- وقتی کرگدنی را عاشق می‌کنی، در واقع کاری غیرممکن را انجام داده‌ای و این فرآیندی برگشت‌ناپذیر است... -




برای وقتی که دو ستاره کم می‌آوری...

          تمام بادها در گیسوی تو بود و آدم که پریشان بهشت را وانهاد...

          تنها افتاده بودی روی زمین بی‌خاصیّت و هجو می‌کردی و غُر می‌زدی. باران را داشتند می‌بردند در ارتفاعات دور در مناطق دور از دسترس آدم ببارد و هوا را گرفته بودند تا موجوداتی بی‌خاصیّت در آن تنفّس کنند. برای تو همین مانده بود که خفه باشی و زیر عمود‌ آفتاب خشکت بزند، از گرما ترَک‌ترَک شوی و داغ بزند به شریان‌های خشک‌شده، به ورید، به سرخ‌رگ...

          گوشی تلفن را برداشتم و گفتم: «یک دو سه، آزمایش می‌کنیم! یک دو سه، صدا می‌آد...؟». فریاد زدی: «کار کرد! کار کرد، الکساندر!»؛ و پریدی در آغوش من... دستی به موهایت کشیدم و همان‌طور که لبانم را به لبانت نزدیک می‌کردم گفتم: «تمام ثانیه‌هایی که برای این اختراع بزرگ گذشت را مدیون آشوبگری‌های تو هستم، می‌دانستی؟». اشکی از گوشه‌ی چشم راستت به پایین غلتید، سرت را چسباندی به سینه‌ام؛ گفتی: «حالا نام من در تاریخ ثبت می‌شود یا نام شما، آقای گراهام‌بل؟ فراموش نکنی ما را!». لبخندی زدم، سری تکان دادم و لب‌هایم را رفتم به سوی لبانش که گفت: «الکســ....»؛ امّا دیگر لبانم بر لبانش نشسته بود...

          به‌نظرم، این شیرازه‌ی تو، امروز دیگر آن‌قدر آدم در آن هست که به‌کلّی برای من از هم پاشیده است! شاید مجبور شوی روزی بدی برایت سیمی‌اش کنند... گفتم: «آس را که دیدی لطفاً وحشی نشو! جنبه داشته باش! نداشتی هم، اگر تمام زندگی طرف را خواندی و برگه‌ی دومت آس دیگری بود، تو بُرده‌ای، قبول؛ ولی باور کن دیگر لازم نیست برگه‌هایت را با افتخار بکوبی جلوی طرف که مادر اعصابش را به عزا نشانده باشی!». گفتی: «نه الکس، تا بیچاره‌ات نکنم و تمام زندگی‌ات را...». پریدم میان حرفت و گفتم: «باشد، ایرادی ندارد؛ نوبت من هم می‌رسد... حالا که بانکت را خواندم و تا گردن رفتی در خودت، می‌فهمی...!». خندیدی، امّا خودم هم می‌دانستم که دارم مزخرف می‌گویم؛ من برنده‌بشو نبودم! حالا بیا و آقایی کن و آن ژست خوش‌گِلت را تغییر بده تا شاید بفهمم این‌بار بر روی ١۶ خوابیده‌ای یا تخت... تخت... تخت من... تخت اتاق من... وای، چه سینه‌هایی دختر...

          گفتم: «کاش برای تلفن خدا، یک تشدید‌کننده‌ی امواج صوتی اختراع می‌کردیم که تا میلیاردها دِسی‌بل اوج گیرد...». گفتم که تمام بادها به گیسوی تو بود و ابرها رام موهایی پریشان که رهاشده بود در باد... اشک می‌ریختی و دفتر شعری باز کرده بودی که به گواه عشقت، موهای توست رها شده در باد؛ که هیچ‌گاه هرگز نفهمیدم شعرهایش از من بود، یا تو، یا الکساندر، یا آدم و یا حوا... یا خدا... یا خدا... یا خدا! کمکم کن؛ یا خدا، صدای خُردشدنم را نمی‌شنوی مگر...؟

          چیزی میان حسرت آدم یا خودخواهی خدا؟ بعد گفتی که خدا را در خواب آدم تماشا کرده بودی؛ گفتی که تمامش را دیده بودی...! آمدی دوان‌دوان، نفس که می‌زدی در گوشم نجوا کردی که الکس، من همه‌چیز را دیدم! نمی‌خواهمت دیگر سگ‌صفت، گـُــم‌شــــو...

