- وقتی کرگدنی را عاشق می‌کنی، در واقع کاری غیرممکن را انجام داده‌ای و این فرآیندی برگشت‌ناپذیر است... -




شبی که زمین خواهد ایستاد...

          هِی می‌گفت: «دست بردار.»... خودش دست‌بردار که نبود، مدام صدای تق‌و‌توق توی گوش آدم خالی می‌کرد که مثلاً اعصاب آدم را بریزد به هم. به هم می‌آمدیم یا نمی‌دانم چقدر با هم آمده بودیم که خبر رسید دارند ستاره‌ها را تقسیم می‌کنند. می‌گفتند که یک‌جایی نشسته‌اند و همه‌ی ستاره‌ها را شمرده‌اند حالا هم دارند همه را تقسیم می‌کنند! اگر کسی نامزد مُرده‌ای هم داشت، می‌توانست مدرک بیاورد و برایش یک ستاره ثبت‌نام کند!! دستم را که برداشتم دیدم اصلاً نمی‌دانم کجا باید دنبالش بگردم؛ انگار تا به حال این‌جا نیامده بودم. اصلاً نفهمیدم چرا قرار شد اوّل من چشم بگذارم...! راه افتاده بودم اسم تمام دخترانی را که می‌شناختم لیست کرده بودم تا برایشان یک ستاره ثبت‌نام کنم. می‌گفتم: «برای او امّا باید یک ستاره‌ی مخصوص پیدا کنیم؛ او با بقیه فرق دارد!»... بعد،‌ ستاره‌ی مخصوص او را که پیدا کردیم، افتادیم به جستجو که مگر برای هرکسی که نامش با «لام» آغاز می‌شود، سیاه‌چاله پیدا کنیم که همه‌چیز را بریزد توی خودش و نفست بند بیاید و زمان بایستد...

          سیاه‌چاله‌ را تقدیم خواهم کرد به او که با «اشک» آغاز شد و پایانش را پایان دوستی‌مان دانست؛ او که در این شب‌ها تنها کسی بود بر کُره‌ی زمین که مرا در نبود خیلی‌ها آرام کرد و نه تمامی این کلمات، که تک‌به‌تک حروف نوستالژیک امشب من برای مهربانی‌های صادقانه‌اش بر زمین می‌افتند...

          صدایم کردی: «هِرمان؟»... آرام برگشتم و نگاهت کردم. گفتی: «این‌ روزها حس می‌کنم بدون تو، کوچک شده‌ام؛ حتّی زمان نیز گویی کُندتر می‌گذرد!». پوزخندی زدم و گفتم: «نسبی‌گراهایی همچو تو باید هم چنین زندگی کنند!». می‌گویم: «می‌توانی یک مداد را تصوّر کنی که در جهان سه‌بُعدی ما، سایه‌ای دوبُعدی بر روی دیوار می‌اندازد. با حرکت دادن و چرخاندن آن، بسته به زوایایی که با دیوار می‌سازد، طول سایه می‌تواند برابر با صفر، برابر با طول مداد در فضا، و یا برابر با مقداری میان این دو باشد. در جهان‌های چهاربُعدی نسبی‌گرایان نیز چنین است؛ مداد ما در جهان چهاربُعدی دارای طولی است که معمولاً با عنوان گستره شناخته می‌شود؛ بسته به جهت‌گیری این مداد در جهان چهاربُعدی، طولی که لزوماً برابر با گستره‌ی آن نیست را در جهان سه‌بُعدی شاهد خواهیم بود. حال در جهان چهاربُعدی، هرچه مداد با سرعت بیشتری حرکت کند، سایه‌ای از آن که در جهان سه‌بُعدی می‌بینیم، طولش کوتاه‌تر خواهد بود؛ این بدان مفهوم است که اگر مداد ما با سرعت نور در گستره‌ی چهاربُعدی خود حرکت کند، طولش برابر با صفر خواهد شد و مانند تو احساس حقارت و کوچکی خواهد داشت! ورود به یک سیاه‌چاله نیز از دیدگاه علمی دقیقاً متشابه با حرکت با سرعت نور است! علاوه بر طول، زمان نیز در فضای سه‌بُعدی ما همچون سایه‌ای است که هرچه جسم با سرعت بیشتری حرکت کند، این سایه گسترده‌تر می‌شود؛ اگر ساعتی می‌توانست با سرعت نور حرکت کند، عقربه‌های آن بی‌شک از حرکت باز‌می‌ایستادند...». می‌گویم: «نبود من را بهانه‌ی کُند گذشتن زندگی‌ات نکن که با سرعت نور در حال چرخش به دور خود هستی و نهایتاً که با سر به زمین فرود آمدی، به چشمانم خیره نشو که دستانت را بگیرم! که نخواهم گرفت...».

          تو هم که دیگر معلوم نیست چه بلایی سر خود آورده‌ای که مدام سر خودت بلا نازل می‌کنی! برای خودت بُت‌های سنگین و عظیم ساختی که معلوم نیست دستان کدام ابراهیم خواهد توانست که نابودشان کند؟ انگار دریدن باکرگی تو نیز به همین منوال خاصیتی غریب پیدا کرد که نه خود تو فکرش را می‌کردی، نه آن بخت‌برگشته‌ای که با تو چنین کرد و نه حتّی او که برای نخستین بار از سر خوش‌ذوقی، مردانگی‌اش را در جایی میان ران‌هایت به رُخ معصومیت تو کشید.

