- وقتی کرگدنی را عاشق می‌کنی، در واقع کاری غیرممکن را انجام داده‌ای و این فرآیندی برگشت‌ناپذیر است... -




شش‌و‌هشت با Gb Mayor برای خانم شاعر!

‌          گفت: «هنوز دیر نشده است...».

          و سه نفر پشت او گفتند: «راست می‌گوید؛ راست می‌گوید؛ راست می‌گوید...».

          گفتم: «گاهی آغاز نشده، دیر می‌شود.».

          گفت: «ببین... سیم ۶ در حالت Open، نُت Mi تولید می‌کند. نُت بعدی که Fa باشد، چون فاصله‌ی نیم‌پرده‌ای با نُت قبلی دارد، پس باید یک فِرت جلوتر بیایی که می‌شود همان فِرت اوّل. Sol با فاصله‌ی یک‌پرده بر روی فِرت سوم همین سیم می‌افتد.».

          و سه نفر پشت او گفتند: «راست می‌گوید؛ راست می‌گوید؛ راست می‌گوید...».

          گفتم: «این‌ها را می‌‌دانم! بر روی سیم 5، La در حالت Open نواخته می‌شود. Si با فاصله‌ی یک‌پرده بر روی فِرت دوم، و Do با فاصله‌ی نیم‌پرده بر روی فِرت سوم. Re در حالت Open برای سیم 4، Mi بر روی همین سیم و فِرت دوم، Fa با فاصله‌ی نیم‌پرده نیز در ادامه بر روی فِرت سوم. سیم بعدی که شماره‌ی 3 باشد، در حالت Open، نُت Sol ایجاد کرده و در فِرت دوم نیز به La می‌انجامد... حالا اگر حوصله داری، می‌آیی روی سیم 2 که در حالت Open صدای Si و در فِرت اوّل خود صدای Do می‌دهد؛ فِرت سوم نیز مشخّصاً مختصّ Re است. سیم آخر که شماره‌ی 1 باشد، در حالت Open صدای Mi، بر روی فِرت اوّل خود صدای نُت Fa، بر روی فِرت سوم صدای Sol، و نهایتاً بر روی فِرت پنجم نیز صدای نُت La می‌دهد... حالا اگر جایی حال نکردی سیم به سیم بیایی پایین، می‌توانی بر روی هر سیمی که هستی، با رعایت فواصل یک‌پرده و نیم‌پرده، راهت را بکشی و نُت‌ها را جلو ببری!».

          پرسید: «این‌ها را از کجا می‌دانی تو...؟ همیشه می‌دانستم استعداد خوبی داری! مغزت خوب کار می‌کند و سریع می‌فهمی... باز هم تأکید می‌کنم؛ هنوز دیر نشده است...».

          و سه نفر پشت او گفتند: «راست می‌گوید؛ راست می‌گوید؛ راست می‌گوید...».

          گفتم: «گاهی آغاز نشده، دیر می‌شود.».

  

          حالاها که وقت نیست؛ یک وقتی امّا جامع و مفصّل می‌نویسم که چطور است که یک رابطه، عقیم می‌شود. چطور می‌شود که یک رابطه‌، پُر از بالا و پایین و دست‌انداز است، امّا می‌رود جلو. یک‌بار می‌نویسم که چطور می‌شود در پی آن‌همه پس‌زدن‌های عاشقانه، رسیدن فرا می‌رسد و در پی آن‌ خواستن‌های عاشقانه، رسیدنی نمی‌رسد. یک وقتی از این بازی‌ها برای‌تان می‌گویم. از این‌که باید بلد باشید بازی عشق را! کجا راه دهید به حریف برای رفتن؛ کجا باید گردنش را فشار دهید و نگه‌اش دارید. این حریف‌تان را از اوّل از کجا باید پیدا کنید؛ اگر که نبود، چطور بسازیدش. چطور آن روح رونده‌ی عشق را درونش بدمید. چطور حرکت‌هایش را با ری‌اکشن‌های خودتان جواب دهید؛ چطور جواب دهید که به زانو درش آورید؛ و چه می‌شود که این به زانو درآمدنش، «ناتوانی» نباشد. چطور قدم به قدم و آهسته او را به جایی که باید ببرید. چطور و کجا به دنیا دستور دهید تا رهایش کند. چگونه و با چه لحنی برای همیشه اسیرش کنید... یک وقتی یادم بیندازید حتماً برای‌تان از این رقص‌ها بگویم... از گوش‌های‌تان، از شنوایی‌تان، از احساس‌تان که باید ول کند این آه و ناله را. باید بلدش شوید این بازی را؛ این پا برداشتن را؛ این گام‌های موسیقی را... پنج، شش، هفت، هشت. وقتی می‌فرستدت کنار، وقتی هول‌ات می‌دهد گوشه‌ای، باید چرخیدن بلد باشی، باید دورزدن بلد باشی! باید نگاه کردن یاد بگیری. باید حواست باشد که دنیا به آدم‌هایی که بازی‌اش را بلد نیستند، بی‌خودی عشق حواله نمی‌کند! باید نواختن گیتار بلد باشی! باید آن مستندات پشت لبخندها را بخوانی. لبخند بزنی و با لبخندت حل کنی تمام پازل‌ها را. مات کنی تمام شطرنج‌بازها را. باید بشناسی حریف را؛ نشناسانی خودت را به‌ کُل به او امّا... نگذاری یادت بگیرد. نگذاری از بَرت شود تا بیابدت به کنکاش، به آرامی، به لمس، به غرق‌شدن‌ات در او...

