- وقتی کرگدنی را عاشق می‌کنی، در واقع کاری غیرممکن را انجام داده‌ای و این فرآیندی برگشت‌ناپذیر است... -




دیگر پسرنجار هم ستاره‌های آسمان را نخواهد شمرد.

           عجب افتادنی کرد بشر! عجب افتادنی کرد؛ از آسمان که پرتش کردند٬ عجب افتادنی کرد!!! بعد به شک می‌افتی؛ آیا این‌طور که پرت شد٬ هرگز در بهشت هم بود؟! ... «بهشت»؛ چه وعده‌ی شیرین و مضحکی...! قرارداد خداوند و انسان‌ها؛ بیایید معامله کنیم: «شما این‌ کارها را انجام دهید٬ شما آن ‌کارها را انجام ندهید! تا بعداً٬ بفرستیم‌تان یک جای خیلی بهتر٬ تا خودتان را با انجام همه‌ی آن ‌کارهایی که نکرده‌اید٬ خفه کنید!»... این‌جا٬ همان بهشت است! دم خدا گرم که خودش هم اهل حال است...

           در واقع این شعر٬ از موجودی سخن می‌گوید که با اعمالش٬ باعث تنزّل شخصیت خویش شده‌است. به عبارتی٬ نویسنده‌ی این شعر٬ معتقد است که معشوقش با اعمالی که در مقابل وی انجام‌‌ داده است٬ افتادن کرده ‌است...! افتادنی بسیار بزرگ؛ حتّی بزرگ‌تر از افتادن آدم و حوا؛ افتادنی که از افتادن آدم و حوا هم در تاریخ بشریّت٬ موثرتر بوده‌ است.

          در این شعر٬ معشوق می‌خواهد از عاشقش٬ سیزده سوال به عنوان آخرین سوالات در هنگام خداحافظی بپرسد؛ و عاشق٬ که دیگر جانی برایش باقی نمانده ‌است٬ برای پاسخ دادن٬ هِی کم می‌آورد و سکوت می‌کند... معشوق نیز٬ او را مقصّر دانسته و می‌گوید: «کم بدجنسی کن!».

          پس این شعر٬ از دنیایی به نام دنیای نکبت سخن می‌گوید! دنیایی که در آن٬ بشریّت٬ افتادن کرده ‌است؛ دنیایی که خوبی‌ها٬ جایشان را با بدی‌ها عوض کرده‌اند؛ دنیایی که ستم‌کاران را بهشتی می‌داند و ستم‌دیدگان را جهنّمی؛ دنیایی که ذبح‌کننده را بهشتی می‌داند و ذبح‌شدگان را جهنمی... دنیایی که در آن٬ معشوق ستم‌کار به عاشق ستم‌دیده‌اش می‌گوید: «کم بدجنسی کن!»؛ دنیای نکبت‌باری که عاشقان را ذبح کرده٬ سپس به قعر دوزخ می‌فرستد...

 

          

یک‌روز برای خودم شروع می‌کنم به دویدن...

                                    به سرعت می‌دوم؛

                                  می‌دوم و می‌دوم...

که ناگهان٬ می‌بینم یک بار دیگر٬ روبرویم ظاهر شده‌ای و می‌خواهی دوباره از همان سوال‌ها بپرسی!

خشکم می‌زند؛ انگار دیگر نمی‌توانم جلوتر بروم؛ اصلاً انگار نمی‌توانم قدم بردارم... به یاد شاملو می‌افتم:

«و آسمان٬ سرپناهی که بر خاک بنشینی و بر سرنوشت خویش٬ گریه ساز کنی!».

 

همان‌جا می‌نشینم به دعا خواندن:

«اَمَّ الیُجیبُ المُضطَر اِذا دُعاه و یَکشِفُ السُوء؛

اَمَّ الیُجیبُ المُضطَر اِذا دُعاه و یَکشِفُ السُوء»؛

و خیره می‌شوم به چشمانت؛ هایهای می‌گریم...

نمی‌دانی چه بگویی که از درون خبر دهد!

که ناگهان می‌گویی می‌خواهی سیزده سوال آخرت را بپرسی و برای همیشه بروی؛

یا بروم...!

عدد سیزده و خوشبختی برای من! سلاخ دارد می‌آید ذبحم کند؛

یا ذبحم کنی...!

 

عجب افتادنی کرد بشر...!

 

تسبیحم را به دندان می‌گیرم؛ دود بالا می‌آورم...

ــ آهای خانم! هرچه می‌خواهی زودتر بپرس که من قرار دارم باید بروم؛ عزرائیل منتظر است!

نمی‌خواهم سقوط من٬ مانند پرواز تو٬ دیر باشد...

ــ جاهد! کم بدجنسی کن!