          فریاد زدم: «پس کجا رفتی؟‌ اصلاً تو برنده شدی! بیا بیرون من دیگر دارم می‌ترسم... بیا یک‌جور دیگر بازی کنیم...». امّا نیامدی؛‌ انگار که اصلاً برای قایم‌باشک‌بازی پنهان نشده باشی و انگار که رفتی که رفتی... آرام زمزمه کردم: «باشد، تو برنده شدی...».

          می‌گویی: «هِرمان، از نظریه‌ی جدید فضا-زمانی‌ات برایم بگو!». با تلخندی می‌گویم: «بی‌خیال دختر! زمان لغزنده‌ی گذران در تعریف خطّی‌مان می‌گذرد؛ آن‌قدر سریع که هیچ‌وقت در کف آدمی نمی‌ماند و می‌شود لحظه‌ای که نیست، می‌شود سالی که نیست و هیچ‌کس پیدا نمی‌شود که این تعریف را عوض کند یا حتّی زمان را برایمان حذف کند...». می‌گویم: «کثافت لجن! از یادت رفت، طوری که انگار هیچ‌وقت یاد نگرفته بودی تقسیم کنی به ثانیه، به روز، به سال؛ تا بعد بگویم این لعنتی زندگی بود و افسوس که رفت...!».

          گفتم که دیگر چیزی نمانده است... فقط چند قدم کوتاه تا روزی که منتظرش بودیم و چقدر شماره کرده بودیم، شماره کرده بودیم، شماره کرده بودیم... گفتم که برای مُردنت تسلیت نخواهم فرستاد؛ منتظرم نباش که نخواهم فرستاد.

          یکی می‌پرسید: «چطور می‌شود بشر به حماقتی برسد که بُت یا اشیای بی‌جان و جان‌دار را به‌عنوان خدا یا نماد آن پرستش کند؟!». گفتم: «کجای کاری عزیز من! حماقت وقتی از ما دور می‌شود و قرار نیست ما را به آن صفت بنامند، لمس کردنی می‌شود، امّا زمانی که حماقت در ما جریان دارد و با همه‌ی وجود مرتکبش می‌شویم، به راحتی نمی‌توانیم درکش کنیم و اصلاً ناخودآگاه و خودآگاه ما در برابر کسی که از حماقت ما سخن بگوید به مبارزه بر می‌خیزد و آن‌قدر شلوغ می‌کند که قوه‌ی تعقّل تعطیل شود.»... اصلاً در مورد پایبندی به اعتقادات بشری که اکثراً به‌صورت موروثی منتقل می‌شوند، وراثت است که نقش مهمّی بازی می‌کند و بعد حماقت و در انتها اگر فرصتی ماند عقل و باز مجالی اگر بود، قلب... گفتم: «کجای کاری عزیز! فردی را می‌شناسم که تا دیروز انسانی را به‌عنوان خداوند خویش پرستش می‌کرد و فردایش نه تنها که پشیمان شده باشد، بلکه همان پروردگار را از سگ همسایه نیز کمتر می‌دانسته است. کجای کاری عزیز...».

          می‌گویی: «هرمان... امّا از نظر من، این سگ تو است که هزاربار شرف دارد به او...». سری تکان می‌دهم و می‌گویم: «سگ‌هایتان ارزانی هرسه‌تان! همین تداخل‌های زمانی مرا بس...». می‌گویی: «صدایم کن، هرمان...». می‌گویم:‌ «لـ...»؛ و درست همان لحظه‌ است که مخروط نوری فضا-زمانی تو در هم می‌پیچد تا شاید تک‌به‌تک این شب‌های من از تو تشکّر کرده باشند؛ برای من، زمینی که در حال ایستادنی چهاربُعدی بود و تو، ناشناخته‌ی غریبه، تو بودی که با مهربانی‌های بی‌دلیلت آن را به چرخشی دوباره واداشتی...!

          متشکرم.

  

  

هر بخشی از خاطرات زندگی‌ام را که می‌خارانم،

بخشی از وجود سکسی تو به بیرون می‌پرد!

درست به مانند خرگوشی که از کلاه شعبده‌باز، به بیرون...

دارم از کنار سوپر هشت رد می‌شم؛

یعنی نمی‌دونی سوپر هشت کجاست؟

آخر اتوبان!

نبش بُرج ایفل!

حالا می‌ذاری رد شم یا نه...؟!

آره؛ دارم رد می‌شم و سرم پایینه، درست مثل تو!!!

یه‌هو می‌بینم تمام سنگ‌فرش زیر پام هم داره با من می‌آد...!

می‌فهمی...؟ سنگ‌ها با من... هم‌گام و موزون...

 

هر بخشی،

خاطرات،

زندگی‌ام،

خارش،

سکسی،

تو،

بیرون،

خرگوش،

شعبده‌باز،

بیرون،

بیرون،

از زندگی‌ من، لطفاً، بیرون...

ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱ اسفند ۱۳۸۸



| آرشــــیــــــــو |