- وقتی کرگدنی را عاشق می‌کنی، در واقع کاری غیرممکن را انجام داده‌ای و این فرآیندی برگشت‌ناپذیر است... -




با "ج" آغاز می‌شدند...

          نمی‌ارزید، می‌ارزید؟ نمی‌ارزید...

          یک‌شب داری زیر این‌همه باران سوزنی برای خودت راه می‌روی با یک دنیا نفرین نیاکانت که با وُدکا SKYY فرو می‌دهی، یا نشسته‌ای کنار دخترکی از گذشته‌ها که دیگر یادت نمی‌آید از کدام طرف این مسیر لعنتی آمده بودی و به کجا می‌خواستی بروی! همین‌طور نشسته‌ای و چیز بیشتری هم یادت نمی‌آید... چیز بیشتری هم یادت نمی‌آید...

          دیشب بود... راه افتاده بود پشت‌سر‌هم و فریاد می‌زد؛ نامفهوم و فریاد می‌زد. دلش را بارها جا گذاشته بودند زیر ردّپای خیلی‌ها که نمی‌شناخت افتاده بود و جا گذاشته بودند. فریاد می‌کشید و نیمه‌ای که نمی‌شناخت را با نام می‌خواند و خود را از یاد برده بود. کسانی بودند که رهگذران آشنایی می‌نمودند و چنان غریبه از کنارش گذشته بودند که حالا همه را به اسامی مبهم و درهم‌ریخته به حافظه داشت. حتّی یادش نمی‌آمد که این‌همه اسم را خودش ساخته بود و یا جایی به گوشش خورده بود. تنها چیزی که یادش می‌آمد این بود که تمامی نام‌ها با «ج» آغاز می‌شدند! با «ج» آغاز می‌شدند...

          دخترک پرسید: «هرگاه توپی را در فضا پرتاب کنیم، مسیر منحنی طی می‌کند. پس چرا نور به خطّ راست منتشر می‌شود؟»... من گفتم: «اگر سرعت پرتاب توپ را بیشتر و بیشتر کنیم، انحنای مسیر آن کم و کم‌تر می‌شود و اگر توپ را کوچک و کوچک‌تر کنیم، اثر وزن و گرانش و مقاومت هوا بر آن کم و کم‌تر می‌شود. بنابراین ذرّه‌های نور که فوق‌العاده کوچک هستند، با آن‌چنان سرعت زیادی حرکت می‌کنند که مسیر آن‌ها خطّ راست می‌شود. البتّه توضیحات فوق تنها در فیزیک کلاسیک صحّت دارند؛ در فیزیک نسبیتی چنین قوانینی می‌شکنند...». چنین قوانینی می‌شکنند...

          نمی‌ارزید، می‌ارزید؟ نمی‌ارزید...

          داشتم قلعه‌ای مخوف عَلَم می‌کردم؛ از سنگ‌های هزاران ساله، قلعه‌ای عَلَم می‌کردم که هیچ راهی به درونش نبود؛‌ تا عاقبت آن‌که سنگ بر سنگ نهاد و قلعه‌ای سترگ ساخت، آن‌جا در حبس بماند! ساخت تو را و در حبس تو هم ماند... و در حبس تو هم ماند...

          آرام صدایش کردم: «آیزاک...». گفتم: «مضطرب نباش از این‌که آن‌همه آدم را از یاد برده‌ای. چیز مهم هنوز برقرار است و هستند کسانی که نام تو را با اِسانسی از تعفّن مدفوع سگ همسایه به یاد دارند...!!». گفتم:‌ «بخوان؛ دوباره بخوان.»... دوباره بخوان...

    

دست و پنجه نرم می‌کنم این روزها با یک غم لطیف...

یک غم روان...

نمی‌ایستد یک‌جا؛

جمع نمی‌شود...

حضورش کلافه‌ات نمی‌کند،

امّا هست.

کنار همه‌ی روزمرگی‌هایم...

می‌آید آرام و پنهان و ظریف، پابه‌پای این روزهای من؛

همین است شاید که نتوانسته‌ام گیرش بیاورم،

و بگذارمش در قالب واژه‌ها...

نارنجی... نارنجی... نارنجی؟

دوباره رسیدم به روزهایی که باید نوشت؛

باید گفت نرم‌نرم از همراه تازه‌وارد این روزهایم...

تا شاید یک روز گیرش بیاورم یک گوشه،

چهارزانو بنشانمش روبروی خودم،

و بفهمم حرف حسابش چیست اصلاً!

  

          داشتم بلندبلند صدایت می‌کردم بی‌امان تا بشنوی و باد بی‌امان مهلت نمی‌داد! خورشید رسیده بود به آن‌جای نارنجی که می‌گویند آغاز شب است و من یک‌ریز صدایت می‌کردم. آهسته برگشتی و من... برگشتی و من...

          گفتم: «همه‌چیز انگار از همان‌جایی که آغاز شد تا همه‌جای رفتنی خودش پیش رفت!». گفتم: «انگار از اوّل این ماجرا همه‌ی دنیا را برایمان تعریف کردند: یکی بود، یکی نبود...». یکی نبود...

          دخترک پرسید: «چرا رنگ اجسام متفاوت است؟». من گفتم: «زیرا ذرّه‌های نوری که به آن‌ها تابش و یا از آن‌ها بازتابش می‌شود و به چشم می‌رسد، متفاوت است.». دخترک پرسید: «چند نوع ذرّه‌ی نور وجود دارد و چه رنگ‌هایی ایجاد می‌کنند؟». من گفتم: «هفت نوع؛ که رنگ‌های سرخ، نارنجی، زرد، سبز، آبی، نیلی و بنفش ایجاد می‌کنند... و البته نارنجی، نارنجی، نارنجی، نارنجی؟ نارنجی...». دخترک گفت...

          نمی‌ارزید، می‌ارزید؟ نمی‌ارزید... اگر می‌ارزید هم، حدّاقل «سگش» که دیگر نمی‌ارزید، می‌ارزید؟ نمی‌ارزید... نمی‌ارزید...

ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ ; ۳٠ بهمن ۱۳۸۸



| آرشــــیــــــــو |