... این را تو می‌گفتی!

 

باد می‌آید! و موهای توست رهاشده در باد...

و همچنان٬ دو ستاره در آسمان٬ کم...!

امّا دیگر بلد نیستم حتی تا دَه بشمارم...

یادش بخیر! آن‌روزها٬ فردا را بهتر می‌ساختم! یادت هست دلکم...؟!

صدایت همچنان در گوشم؛ از باد بیشتر...!

 

های های های؛

 

تا این‌که شیطان رهنمایم شد؛ حضرت شیطان...!

و من در سکوت٬ برای تو می‌خوانم:

                               « شب٬ شبی است بی‌کران و مهتابی... »...

ــ آقا! لطفاً ساکت! این‌جا کسی به این چرت و پرت‌ها گوش نمی‌دهد! فقط سوال را جواب دهید!

 

سوال اول:

بگو ببینم چرا مرا دوست داری؟!

ــ نمی‌دانم! به خدا قسم نمی‌دانم! از شخصیتی که قبل از دوست‌داشتنت داشـتــم بپـرس! اکنـون مــن تنــها یک مُــردارم؛ جواب دادن بلد نیستم! دست از سرم بردار!

... این را من می‌گفتم!

 

این‌قدر مرا به هرسوی که می‌خواهی به دنبال خودت نکش! استخوان‌هایم تیر می‌کشد...

 

های های های؛

 

عجب افتادنی کرد بشر...!

عجب افتادنی کرد...

ــ آقا! خفه شوید! فقط سوال را جواب بدهید!

 

سوال دوم:

کدام پیامبر را در خواب دیدی؟ تشریح کن!

... این را تو می‌گفتی!

برای چندمین بار متوالی٬ دیشب عیسی را در خواب دیدم؛ با همان صلابت و لباس‌های فرسوده و کفش‌های چرمین٬ غرق در نور٬ پیشانی‌ام را بوسید و مرا به عطر خویش تدهین کرد... سپس وعده‌ام داد که روزی٬ عاشقانه در آغوشت بگیرم؛ از باد بیشتر...! حتی روزی که دیگر نباشم...

نمی‌دانم! جواب دادن بلد نیستم!

 

عجب افتادنی کرد بشر...!

 

حالا ناگهان آن‌طرف ظاهر می‌شوی تا برایم تعبیر کرده‌باشی...

اما به خدا قسم٬ دیدن عیسی در خواب٬ تنها به معنی شفا دادن و دمیدن روح به زندگی نیست...

او وعده‌ام داد... «تو» را وعده‌ام داد...!

می‌گفتی در لغت‌نامه‌ات٫ همه‌جور واژه پیدا می‌شود؛ حالا بیا و هی پابه‌پا برایم خواب تعبیر کن؛ که تو را وعده ‌دادن٬ یعنی چه...!

ــ جاهد! کم بدجنسی کن!

... این را تو می‌گفتی!

 

عجب افتادنی کرد بشر...!

 

ــ آدم! حوا! برویـــد گُـم شوید دیگـر نمی‌خواهم ریختــتان را ببیـنـــم! «ابلیس جان»! کجا ماندی عزیز دلم؟!

= خداوندا! نمی‌شود یک فرصت دیگر بدهید...؟

ــ بیرون!!!

... این را خداوند می‌گفت!

 

تو بوی ضریح می‌دادی... ای بابا! همین کافی نیست؟! پس مگر بهای بهشت چیست؟!

  

حالم بد می‌شود وقتی می‌بینم یک نفر به روی فرد دیگری افتاده‌است و هی زور می‌زند که سرش را از بیخ جدا کند! در همین حین که «الله اکبر» می‌گوید٬ آن چاقوی لعنتی را بر پوست و گوشت و استخوان‌ یک آدم زنده می‌کشد و در طرف دیگر٬ در کمتر از چند ثانیه٬ تمام بهشت را به نام خودش می‌کند.

 

ــ آهای سلاخ! بهشت مبارک! می‌شود دو متر هم به ما بدهید؟!

= خفه شو پسر! گردنت را شُل کن!

 

مگر قرار نبود سیزده سوال بپرسی؟!‌ زودباش دیگر... بجنب! دیــر شـد! سلاخ دارد می‌آید ذبحم کند؛

یا ذبحم کنی...!

 

ــ جاهد! کم بدحنسی کن!

... این را تو می‌گفتی!

 

هرچه بود و نبود٬ خُرد شد...

عجب افتادنی کرد بشر...!

آهای! یک‌نفر کمکم کند استخوان‌هایم تیر می‌کشد!

 

های های های؛

 

ــ جاهد! من٬ تو را یک جور دیگر دوست دارم! می‌خواهم شب‌ها٬ دستم را بگذارم روی قلبت که تا آخرین لحظه‌ای که می‌خواهد٬ بتپد...!