          حالا که وقت نیست، امّا یادم بیندازید یک‌بار بگویم کامل و مفصّل که این بازی دنیا عجب بازی شیرینی است برای کسانی که بلدش می‌شوند؛ و چه غم‌انگیز و تراژدی است برای آن دسته که از بازی‌ها چیزی نشنیده‌اند، ندیده‌اند، نخوانده‌اند...

 

          گفتم: «ببین... وقتی نُت #F یا Gb را می‌نوازی، باید خوب دقّت کنی که فاصله‌ات با نُت‌های Fa و Sol، تنها نیم‌پرده است، مثلاً...! این یعنی این‌که اگر حواست جمع نبوده باشد و سازت را دقیقاً درست کوک نکرده باشی، همیشه نیم‌پرده عقب یا نیم‌پرده جلو می‌افتی و هیچ‌وقت سر جای خودت قرار نمی‌گیری...!».

          گفت: «لعنتی، تو این‌ها را از کجا می‌دانی...؟!».

          و سه نفر پشت او گفتند: «راست می‌گوید؛ راست می‌گوید؛ راست می‌گوید...».

          گفتم: «گاهی آغاز نشده، دیر می‌شود. حالا فکر کن فرق انگشت I و M را نمی‌دانی و می‌خواهی در گام وجود‌نداشته‌ی Sol Bemol Mayor، شش‌و‌هشت بنوازی! همین‌ می‌شود که همیشه‌ی خدا در زندگی‌ات یک‌‌ نیم‌چه قدم ِ نیم‌پرده‌ای جلوتر از همگان هستی و هرگز آن‌جایی که باید می‌بودی، نیستی... آن وقت است می‌بینی که طرف پرید و رفت بر باد، طرف پرید و داد بر فاک...!!».

          به چشم‌هایم خیره شد و گفت: «تو استعداد خوبی داری، با من بیا...».

          لبخندی زدم و پس از چند ثانیه مکث، گفتم: «باشد، خواهم آمد؛ امّا ایمان دارم که گاهی آغاز نشده، دیر می‌شود...».

    

     

Solb...

هِی خانم شاعر!

هیچ خبر داشتی... تاریخ، قصّه نیست؟!

خبر داشتی تاریخ، معادله است؟!

کافی است متغیّرهای درست را در آن جای‌گذاری کنی، تا جواب دهد...

همان جوابی که قبلاً داده... در مورد صدها خانم شاعر دیگر؛

باز هم بدهد.

Lab...

خانم شاعر!

حواست هست داری دقیقاً متغیّرهای لازم برای ریشه‌کن کردن خودت را،

می‌چپانی توی معادله‌ی زندگی من؟

Sib...

گاهی آغاز نشده، دیر می‌شود؛

فکر می‌کنی چند وقت دیگر مجبور شوی بند و بساطت را جمع کنی،

در‌به‌در شوی بلکه دوباره قلب‌ استاد موسیقی‌ات جای دهد تو را؟!!

که سال‌های آخر عمرت را در خفّت و خواری بگذرانی.

Dob...

هِی...

هِی... خانم شاعر... خانم شاعر بیچاره‌ی نفهم...

ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ ; ٧ اسفند ۱۳۸۸



| آرشــــیــــــــو |