- وقتی کرگدنی را عاشق می‌کنی، در واقع کاری غیرممکن را انجام داده‌ای و این فرآیندی برگشت‌ناپذیر است... -




روایت از دست رفته، مثلاً!

          فکر می‌کنم بهتر است داستان‌مان را با یک قتل شروع کنیم. این‌طور، هیجان‌انگیز‌تر است. مقتول هم مثلاً یک زن جوان بسیار زیبا باشد. نظر شما چیست؟ حوصله‌ی خواندن چنین داستانی را دارید؟ البتّه من هم می‌دانم بستگی دارد؛ ولی قبول کنید اگر مقتول یک زن جوان زیبا باشد، خیلی بهتر است تا این که مثلاً یک پیرمرد نود‌ساله باشد که تا به حال، سه‌بار هم سکته کرده! کمی هم به جذّابیت داستان فکر کنید!

          البتّه پیش‌نهاد بهتری هم وجود دارد؛ می‌شود زن جوان زیبای داستان‌مان به‌جای این‌که مقتول باشد، قاتل باشد. من فکر می‌کنم بیشتر شما یک زن جوان زیبای زنده را، حتّی اگر قاتل باشد، به یک زن جوان زیبای مُرده ترجیح دهید.

          کافی است او را که گیسوان صاف و بلندی دارد، در حالی که فقط حوله‌ی نازکی به خودش پیچیده و از حمام خارج می‌شود، تصوّر کنید تا با من موافق شوید. پایش را که به اتاق‌خواب می‌گذارد، بوی خوش لوسیونی که به بدنش زده را می‌شود حس کرد. سرش را با حرکتی نرم تکان می‌دهد و چند قطره آب به آرامی از روی پوست لطیف و سفید گردنش سرازیر می‌شود و قبل از آن‌که بتواند به آن انحنای خوش‌خم ازلی ابدی برسد، جذب حوله می‌شود.

          زن، برای چند لحظه بی‌حرکت می‌ماند. بعد، از کشوی میزی که کنارش ایستاده، پاکت سیگار و فندک ظریف طلایی‌اش را بیرون می‌آورد و خود را روی تخت رها می‌کند. غروب است؛ هیچ چراغی در خانه روشن نیست. به همین خاطر، سرخ و نارنجی سر سیگار را به خصوص وقتی‌ که زن با نفسی عمیق حجم دود را به داخل ریه‌هایش می‌فرستد، به خوبی می‌بینیم. باید منتظر شویم تا زن سیگارش را تمام کند. چاره‌ای نیست!

        

 

                  برای شبی که تا روشنایی هوا صدای آرامت را می‌شنوم، «مثلاً»؛

 

برای «شب پُر ستاره‌»ی «وینسنت ون‌گوک» که گفتی دوستش داری، «مثلاً»؛

 

                              برای تمام آن «مثلاً»هایی که در پایان جمله‌هایم می‌گویم،

 

                     و صدای تو در انتها اِکو می‌اندازد که: «مثلاً... ـثلاً... ـلاً... ـاً...»...

 

سپاسگزارم...

 

برای همه‌ی این‌ها،

 

و هزار و یک چیز دیگر،

  

که خودت بهتر از من می‌دانی، «مثلاً»...!

 

          

          هرچند شاید از نظر شما، تماشای یک زن، حتّی زیبا، که مدّت زیادی بدون هیچ حرکتی فقط سیگار می‌کشد، چندان جالب نباشد؛ امّا متاسّفانه من این تصویر را دوست دارم و شما فعلاً باید تحملّش کنید. یادتان باشد که راوی این داستان من هستم! شما اگر خواستید می‌توانید در داستان خودتان خیلی زود، زن را از روی تخت بلند کنید. امّا فکر می‌کنم شما هم اگر به اندازه‌ی من او را می‌شناختید، به او اجازه می‌دادید که سیگارش را تمام کند...

          به هر حال اگر احساس می‌کنید این وضعیّت برای شما خسته‌کننده شده، می‌توانید تصوّر کنید وقتی زن به روی تخت دراز می‌کشیده، حوله‌ی نازک از روی قسمتی از پاهایش کنار رفته و حالا ساق‌های خوش‌تراشش تا نزدیکی ران‌ها پیدا است. البته این را هم فراموش کنید که نور کم است و درست نمی‌شود چیزی را دید! در ضمن، نگران خاکستر سیگار هم نباشید؛ یک جا‌سیگاری کوچک نقره را برای همین‌جور مواقع روی میز کنار تخت قرار داده‌ایم!

          خُب! حالا دیگر وقت آن است که تلفن زنگ بزند! به محض شنیدن صدای زنگ، زن به سرعت بلند می‌شود تا به سمت تلفن که در اتاق دیگر است برود. بر اثر این حرکت ناگهانی، گره‌ی حوله شُل می‌شود و درست لحظه‌ای که زن می‌خواهد از اتاق خارج شود، حوله آرام و رقصان از بالای گودی کمرش سُر می‌خورد و پس از لمس نوازش گونه‌ای بر پوست داغش به زمین می‌افتد.

