- وقتی کرگدنی را عاشق می‌کنی، در واقع کاری غیرممکن را انجام داده‌ای و این فرآیندی برگشت‌ناپذیر است... -




هرکس هندسه نمی‌داند وارد نشود!

          ما، نوزده نفر بودیم...

          هجده نفر از بزرگ‌ترینان تاریخ بشریت، به همراه یک کرگدن، دورتادور میزی نشسته‌اند و از شگرف‌ترین رُخداد هستی سخن می‌گویند!

          بیش از یک ساعت از آغاز کنفرانس گذشته است و هنوز هیچ‌کس نتوانسته است جواب قاطع و صحیحی به سوال کرگدن دهد...

          پس از یک تنفّس پنج دقیقه‌ای، جلسه ادامه می‌یابد... 

 

          آیزاک گفت: «اصالتاً چنین امری ممکن نیست. مطابق با مکانیک کلاسیک، زمان، مفهومی جدا از فضا است و از آن‌جا که طبق اصل فِرما، نور به خطّ مستقیم سیر می‌کند، بنابراین مطابق با نظر شخصی من، موردی که کرگدن از آن سخن می‌گوید، توهّمی بیش نیست.».

          آلبرت با آرامش همیشگی‌اش، مجلس را به دست گرفت: «به‌شخصه نمی‌توانم با قطعیّت در مورد احساس کرگدن نظر دهم، امّا بی‌شک ایمان دارم که مطابق با نسبیت عام، زمان بخش جدایی از مکان نیست! حرکت مستقیم نور تنها مختصّ مقیاس‌های میکروسکوپیک است؛ در واقع نور در مقیاس‌های ماکرو لزوماً بر روی استقامتی راست در حرکت نیست.».

          من در طرفداری از آیزاک گفتم: «خُب آلبرت جان؛ الآن اون قضیه‌ای که من مطرح کردم هم میکرو بوده دیگه... حالا اصلاً نسبیت درست باشه یا نباشه! فرقی نداره که این‌جا...!». و منتظر ماندم تا پاسخی دهد...

          هِرمان به مخالفت با من و موافقت با آلبرت، از آن طرف میز، چنین گفت: «نمی‌پذیرم! گفته‌ی کرگدن نمی‌تواند با قاطعیت صحّت داشته باشد؛ چرا که اگرچه ظاهراً میان دو منبع نوری مذکور و مطرح در این سوال او، تنها ٢٠ سانتی‌متر فاصله است، با این حال هرگونه گرانش کذایی شدید در این بین می‌تواند این مقیاس میکروسکوپیک را به یک واحد ماکرو منقلب نماید! پس لزوماً چنین نیست...».

          آلبرت، بار دیگر لبخندی از روی رضایت زد: «همین‌طور است...».

          در چهره‌ی هجده نفر از بزرگان تاریخ، بُهت‌زدگی و استیصال دیده می‌شود... گویی هیچ‌کدام پیش از این هرگز با چنین سوال سختی که کرگدن مطرح کرده است، روبرو نشده بودند... نوری که از پنجره‌ی اتاق کنفرانس وارد شده است، چهره‌ی افراد بالای میز را روشن‌تر کرده و رفلکس دود سیگار اِروین را تشدید می‌نماید...

          ورنر که تا به این لحظه ساکت نشسته بود، سرفه‌ای آرام کرد و گفت: «پیدا کردن پاسخ صحیح سوالی که کرگدن مطرح کرده است، مطابق با اصل عدم قطعیت، ممکن نیست. تصوّر کنید در اتاقی تاریک،‌ تعدادی بادکنک در حال حرکت وجود دارد و قرار است شما مکان و سرعت هریک را فرضاً محاسبه کنید. تنها راه چاره، جستجوی آن‌ها توسط دستان شما و اندام لامسه است؛ امّا به‌محض این‌که دستان شما با آن‌ها تماس پیدا کند، هم مکان آن‌ها و هم سرعت‌شان تغییر کرده است! این فرآیند، لوپ جبری و نامتناهی است و شخصاً معتقدم پاسخ به سوال کرگدن نیز به همین منوال، عملاً ممکن نیست...».

          آیزاک گفت: «همچنان قویاً و مطلقاً معتقدم از نظر علمی هیچ توجیهی برای موضوعی که کرگدن مطرح کرد، نیست.».

