- وقتی کرگدنی را عاشق می‌کنی، در واقع کاری غیرممکن را انجام داده‌ای و این فرآیندی برگشت‌ناپذیر است... -




حتّی اگر لبانت را بر سطح ماه بوسیدم؟!

          لبانت، لبانت را؛ آخ... لبانت را...

          خیلی وقت است فراموشت کرده‌ام؛ دیگر دلم برایت تنگ نمی‌شود؛ دیگر آن احساس‌های کودکانه به سراغم نمی‌آید که اسمت را تکرار کنم، وقتی از پلّه‌های «۴آ»1 بالا می‌روم تا بخوابم بر روی خود ماه، و یک چیزی ته دلم بلرزد و ختم شود به یک آه... به یک آه...!

 

گفتم:

«باز2، سپر حرارتی رو روشن کن!».

دستی به سر خود کشیدی و گفتی:

«نیل3، مطمئنی وقتش رسیده؟».

لبخندی زدم و به آرامی گفتم:

«نگران نباش، همه‌چیز با موفقیّت پیش می‌ره؛ قول می‌دم.».

دکمه‌ی قرمز رنگ فعّال‌سازی سپر حرارتی4 را فشردی و تنها چند ثانیه بعد،‌ رو به میکروفن مخابراتی زمین و ماه گفتی:

«سپر حرارتی آپولو ١١ فعّال شد. در نزدیکی موقعیّت فرود...».

و صدایی زمینی از دوردست‌ها برخاست:

«راجر... استندبای.5».

کلاه مخصوص ضدّفشار ماه‌نوردی را از قفسه‌ی لونار آپولو6 درآوردم و بر سرم گذاشتم؛ کلاه دیگری که رویش نام تو نوشته شده بود را نیز برداشته و به آرامی بر سرت گذاشتم... همان‌طور که در یک قدمی هم معلّق ایستاده بودیم، دستانت را گرفتم و به چشمانت که تنها سایه‌ای از آن‌ها در پشت کلاه دیده می‌شدند، خیره شدم؛ سپس زمزمه کردم:

«باز... نگران نباش، همه‌چیز با موفقّیت پیش می‌ره!».

      

          حتی فکرت هم نیستم دیگر؛ حتّی اگر برگردی، حتّی اگر برگردم... حتّی اگر با هم تو خود کُره‌ی ماه هم سفر کنیم! نمی‌دانم چه بود که مرا یک‌هو این‌همه دیوانه کرد! حالا که نیم‌نگاهی می‌اندازم به گذشته، باورم می‌شود که حالا هم که فکر می‌کنم شاید احساسی داشته‌ام یک خود‌گول‌زدن بی‌اختیارانه است؛ انگار می‌خواهم دلیلی برای بی‌احساس‌بودن اکنونم پیدا کنم‌، حالا دیگر کسی آه از نهاد من بر‌نمی‌آورد. حالا این منم که به راحتی می‌توانم آه از نهاد یک مُشت آدم در‌آورم؛ که هیچ وقت نمی‌کنم! هنوز ته دلم یک چیزهایی مانده از آدمیّت، از دلسوزی... وقتی کسی را می‌بینم با این‌همه شور و عشق، یاد قبل‌ترهای خودم می‌افتم، یاد حماقت خودم و حالا دیگر همه‌چیز تمام شده... همه‌چیز... همه‌چیز...

       

گفتم:

«باز... اوّل من می‌رم؛ بیست دقیقه صبر کن، اگر زنده موندم، پشت سرم آروم بیا...7».

گفتی:

«نیل... مراقب باش، بهتر نیست برگردیم؟! اگر این سیّاره اون چیزی نباشه که فکر می‌کردیم، اون وقت...».

به میان حرف‌هایت پریدم و گفتم:

«نگران نباش، همه‌چیز با موفقیّت پیش می‌ره...».

سرت را تکان دادی، انگار که باور نکرده باشی همه‌ی داستان را... گفتی:

«نیل...».

نمی‌دانستی باید چه بگویی دیگر... چاره‌ای نبود، حرفی نداشتی برای گفتن!

لبخندی زدم و خیلی آهسته و شمرده، گفتم:

«باز... نگران نباش، همه‌چیز با موفقیّت پیش می‌ره...».

از پنجره‌ی لونار آپولو به بیرون نگاه کردی و من هم به دنبال تو... زمین، در آسمان دیده می‌شد و این منظره چقدر دلت را برای خانه تنگ می‌کرد...8 و تو چقدر دوست داشتی که بازگردیم...!

دستم را بر روی دکمه‌ی بازکننده‌ی درب لونار گذشتم و همان‌طور که پشتم به تو بود، گفتم:

«گزارش بده که دارم خارج می‌شم.».

و دکمه را فشار دادم...