          هیجان‌زده نشوید؛ شما هنوز در اتاق‌خواب هستید؛ از آن‌جا نمی‌توانید چیزی ببینید؛ فقط می‌توانید صدای زن را بشنوید که می‌گوید: «آره، کشتمش. حالا می‌تونیم برای همیشه از این خراب‌شده بریم... ساعت هشت، توی فرودگاه می‌بینمت.».

  

     

کاش می‌دانستی که کُشتی‌گرفتن با خوک،

 

                                    در شأن تو نیست.

 

     نه تنها به این دلیل که خود را کثیف می‌کنی؛ «مثلاً»...

 

بیشتر برای آن‌که خوک از غلت‌خوردن در لجن لذّت می‌برد!

 

                                                    دلم برایت تنگ بود...

 

نیــــــــــا.

 

می‌دانم خسته‌ای؛ چقدر هم خسته...

 

این‌بار دستانت را محکم نخواهم گرفت.

 

نیــــــــــا دیگر. «مثلاً»...

 

نباید می‌گذاشتی هیچ غریبه‌ای در حریمت جولان دهد...

  

       

          جنازه‌ی مرد، توی وان افتاده... دهانش باز مانده و مغزش متلاشی شده است. حالت صورت و به‌ویژه چشمان متعجّب مرد به ‌گونه‌ای است که انگار می‌خواسته بپرسد: «چرا؟؟؟».

          زن به بهانه‌ای از حمام بیرون می‌رود. کمی که می‌گذرد، مرد صدایش می‌کند: «کجا رفتی عزیزم؟». زن با تفنگی در دست بر‌می‌گردد و بدون این‌که چیزی بگوید، بی‌معطّلی شلیک می‌کند؛ دو گلوله. گلوله‌ی اوّل خطا می‌رود و گلوله‌ی دوم، کار مرد را می‌سازد. مرد، زودتر از آن‌که بتواند حرکتی کند یا حتّی چیزی بگوید، می‌میرد.

          مردی که در این داستان به قتل رسید، من بودم!! در حقیقت، این داستان از زبان مقتول روایت شده است. طرح اصلی داستان هم، خیلی ساده است؛ زن جوان زیبایی همسرش را با شلیک گلوله‌ای در حمام به قتل می‌رساند و با معشوقش می‌گریزد. راوی هم از ابتدای داستان، یعنی جایی که می‌گوید: «فکر می‌کنم بهتر است داستان‌مان را با یک قتل شروع کنیم.»، مُرده است.

          بله! او حالا مرا کشته است. من این‌جا میان کف و خون افتاده‌ام و او آرام‌آرام برای رفتن آماده می‌شود. رو به روی آیینه ایستاده و گیسوان صاف و بلندش را شانه می‌زند. ساعتی دیگر در فرودگاه معشوقش به او خواهد گفت که از همیشه زیباتر شده...

          امّا این داستان این‌جا تمام نمی‌شود. با این‌که باید اعتراف کنم، زن من بسیار هوشمندانه و بر اساس یک برنامه‌ی بسیار دقیق عمل کرد و من حتّی تا وقتی‌که صدای گلوله‌ها را می‌شنیدم، فکر می‌کردم او مرا عاشقانه دوست دارد، امّا شانسی که آورده‌ام این است که راوی این داستان من هستم و زنم حساب این را دیگر نکرده بود! بدیهی است که این از اختیارات راوی است که پایان داستانش را مشخّص کند. سرنوشت زن من و معشوقش وابسته به کلماتی خواهد بود که پس از این من انتخاب می‌کنم.

          من می‌توانم زنم را وادار کنم که از شدّت عذاب وجدان حاصل از قتل من، خودکشی کند.‌ می‌توانم داستان را به نحوی ادامه دهم که مثلاً هواپیمایی که زن من و معشوقش سوار آن شده‌اند، سقوط کند. می‌توانم همه‌ی این‌ها را بخشی از خواب آشفته‌ی شبانه‌ی زنم بدانم و بر همین اساس داستانی دیگر را آغاز کنم...

          و حتّی می‌توانم آن‌قدر راوی بزرگ‌واری باشم که به شما اجازه دهم هر‌جور که دوست دارید، این «روایت از دست رفته» را به پایان برسانید... «مثلاً»!

      

 

اگر روزی «مادربزرگ» شدی، «مثلاً»؛

 

             با نوه‌ات برو، شهر به شهر...

 

          یک خانه بخر، همان نزدیکی‌ها.

  

          یک خانه که هرچقدر هم که مدرن شده باشد،

 

                        هرچقدر هم که حیاط نداشته باشد،

 

                             امّا باز هم بتوان استشمام کرد،

 

        عطر سینه‌های سکسی تو را در آن...! «مثلاً».

 

تا... نوه‌ات بغض نکند،

 

برای خالی‌بودن جای یک «پدر بزرگ»، در این شهر لعنتی... «مثلاً»!

  

ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱٩ اسفند ۱۳۸۸



| آرشــــیــــــــو |