          ادوین، کلاهش را برداشت، دستی به موهای خویش کشید و گفت: «حقیقتاً اگر دلیلی هم فرضاً موجود باشد، همان‌طور که در کتاب سرزمین‌تخت گفته‌ام، این دلیل از قدرت درک جلسه‌ی ما خارج است! چرا که این دلیل باید منشئی غیرمادی داشته باشد و برای ما که در ابعادی مادون آن زندگی می‌کنیم، قابل لمس نخواهد بود.».

          من گفتم: «بچّه‌ها تو رو خدا! این‌طوری نگید جون هرکی دوست دارید! من هرکدوم از شما رو از یه گوشه‌ی کُره‌ی زمین و یه‌ گوشه‌ی تاریخ نکشوندم این‌جا که تهش بهم بگید بی‌خیال شم!».

          چند لحظه به سکوت گذشت... سپس، زیگموند، دستانش را لای پاهایش گذاشت و در حالی‌که به فکر فرو رفته بود، به چشمانم خیره شد و گفت: «تحریک هم شده بودی، مگر نه؟!».

          اخمی کردم، گیلاس وُدکای نیمه‌تمام را از روی میز برداشتم و نوشیدم... چشمانم را از تلخی شات به یک‌دیگر فشردم و رو به او گفتم: «نه به آن اندازه که با مادرت...!»... چهره‌اش گرفته شد و با این حال ساکت ماند؛ شاید به این دلیل که هرگونه بروز عصبانیت می‌توانست به منزله‌ی زیر سوال رفتن نظریه‌ی خودش باشد!

          آلبرت که در سمت چپ من نشسته بود، دستم را گرفت و زیرلب گفتم: «کرگدن! آرام باش لطفاً...». به چشمانش نگاهی کردم؛ حسّ پدرانه داشت... آرام شدم...

          فردریش، ناگهان به مانند ترقّه‌ای، همه‌چیز را زیر سوال برده و گفت: «شاید خنده‌تان بگیرد اگر بگویم من سوال کرگدن را از پایه هجو می‌دانم! اصلاً ما برای چه در این جمع نشسته‌ایم...؟! تک‌به‌تک احساساتی که شما و امثال شما به آن ایمان دارید، تنها و تنها ساخته و پرداخته‌ی پروردگاری موهومی است که همین دیروز، خودتان آن را با افکارتان و دستانتان ساختید و به خدایی گماشتید!».

          نفس عمیقی کشیدم و گفتم: «هِی بچّه‌ها! می‌شه اختلاف نظرهاتون با هم‌دیگه رو بذارید واسه بعد؟! یادتون رفته واسه چی این‌جا نشستید؟ می‌تونید بلاخره جواب سوال من رو بدید یا نه...؟ من ازتون خواهش کردم...».

          مایکل، یک باتری از جیبش درآورد و در حالی که آن را به جمع نشان می‌داد، گفت: «شاید در اثر نوعی جدید از میدان مغناطیسی و یا نوعی خاصّ دیگری از میدان‌ها باشد... کاملاً محتمل به‌نظر می‌رسد، البتّه مشروط به این‌که توضیح مناسبی برای مبدأ میدان و نیز علّت آن یافت شود.». سپس رویش را به سوی نفر سمت راستی خود بازگرداند و چنین ادامه داد: «دکتر، نظر شما در این خصوص چیست؟».

          توماس سری تکان داد و گفت: «بدن انسان در حالت عادی مقداری الکتریسته تولید می‌کند؛ بعید هم نیست، شاید همین مقدار باعث برانگیخته‌شدن الکترون‌ها و در نتیجه پیدایش جریان و شارژ الکتریکی و نهایتاً نوع جدیدی از میدان شده باشد. منتها توضیح مناسبی برای این موضوع که چرا این امر فقط در خصوص آن دختر و نه افراد دیگر صحّت دارد، عملاً در دست نیست.». به‌نظر نمی‌آید آن‌قدر که باید و شاید، موافق بوده باشد...

          رنه گفت: «دلایل شما تنها بخشی از حدسیات و گمانه‌زنی‌هایتان است. من هیچ‌چیز را نخواهم پذیرفت، مگر آن‌که اثبات استنتاجی و استدلالی آن بر من مسلّم گردد. کرگدن عزیز، توصیه می‌کنم در این مورد، تو نیز چنین رویکردی داشته باشی. پارادایم‌ها را اساساً به دور بریز...».

