- وقتی کرگدنی را عاشق می‌کنی، در واقع کاری غیرممکن را انجام داده‌ای و این فرآیندی برگشت‌ناپذیر است... -




پـ پـ پـ پس از بیست‌و‌شش هم‌جنس‌بازی‌ عاشقانه‌ام...

          سردم شده است. با خود فکر می‌کنم که بلند شوم و چیزی بپوشم، و یا حداقّل دستم را دراز کنم و فن‌کوئل را روشن کنم. خودم را سُر می‌دهم عقب، در آغوشت، به هوای گرم شدن... سرت را از پـ پـ پـ پشت می‌گذاری روی صورتم؛ لپ‌تاپ را می‌چرخانی این‌طرف‌تر به سوی تخت که: «بگذار ببینم این وبلاگی که مرتّب در آن‌ می‌نویسی، از اتاق خودت چگونه است!؟»... می‌چرخم به سویت؛ تا به حال، در نور تاریک وبلاگم تماشایت نکرده بودم...!

          گفتم: «ببین! این‌‌که جنسیت‌های ما دو نفر مشابه است، دلیل نمی‌شود که نتوانم عاشقت باشم! دلیل نمی‌شود که حسرت یک بوسه‌ی داغ از لبان زیبایت را تا به ابد در دل نگاه داشته باشم!».

          پـ پـ پـ پیراهن گُل‌دارت از روی بند، تاب در باد می‌خورد و من افتاده بودم به سرگردانی روی زمین تیره... باد از پـ پـ پـ پشت موهای تو می‌وزید و من خواب چشمان تو را می‌دیدم؛ یا با چشمان تو می‌دیدم خودم را که داشتم نگاهت می‌کردم! شب را کشیده بودند به روی شهر و من با ستاره‌ها فال می‌گرفتم تا ببینم کدام‌شان خواهند افتاد از آن‌همه ارتفاع و آتش خواهند گرفت... آتش، من گرفته بودم! از چشم، از قلب، از لب، از هرجایی که ربطی به تو پـ پـ پـ پیدا می‌کرد، آتش گرفته بودم و باد شعله‌ور می‌کردم...

          گفتی: «هم‌جنس‌بازی در تمامی مکاتب بشری، امری چون غلتیدن در انبوهی از لجن‌مال به‌شمار می‌آید... می‌دانی، شاید بهتر باشد برای خودت...».

          پـ پـ پـ پریدم به میان حرف‌هایت، گفتم: «نیاز به جنس مونّث ندارم؛ من تنها تو را می‌خواهم برای لختی در آغوش گرفتن! هم‌جنس‌بازی دیگر چیست؟! من فقط می‌گویم که عاشقانه تو را دوست دارم... فقط همین! در تمام زندگی‌ام، احساس مقدّس عشق را با هیچ انسان دیگری تجربه نکرده بودم، به‌ جز از تو... چه اهمیّت که تو نیز مردی هستی به مانند من...؟! در زندگی‌ام جز تو کسی را ندارم... مرا در آغوش بگیر با تک‌به‌تک سلول‌های عاشقانه‌ات...»؛ و نزدیک شدم تا ببوسمت...

          عقب کشیدی خود را و گفتی: «هِی! آرام باش لطفاً... من نمی‌توانم...».

          و هرگز نفهمیدی دوری از تو برایم چقدر سخت بود...

    

امشب اتاقم به داغی جهنّم است...

حس می‌کنم در این جهنّم نمی‌توانم دوام بیاورم.

از تمامی ثانیههای امشب که مردانگی‌ام را به اوج برده است،

                                                     چه در جسم و چه در روح،

                                                         فریاد شهوت‌برانگیز من،

حتّی پـ پـ پـ پورنو ترین دخترکان PlayBoy را نیز تسخیر می‌کند!

و من تنها در جستجوی یک هم‌جنس دوست‌داشتنی،

                                                   که می‌دانم نیست،

                                                   که می‌دانم نیست،

سندِ دَرَک را می‌زنم به نام تمامی مونّث‌های لیسیدنیام!

نه به این دلیل که به مانند من،

آلت مردانه‌ی بیست‌و‌شش سانتی‌متری ندارند!

زیرا که لزج‌ترین مخفی‌گاه بدن تک‌به‌تک ایشان،

برای من تکراری است دیگر؛

و من از همین امشب تا بیست‌و‌شش شب دیگر،

هرشب، یک سانتی‌متر بیش از شب پـ پـ پـ پیش،

اوج می‌گیرم...

       

          پـ پـ پـ پیراهن تو بود گُل‌دار روی دست‌های باد... معصوم، چشم‌های تو بود و مضطرب من بودم از پـ پـ پـ پس این‌همه راه دل‌نگران. بر سرم می‌ریخت گُل‌برگ‌هایی از باد رمیده و رمیده من بودم در دست‌های تو از خویش... می‌دویدم در باد و نام تو را فریاد می‌زدم. با باد می‌دویدم و از باد بیشتر تا رسیده باشم به جایی که آهسته آمدی و در آغوش من به خواب رفتی...

          گفتم: «قرار بود مادرت، زن دیگری باشد؛ می‌دانستی؟».

          گفتی: «کاش جای تو، پـ پـ پـ پدرم، مرد دیگری بود...».

          سرم را پـ پـ پـ پایین انداختم و زمزمه‌کنان گفتم: «تک‌به‌تک روزهایی که در رحِم مادرت پـ پـ پـ پنهان بودی را عاشقانه به یاد دارم... فقط مرا در آغوش بگیر...! جز تو هر عشقی بر من حرام، پـ پـ پـ پسر دوست‌داشتنی‌ من...».

     

پـ پـ پـ ... فرزند همیشه خیالی‌ام...

سفر آمدنت از اسپرماتوزوئید من،

تا رسیدن به دنیای رحِم «آن» یکی مادرت،

یک مصیبت بود؛

و نیامدنت،

مصیبتی دیگر...

امّا هرچه بود، نیامدن را برگزیدی... و نیامدی.

وقتی با آلت مردانگی بیستوشش سانتیمتری من،

حتّی جنیفر لوپز نیز استارت میزند!

شاید تو می‌توانستی رکورد پـ پـ پـ پدر خود را،

حتّی تا کیلومترها نیز ارتقاء دهی!

و امشب که اتاق پـ پـ پـ پدر ِ پدرنشده‌ات به داغی جهنّم است،

تنها به عشق تو، که می‌داند هرگز نبودی و نیستی و نخواهی بود،

نبودی و نیستی و نخواهی بود،

در اعماق مخفی‌گاه بیست‌و‌‌شش میکرونی خود،

                                 چه در جسم و چه در روح،

                                              سندِ دَرَکی است،

به یکسانی انگشت میانی دستان پـ پـ پـ پروردگار که برمی‌خیزد،

برای «این» یکی مادرت،

آن هرزه‌ی فاحشه،

که مادر بودن را،

از آن‌ کسی به راستی «شایسته‌ی مادر بودن تو» بود،

                                                     «آن» یکی مادرت،

                   مادری خیالی که پـ پـ پـ پرید و اگرچه نبود،

                                                                  چقدر زود،

                    به عشق بیست‌و‌شش‌ سانتی‌متر عمود،

                                                             با لبانی کبود،

                                                              به مانند دود،

                                           سلامی کرد و گفت بدرود،

                                      و تنها بیست‌و‌شش ثانیه بعد،

من و تو را... ربود!

ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱٦ اسفند ۱۳۸۸



| آرشــــیــــــــو |