     

          یکی نیست بگوید تو که بلد نیستی وقتی رفتی برنگردی پشت سرت را نگاه کنی، تو که جرئتش را نداری، چرا چمدان جمع می‌کنی؟! هان؟ چرا ادا درمی‌آوری...؟ تو که دلش را نداری، غلط کردی راه افتادی که حالا دو محلّه این‌ورتر بتمرگی وسط کوچه، جُم هم نخوری... بی‌خود کردی ادّعای فلان و بهمان کردی. حالا رفتی مثلاً! دیدی؟ هیچ‌چیز منتظرت نیست... چه بر ماه،‌ چه بر زمین، چه چند کوچه این‌ور‌تر... اصلاً از اوّل هم چیزی منتظرت نبود. فکر کرده بودی دیرت می‌شود اگر بمانی؟! حالا هِی بتمرگ روی این چمدان، هِی چشم بدوز به آسفالت؛ هِی عذاب وجدان بگیر. عذاب وجدان ‌چی...؟ بلند شو. حرف زدی! باید بایستی پایش... رفته‌ای؟! باید رفته بمانی! چه دور از من، چه تا خود ماه...!! آدم رفته برنمی‌گردد. وقتی برگردد، گند زده. می‌فهمی؟ گند زده!! قبل از این‌که چمدان را از زیر تخت درآوری باید فکر چهار کوچه پایین‌تر را می‌کردی. فکر این‌که چیزی منتظر تو نمی‌ماند. فکر این‌که حالا همچنین هم فرش قرمز برایت پهن نکرده‌اند تا خود ماه که بروی! حالا دیگر گُه‌ات را خورده‌ای. باید تا آخر این گُه را هم بخوری! چه کسی، چیزی منتظرت باشد یا نه، تو یک مسافری. به رفته‌شدن‌ات گند نزن عزیز دلم. بلند شو؛ راه بیافت. احمق نباش که برگردی؛ خر نباش. این همه خریّت کردی، این یک خریت را دیگر نکن. به خاطر خودت نه، به خاطر آن‌ها که ماندند. بگذار یک روزی بیایند دنبالت ولی خودت با پای خودت این‌طوری، با این استیصال برنگرد. نگذار ببینند که رفتن عجب مفهوم ثقیلی ا‌ست؛ عجب سخت است؛ عجب دلهره دارد. نگذار بی‌خانمانی را در چشم‌هایت از صد فرسخی بخوانند؛ این بی‌وطنی را...

     

گفتم:

«باز... یه مقدار از سنگ‌های اون بخش کوه رو هم توی کیسه بریز...9 فکر کنم ترکیبات زمینی دارن.10».

و تو همین‌طور که راه افتاده بودی، گفتی:

«نیل... فکر می‌کنی مایکل11 الآن روی مدار چند درجه قرار گرفته؟12 می‌تونیم حتماً به‌موقع بهش برسیم؟13».

گفتم:

«باز... خیلی نگرانی! نگران نباش، همه‌چیز با موفقیّت پیش می‌ره...».

و تو انگار که تهوّع پیدا کرده باشی از این جمله‌ی بی‌اساس تکراری،‌ گفتی:

«ما هم‌دیگه رو روی زمین می‌بینیم دوباره نیل، درسته؟».

لبخندی زدم و با اقتدار گفتم:

«عجله کن؛ فقط ١٠ دقیقه وقت داریم... جمع و جور کن، وقت برگشت نزدیکه!».

و همین‌طور که پنهانی اشک می‌ریختم، از پشت شیشه‌ی کلاه فضانوردی، به مخزن سوخت لونار آپولو خیره شدم؛

که می‌دانستم کمتر از آنی است که...

        

          اتاق؛ تاریک. مبل، کنج. پرده‌؛ توری، بلند، نصفه نیمه کنارزده. مست. صدا؛ خش‌دار. لیوان؛ که دلش نمی‌آید جدا شود از انگشت‌ها؛ فضاپیما، تشنه‌ی یک جرعه‌ی دیگر از لب. هوا؛ سرد، طلوع. بی‌رمق. از چه؟ مستی؟ خوشی؟ غم؟ چه‌کس می‌داند. آخ، گیر می‌کند روی ل. ل ولت نمی‌کند که بروی به خ. آخ نمی‌خواهد تولّدش را به مرگش بفروشد انگار با این فرود. خ که رسیدی اگر بلد باشی بکشی‌اش، که گلویت بخارد. اگر اندکی بیشتر زمان بدهی‌اش برای بودن، لحنش را آغشته کنی به هرچه درد، هر‌چه فکر، هر‌چه تأثیر و تأسّف و ندامت آن وقت تو هم دست که بکشی رویش زخم بسته شده‌ای را زیر انگشتان‌ فضایی‌ات حس می‌کنی! همین‌ها است که می‌نشینم یک شب کنارت و به آسمان «4آ» و ماه زیبایش خیره می‌شوم و تا پایان این داستان را برای خودم می‌روم...! و بر که می‌گردم، به چشمانت که خیره می‌شوم، تو هم باریده شده‌ای...

          لمیده روی ماه، با موهای ژولیده و پتویی؛ نیمه هشیار. خودش راکد؛ بی‌حرکت، لبانش امّا، لبانت را؛ آخ‌خ‌خ‌خ...

 

فریاد زدی:

«جاهد! داریم سقوط می‌کنیم... داریم سقوط می‌کنیم...».