          دایر گفت: «آقایان، حال شما خوب است؟! این‌که پاسخ سوالی را می‌دانید و در تلاش هستید برای آن هزار و یک سوال مناسب بسازید، چیزی نیست که امروز در جستجوی آن هستیم! برای کمک به کرگدن، لطف نموده و یگانه پرسش مورد نظر را بیابید. شخصاً ایمان دارم پاسخ سوال مورد بحث هرچه که باشد، کوچک‌ترین ارتباطی با علوم تجربی نداشته و تنها معطوف به احساسات روحی و درونی کرگدن و آن دختر است.».

          نفهمیدم که چرا در همین لحظه، چشمان او در جلوی چشمانم مجسّم شد... داشتم عاشقانه در خیالم نگاهش می‌کردم که با صدای زنگ موبایل استفان از فکر بیرون آمدم... گوشی‌اش را سریعاً ساکت کرد و هیچ‌کس نفهمید او که کاملاً فلج است، چطور چنین کاری کرد!

          گالیلئو دستی به صورتش کشید، سرش را به سمت چپ چرخاند و ضمن خاراندن چانه‌اش، با صدایی خش‌دار گفت: «من به عنوان نخستین انسانی که در طول تاریخ با چشمان مسلّح به آسمان نگریسته است، معتقدم هیچ‌گونه ارتباطی میان نور و عواطف آدمی نیست؛ لذا سوال کرگدن را بیهوده می‌پندارم. در زمان عمر من، مردم بر این باور بودند که خورشید به دور زمین می‌چرخد، و نه زمین به دور آن؛ و سال‌های آزگار طول کشید که چنین بینشی عملاً مورد اصلاح قرار گیرد. حال از کجا معلوم که این رُخداد نیز تکراری دوباره نباشد؟!».

          گئورک سری به نشانه‌ی تأکید تکان داد و گفت: «کاملاً موافقم! تکرار مجدّد تاریخ و یا حتّی فرضیه‌ی جهان‌های موازی، بیش از هر تئوری دیگری محتمل به‌نظر می‌رسند...!».

          پوزخندی زدم و سرم را بالا آوردم، نگاهی به همه که دورتادور میز نشسته بودند انداختم و گفتم: «آقایون؟ نظر دیگه‌ای...؟ مثل این‌‌که شما قرار نیست به من کمک کنید... سوال خیلی سختی ازتون نپرسیدم که گیر کردید توش مثل... فقط بهم بگید چرا وقتی چشم‌هاش به چشم‌هام خیره می‌شه، حسّ می‌کنم زمان وایستاده...؟!! یعنی هیچ‌کدوم جوابی ندارید واقعاً...؟!! آخه چشم‌هاش...».

          آلبرت به میان حرف‌هایم پرید و گفت: «کرگدن! اگر من قول دهم که کسی تا پیش از یافتن پاسخ صحیح به سوال تو این مجلس را ترک نمی‌کند، آن‌گاه آرام می‌نشینی؟ آرام باش لطفاً...». و باری دیگر دستم را گرفت و فشرد...

          سرم را در بین دستانم گرفتم و فشردم... نفس عمیقی کشیدم؛ پاسخ این سوال، دست‌نیافتنی بود... از جایم برخاستم، لبخندی زدم و گفتم: «بی‌خیال... بچّه‌ها... به سلامتی آن دختر...».

          نوزده گیلاس بالا رفت و هجده نفر از بزرگ‌ترینان تاریخ بشریت، زیر لب گفتند: «نـــــوش...».

 

 

تو از بین مرگ و زندگی،

                     زندگی را،

                     و از بین عشق و نفرت،

                            عشق را برگزیدی.

امّا،

نه انگیزه‌ای برای زندگی می‌بینی،

و نه کسی برای عشق ورزیدن...

من امّا،

از بین مرگِ با تو و زندگی بی تو،

                                   مرگ را،

                                   و از بین عشق به دیگران و نفرت از تو،

                                                                   نفرت را برگزیدم.

امّا،

نه تو را شایسته‌ برای مرگ خود می‌بینم،

و نه حتّی برای نفرت ورزیدن!

بیزارم از تو؛

و بیزارتر از همهی ثانیههایی که تنها از روی عادت با من رفاقت میکردی...

ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ ; ۳ اسفند ۱۳۸۸



| آرشــــیــــــــو |