است که آدم دارد بر لبان حوا بوسه می‌زند و در انحناهای او گُم می‌شود و تو می‌ایستی بالای چاه و صدایت در چاه می‌پیچد که: «جاهد! تو نیستی؟!». و بعد تکرار می‌شود و تکرار می‌شود...

          من باز هم خواهم نوشت! حالا نمی‌توانم! نمی‌کشم! باشد برای یک روز دیگر بازمی‌گردم و می‌نویسم...

          وقتی کرگدنی را عاشق می‌کنی، دیگر کاری نشدنی را انجام داده‌ای و این فرآیندی برگشت‌ناپذیر است.

 

 

آدم دارد می‌رود زیر نور ماه تا بر لبان حوا بوسه دهد،

برادران یوسف دارند چاه حفر می‌کنند،

و تو داری به من تهمت آغوش یک دختر را نثار می‌کنی!

باد می‌آید از پشت گیسوی تو؛

من در خوابم برایت قصّه می‌گویم:

«یکی بود، یکی نبود؛

یه چاهی بود عین بلا،

توش پُر ِسنگ، تهش سیاه...!».

و آدم روی زمین از بس می‌بوسد، گُم می‌شود؛ ترسیده است.

جاهد! تو نیستی؟!

تو در مسجد کوفه بادبادک هوا می‌کنی تا دنبال پروانه‌هایت بفرستی؛

و برادران یوسف دارند بال پروانه تیغ می‌زنند تا خون روی پیراهن یوسف بریزند!

بیچاره یعقوب که نمی‌دید؛

نمی‌دیدم...

بیچاره آدم که ترسیده بود؛

ترسیده بودم...

بیچاره چاه که حفر می‌شد؛

حفر می‌شدم...

و بیچاره حوا که بوسیده بود؛

نبوسیده بودم! بیچاره من نبوسیده بودم!

پیچیده دور من گیسو یا نمی‌دانم بازوان تو...

کرگدن من بودم در جنگل جادو؛

که باطل‌السحر شد، وقتی نگاهم کردی.

و دارند یوسف را شلاق می‌زنند،

تیغ به بال‌های پروانه...

تا کابوس‌های جهان نصیب من شود هرشب به خوابت می‌آیم،

هراس و بوسه نصیب آدم...

السّلام علی الظلمات...

السّلام علی الظلمات فوق الظلمات...

تو را دارند هم می‌زنند توی استکان من؛

گفته بودم چای، تلخ دوست دارم،

زهرمار تحویلم دادی!

و خواب ستاره‌های بی‌دنباله‌ی چشمان تو را؛

مانده‌ام بادبادک‌هایت را چگونه هوا کنیم؟

تاب که نداری از من دور باشی، مدام بهانه‌ی چشم‌های من و بادبادک‌هایت را بگیر...!

جاهد! ...ـاهد...

تو نیستی؟! ...ـو نیستی؟! ...ـتی؟!

حالا دست‌های زمخت من،

لابه‌لای موهای خیس تو گیج می‌شوند؛

قلبم،

میان چشمانت...

گیج شده بود آدم، روی زمین،

که داشت آدم می‌شد و حوایش را گُم کرده بود،

که خواب‌های پریشان می‌دید با بوسه، وقتی بیدار بود بدون بوسه...

آدم می‌رود با گریه‌هایش کرگدن پوست می‌کند زیر نور ماه یا شاید می‌بوسدش؛

یوسف را پرت می‌کنند در ظلمات با بال‌ پروانه‌هایی که تیغ می‌زنند؛

و یعقوب خواب‌های آدم را تعبیر می‌کند؛

و یوسف و حوا، دست در دست یک‌دیگر،

زل می‌زنند به من و تو که هرشب به خواب یک‌دیگر می‌آییم تا لب بر لب هم‌دیگر نهیم و در بیداری حتّی چشمان‌مان هم با هم وصال ندارند...

و بعد، من و تو هم زل می‌زنیم به آدمی که بوی نفرت از یوسف دارد!

می‌گویند باد بوی حوا داشت،

حوا نبود،

که آدم افتاد به جان باد...!!

و بادبادک‌های تو را بی‌دنباله‌ی چشمان من کرد،

خواب یوسف را بی‌تعبیر.

بیچاره آن‌همه پروانه که در چاه دیوانه شدند،

و آن‌همه آدم که بی‌حوا...

جاهد! ...ـاهد...

تو نیستی؟! ...ـو نیستی؟! ...ـتی؟!

چشم‌های تو اوّل آمده بودند به خواب من،

یا من تو را وقتی که بیدار بودم دیده‌ام،

فرقی نداشت!

باطل‌السحر،‌ چشم‌های تو بود بین ستاره و اشک،

یا آن‌‌که ریخته بودی گیسو به جان من،

فرقی نداشت!

جنون از لب‌های تو بود با طعم شراب و عسل،

یا معدن طلا از انحناهایی که داشتی،

فرقی نداشت!

آدم حوایی شده بود...

توی آن‌همه چاه وقتی کرگدن پوست می‌کرد،

آن‌همه لب که بر دیواره‌ی چاه می‌نهاد،

آن‌همه پروانه که دیوانه شد،

فرقی نداشت!

آدم حوایی شده بود...

آدم،

حوایی شده بود...

ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ ; ٢۳ بهمن ۱۳۸۸



| آرشــــیــــــــو |