... این را تو می‌گفتی!

 

و یک‌صد هزار کندوی عسل؛ میلیون‌ها زنبور؛ و میلیاردها جای نیش در بدن کبود من...

 

دیگر پسر نجّار هم ستاره‌های آسمان را نخواهد شمرد!

 

دیگر داریم از پاکی و قداست بالا می‌آوریم؛ لطفاً یکی بیاید کمی آلوده‌مان کند!

ــ‌ حوا! این‌جا در «زمین»٬ زیاد هم بد نمی‌گذرد! هزاران میوه‌ی ممنوعه... بهشت می‌خواستیم برای چه...؟!

... این را آدم می‌گفت!

 

عجب افتادنی کرد بشر...!

 

عقربه‌ها از نفس می‌افتند؛ تنها تو تکرار نمی‌شوی...

 

سوال بعد:

منتظر کسی هستی که زمان برایت این‌قدر سخت می‌گذرد؟

ــ اگر هم منتظر نباشی٬ زیاد خوش نمی‌گذرد!

 

من با این آدم‌ها غریبم؛ با مجسمه‌ی آدم‌ها؛ با آدم‌های مجسمه!

 

ــ جاهد! کم بدجنسی کن!

... این را تو می‌گفتی!

 

صدای سائیده‌شدن چاقو بر گلوی آدم؛ بر خِرخره‌ی من...

 

های های های؛

 

راستی! آن اتوبوس و مسافرش که تو بودی٬ هنوز هم از روبرویم می‌گذرند...

سالیان درازی است که بلیط٬ در دستانم٬ به خواب ابدی فرو رفته‌است؛

کسی نیست بیاید پاره‌اش کند!

امّا حالا...

ــ آهای! آقای سلاخ! بیا نوبت من است؛ بیا این بلیط را بگیر و ذبحم کن!

 

بوی خون! خون تازه! که سرریز می‌شود همه کاسه‌هایشان؛

و رگ‌هایم خالی...!

 

پدر جان! سرش را که از تن جدا کردید؛ دیگر چه کارش دارید؟ چرا تکّه‌تکّه‌اش می‌کنید؟!

یا تکّه‌تکّه‌ام می‌کردی...!

 

ــ هیس‌س‌س‌س!!! پس دست‌های این جنازه کجاست؟!

من دست‌هایم را در ضریح جا گذاشته‌ام؛

تو بوی ضریح می‌دادی...

... این را من می‌گفتم!

 

ــ جاهد جان! به من اعتقاد داری؟!

این سوال هفت بود؛ یا شاید هشت...

= به من نگو «جان»!

بودن یا نبودن؛ دیگر مسئله این نیست؛

مسئله این است که دارم جان می‌دهم؛ از باد بیشتر...!

 

ــ جاهد! کم بدجنسی کن!

... این را تو می‌گفتی!

 

راستی٬ یادت رفت سه سوال آخرت را بپرسی!

 

عجب افتادنی کرد بشر...!

 

یاد مولانا بـخـیــــر: « این‌جا شربت اندر شربت است! »

با خود می‌گویـــم: « این‌جا نکبــت اندر نکبــت است! »

نه! آن‌قدر خودخواه نیستم که بخواهمت...!

 

می‌نشینم به دعا خواندن:

«اَمَّ الیُجیبُ المُضطَر اِذا دُعاه و یَکشِفُ السُوء؛

اَمَّ الیُجیبُ المُضطَر اِذا دُعاه و یَکشِفُ السُوء»؛

ــ چه می‌خوانی رفیق؟ دمت گرم! مگر دیگر راهی هم هست که این آفت و «سوء» از میان برود؟!

= نمی‌دانم والله! من فقط یک مُردار تکه‌تکه‌شده هستم که دارم در خون٬ غوطه می‌خورم... جواب دادن بلد نیستم!

بگذارید این نامه را پست کنم٬ بعد٬ جایی دفنم کنید...!

ــ جاهد! کم بدجنسی کن!

... این را تو می‌گفتی!

 

که تا حالا٬ یک‌صدهزار بار٬ تکّه‌تکّه شده‌باشم...

صف نذری انسان‌های قربانی چه طولانی است...!

همچنان٬ بر روی زمین٬ غوطه‌ور در خون افتاده‌ام؛ بیجان!

سلاخ٬ چاقویش را تیز می‌کند؛

ــ نـفــر بـعــــــد!

این صدای سلاخ نبود؛

... این را تو می‌گفتی!

 

عجب افتادنی کرد بشر...!

ساعت ٧:٢۳ ‎ق.ظ ; ٥ اسفند ۱۳۸۸



| آرشــــیــــــــو |