گفتم:

«موتور چهارم رو روشن کن، موتور چهارم...».

و همین‌طور که لونار در فضا در حال غلتیدن بود، به سمت میکروفن مخابراتی رفتم:

«آپولو لونار به ایگل14، آپولو لونار به ایگل؛ مایکل؟ صدای من رو داری؟‌ مایکل؟».

موتورها از کار افتاده بودند، و تو خیره شده بودی به سطح ماه و منتظر بودی؛

منتظر دو و یا سه دقیقه‌ای که تا سقوط بر روی ماه برای من و تو باقی مانده بود؛

تکیه دادی به دیوار‌ه‌ی فضاپیما و بر زمین نشستی، به آرامی گفتی:

«جاهد! تو قول داده بودی... قرار بود همه‌چیز درست پیش بره...!».

اشکی که از گوشه‌ی چشم راستم می‌آمد را پاک کردم و گفتم:

«نگران نباش عشقم... همه‌چیز درست پیش می‌ره...».

و آهسته آمدم کنارت،

کلاه فضانوردی‌ات را درآوردم و همان‌جا برای آخرین‌بار عاشقانه،

لبانت را... آخ لبانت...

         

پاورقی:

١. بلوکی واقع در شهرک اکباتان، تهران.

2. اشاره به «باز ادوین آلدرین»؛ هدایت‌گر ماشینی با عنوان «آپولوی ماه‌نشین» که طی فرآیندی در نزدیکی سطح کُره‌ی ماه، از فضاپیمای اصلی «آپولو 11» جدا شد و بر سطح ماه فرود آمد.

3. اشاره به «نیل آرمسترانگ»؛ فرمانده‌ی اصلی ماموریت «آپولو 11» که در سال 1969 به‌عنوان نخستین انسانی که قدم بر سیّاره‌ای نوین می‌گذارد، شناخته شد.

4. سپر حرارتی اصولاً در هنگام فرود یک فضاپیما بر سطح یک سیّاره مورد استفاده قرار می‌گیرد که در حقیقت کاربرد اصلی آن کاهش شدّت گرمای افزایشی فضاپیما در هنگام برخورد با سرعت زیاد با جوّ سیّاره است.

5. دریافت شد. آماده باش.

6. «آپولوی ماه‌نشین».

7. در ماموریت «آپولو 11»، فضانوردان از مافوقان خود چنین دستور گرفتند که پس از فرود، «نیل آرمسترانگ» در ابتدا قدم بر سطح ماه می‌گذارد و در صورت زنده ماندن وی پس از بیست دقیقه، «باز ادوین آلدرین» نیز به وی خواهد پیوست. پیش از این اکثراً بر این عقیده بودند که سطح ماه ممکن است به نوعی همانند باتلاق‌های زمینی خاصیت کشش و یا حتّی مکش داشته باشد؛ که چنین نبود.

8. بدیهی است که منظره‌ی تماشای زمین از سطح کُره‌ی ماه نیز چیزی در حدود منظره‌ی تماشای ماه از سطح زمین است. در چنین شرایطی، زمین را نیز محتملاً به صورت هلالی و کمی بزرگ‌تر از قدر اندازه‌ی ماه از زمین خواهید دید و تشخیص قارّه‌ها و اقیانوس‌ها عملاً بسیار ساده خواهد بود.

9. یکی از ماموریت‌های اصلی تمامی پروژه‌های «آپولو»، جمع‌آوری خاک و سنگ ماه و انتقال آن به زمین بود.

10. بعدها مشخّص شد که این گمان «آرمسترانگ» صحّت داشته است؛ بخش اعظم ترکیبات سنگی کُره‌ی ماه شباهت بسیار زیادی به سنگ‌های زمینی دارد.

11. اشاره به «مایکل کولینز»؛ سومین مسافر فضاپیمای «آپولو 11» که در نزدیکی سطح ماه در فضاپیمای اصلی باقی ماند.

12. «کولینز» با فضاپیمای اصلی بر روی مدارهای مختلف ماه در حال چرخش و عکس‌برداری طیفی و نوری بود و به همراه «آرمسترانگ» و «آلدرین» به‌وسیله‌ی «لونار» بر سطح ماه قدم ننهاد.

13. ماموریت «آپولو 11» طوری تنظیم شده بود که همان‌طور که «ماه‌نشین» از فضاپیمای اصلی «آپولو» جدا شد و بر سطح ماه فرود آمد، در نهایت از سطح ماه برخیزد و طی فرآیندی پیچیده به آپولوی اصلی متصّل گردد تا هر سه مسافر فضایی بتوانند به زمین بازگردند. مراحل اتصّال تلحیقی این دو فضاپیما در نزدیکی سطح کُره‌ی ماه  در واقع از مهم‌ترین و دشوارترین مراحل پروژه‌ی «آپولو 11» به‌شمار می‌آمد که در کمال موفقیّت انجام گردید.

14. «عقاب»، که در واقع همان بخش اصلی فضاپیمای «آپولو 11» بود.

ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳ اسفند ۱۳۸۸



| آرشــــیــــــــو |