          خدا دیگر دستش برای آدم رو شده بود که از بهشت بیرونش کردند و راست می‌گفتی که خدا دیگر مجالی برای تلف کردن نداشت؛ مگر چندبار می‌توان گذشت و فرصتی دوباره داد؟! گفتی که تقلّب کرده بود و ترتیب برگه‌ها را از حفظ بود و تو فهمیده بودی!‌ گفتم: «او خداست، باید هم حفظ باشد؛ نباید با او بازی می‌کردی خُب!». گفتی که خودت دیدی که آدم داشت بلندبلند سر خدا داد می‌کشید و می‌گفت که همه‌چیز را می‌داند و حالا هم سهمش را می‌خواهد؛ سهمش...!! ... سهم گستاخی آدم، زمین کریه‌المنظر خاک‌آلود بود... گفتی: «اگر می‌دانستم بهشتم را می‌گیرند، هیچ‌گاه بر سیب سرخ تنت لب نمی‌آلودم؛ و من آلودم، آلودم، آلودم...!».

          فقط چند ثانیه از سقوط‌مان گذشته بود که نشستی کنار من؛ سرت را بر روی شانه‌ی خاک‌آلوده‌ی من گذاشتی، نفس مماس بر گردنم و اشک‌های معصومانه‌ات که حقیقت را انگار بر جان آدم جاری می‌کرد... آدم گُر گرفته بود و بی‌تابی می‌کرد. هنوز باورش نمی‌شد از آن‌چه بر سرشان آمده بود...‌ آدم، رودست خورده بود و حالا گُر گرفته بود... دستی‌ به روی موهایت کشیدم، همان‌طور که همیشه می‌کشیدم؛ در‌حالی‌که از جایم بلند می‌شدم، گفتم: «بلند شو مهربانم؛ بلند شو ایرادی ندارد، گریه نکن نازنینم... گریه نکن...».

          سرم چرخید و تو را دیدم، هزاران سال بعد، یا هزاران سال، قبل؛ نمی‌دانم... قهقهه‌زنان گفتم: «شما هنوز زنگ این تلفن لعنتی را عوض نکرده‌اید؟!!». همه می‌خندیدند و من در این میان بیشتر، که ناگهان خنده‌ام به زهر تبدیل شد... فضای «فَشِن» را طنین صدای آشنای دخترک تُرک برداشت: «سِدید تماس! صِفیر، دوکّوز، بیر، ایکّی، بیر، سِکّیز، آلتی، دوکّوز، بیر...». گفتم: «جان مادرتان! جان مادرتان یکی ترجمه کند...‌ اشکان، چه شماره‌ای را دارد می‌گوید این زنیکه‌ی فاحشه...؟!!». هنوز دو رقم آخر را نشنیده بودم که سرم چرخید و تو را دیدم در دنیایی دیگر که اخم کردی و صدایت اِکو گرفت: «الکس... الکس...»... ...ـلِکس... ِـکس... ـس... س... سِـ... سـِ... سا...! ساکت...  - «سِدید تماس...!»...

          چقدر اشک‌های تو را دوست دارم که می‌شوی اعتراف زیبایی‌های یک پرهام از دست‌رفته و من سر که بر شانه می‌گذاری، می‌رسم به حسرت بوسه‌ی لبان تو و باز سر که می‌چرخانی بوسیدنم را،‌ اندوه آن‌که از شانه‌ام رفت مجال نمی‌دهد. می‌ریزد انگار همه‌ی کیت‌کت‌ها در حلقم قاطی گند و نکبت میان گیسو‌گیسو باد بَرد تا شعرهایم لابه‌لای موهایت نگفتنی شوند...

          گفتم برایت که آن دو ستاره از همان اوّل آدم را به گریه می‌انداخت و حوا هنوز فرصت آن‌همه شیطنت‌های کودکی که فرصت نکرد و دریغ شد؛ آن‌همه آرامش بهشتی امن که فرو ریخت... انگار بهمنی که سقوطش آن‌ها را تا خود زمین پایین کشاند، دلش را ریش‌ریش می‌کرد؛ و سر بر شانه‌ی آدم، برای نخستین‌بار آسمان زمینی را تماشا کردند...

