- وقتی کرگدنی را عاشق می‌کنی، در واقع کاری غیرممکن را انجام داده‌ای و این فرآیندی برگشت‌ناپذیر است... -




به خانه خوش آمدی!

          گفتم لعنتی وقتش رسیده تو را به اندازه‌ی همه‌ی سرگردانی انسان نفرین کنم؛ به اندازه‌ی همه‌ی دربه‌دری که برایش مقدّر کردی نفرینت کنم و به رویم هم نیاورم که زورت از من بیشتر است! باشد، این همه آدم تو را عَلَم کردند از پس این همه سال عَلَمت کردند، بزکت کردند و جان گرفتی! حالا بگذار من به تنهایی تو را بشکنم! نفرینت کنم و پشت سرم را هم نگاه نکنم...

          همیشه باد از سمتی که انتظارش را نداشتم وزید و آن چه قرار بود از کوه استوارتر باشد را از جا کند. بادهای موهوم هزارساله که بی‌خبر می‌آیند و بی‌پرسشی می‌روند. شنیدم کسی گفت: «تلخ.»؛ می‌گویم: «زهرمار.». من زهرمار می‌شوم به حلق خودم و نفرینم را روانه‌ی آن بی‌نشان لندهور بی‌دروپیکر می‌کنم. کجاست آتش دوزخ که من در میانش چون ابراهیم بنشینم و خدا را که دارد به خود می‌پیچد تماشا کنم؟! بگویید آتش بیاورند تا در میانش بنشینم.

          سرزده پرنده‌ی کوچک بی‌قرار پرهایش را از هزار جای بدنش جمع کرد، آن‌قدر تا به شاخه‌ای که لختی بر آن بیارامد پریده باشد. پرنده‌ی معصوم آخرین پروازش همه‌ی زندگی بود و تو، لعنتی، آن‌قدر بخیل که درخت را نشان می‌کنی صاعقه‌ای از عمق جهنّم... به جهنّم به درک!

    

    

در که باز می‌شه، یه عالمه آدم می‌آن استقبالت.

بغلت می‌کنن و ذوق می‌کنن و از سر و کولت می‌رن بالا...

یه مُشت بچّه‌ی فسقلی و یه دختر خانم خیلی متشخّص.

بوی غذای مورد علاقه‌ات می‌آد، قاطی با بوی آشنای قدیمی بدنش.

آره؛

این‌جا قرار بود خونه‌ی من و تو باشه...

ساعت ٤:٠٧ ‎ق.ظ ; ٢٩ بهمن ۱۳۸۸



| آرشــــیــــــــو |