          گفتم: «بلند شو، گریه نکن؛ آن میوه نوش‌جانت. بلند شو الهی من فدای آن چشمان آشوبگرت شوم... بلند شو مهربانم...». اشک‌هایت را پاک کردی، در‌حالی‌که خاک‌های روی لباست را می‌تکاندی و بلند می‌شدی، گفتی: «الکساندر، تو راست می‌گفتی، نباید با او قمار می‌کردم... تو این‌بار دیگر راست گفتی!». لبخندی زدم و دستم را در جیب کُتم فرو بردم و یک آس خشت بیرون آوردم؛ آن را در میان سینه‌های او گذاشتم و گفتم: «این ورق، تنها آس‌ای بود که در تمامی زندگی‌ام دیده بودم؛ من که هیچ‌وقت نخواستم و نخواهم خواست که از تو بُرده باشم؛ این هم باشد برای تو...». لبخندی کودکانه زدی، خوشحال شدی و از خوشحالی تو، من، خوشحال‌تر... در آغوشم گرفتی و همان‌جا صحنه آن‌قدر پورنو شد که حتّی خدا هم دیگر رویش را برگردانده بود...! شاید هم این‌بار، ما 21 آورده بودیم و او بود که تختِ بهشتش در مقابل بیست‌و‌یکِ عشق ما شکست خورده بود و سر برمی‌گرداند...!

          گفتم: «تو نمی‌فهمی! خیلی تلخ است که خودت مخترع چیزی در تاریخ بشریت باشی که همان چیز روزی باعث دیوانگی تو شود!». گفتم: «تو درک نمی‌کنی! قرن‌هاست که منتظرم کسی که با 186 شروع می‌شود به من زنگ بزند که نمی‌زند...». گفتم: «خدا... تو نمیدانی!!! گاهی فکر می کنم که شاید...»... ...ـــس! ساکت... می‌شنوی...؟ - «سِدید تماس! صِفیر، دوکّوز، بیر، ایکّی، بیر، سِکّیز، آلتی، دوکّوز، بیر...»... گفتم: «قطع نشو؛ تو را به خدا قسم که قطع نشو...»... فایده‌ای نداشت امّا، یک‌بار دیگر قطع شده بود...

          میان برهوتی بی‌خدا، تنها خودشان بودند و خدا هیچ سهمی از این اندوه حسرت‌آلود و عاشقانه نداشت. گفتم: «فـ...، پس آن‌همه چیز که خواستیم و نبود؟‌ آن‌همه...»... ... التماس کردم: «نه! تو را به خدا قسم... دِ لعنتی تو را به خدا قسم...»... فایده‌ای نداشت امّا؛ مثل همیشه قطع شده بود...

   

 

از بلندی آبشار بریزد زیر نور خورشیدی که هزار رنگ می‌شود؛

و خدایان یونانی با ارابّه‌هایی که شب را به دوش می‌کشند از،

                                                                         پس قرن‌ها؛

در جایی تا لانه کند؛

 موهای توست رها‌شده در باد!

حالا می‌دانم کندوی عسل چقدر زنبور دارد؛

                                      از جای نیـش‌ها...

 آخر دیروز از کندوی عسلی که رفتی گریه‌ام گرفته بود؛

زنبورهای بی‌نوا را خانه‌به‌دوش کردم.

 - پسر نجّار، ستاره‌های آسمان چند است؟!

همان شب بود که بادی شدید در آسمان وزید،

تا هربار ستاره‌ها را که می‌شمرد، دو ستاره کم باشد...

باشد سهم زمین از آسمان چشمان تو!

از باغ‌های بهشت،

انگوری می‌چینند که شراب هزار‌ساله می‌شود؛

و می گویند خدا برای خود گُلی پرورش داده است که هزار کندو،

عسل دارد!

تا روزی که مست باشد،

                       یا باشم؛

از شراب و عسل بر لب‌های تو بریزد؛

پسر نجّار گریه‌اش بگیرد از نیش زنبورها،

و هی دو ستاره کم بیاورد!

ساعت ٥:٢۳ ‎ق.ظ ; ٢ اسفند ۱۳۸۸



| آرشــــیــــــــو |