- وقتی کرگدنی را عاشق می‌کنی، در واقع کاری غیرممکن را انجام داده‌ای و این فرآیندی برگشت‌ناپذیر است... -




اسباب‌کِشی...

ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ ; ٢٧ اسفند ۱۳۸۸

... تا من دوباره من بشم!

ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ ; ٢٤ اسفند ۱۳۸۸

نارسایی کلاسیکی اثر فوتوالکتریک انیشتن؛

- پاسخ به سوالات علمی مخاطبان -

          سه مسئله‌ی مربوط به نارسایی فیزیک کلاسیک در تفسیر پدیده‌ی فوتوالکتریک که در پست پیشین تنها به وجود آن‌ها اشاره کردیم،‌ عبارتند از:

          ١. مسئله‌ی شدّت: بنا به نظریه‌ی موجی نور، زیاد شدن شدّت نور فرودی باید موجب افزایش دامنه‌ی بردار الکتریکی (E) نوسان‌کننده‌ی موج نور شود؛ چون نیرویی که به الکترون وارد می‌شود، برابر با eE است. پس انرژی جنبشی فوتوالکترون هم باید با زیاد شدن شدّت افزایش پیدا کند و طبق رابطه‌ی eV0=kmax، ولتاژ متوقّف کننده نیز افزایش یابد؛ درحالی‌که در قسمت‌های قبل دیدیم که ولتاژ متوقّف کننده مستقل از شدّت نور است.

          2. مسئله‌ی بسامد: بنا به نظریه‌ی موجی، اثر فوتوالکتریک باید برای هر نوع بسامدی (از نوع فرودی) اتّفاق بیفتد، البته به شرطی که شدّت نور، آن‌قدر باشد تا بتواند انرژی لازم برای کندن فوتوالکترون‌ها را تامین کند. امّا همان‌طور که پیش از این دیدید، برای هر سطحی یک بسامد قطع وجود دارد که مشخصه‌ی آن سطح است؛ برای بسامد‌های کمتر از آن، شدّت نور فرودی هرچقدر هم زیاد باشد، اثر فوتوالکتریک اتّفاق نمی‌افتد.

          3. مسئله‌ی تأخیر زمانی: اگر بنا باشد که فوتوالکترون‌ها انرژی خورد را مستقیماً از موجی بگیرند که به صفحه‌ی فلزی می‌تابد، سطح اثابت موثّر برای الکترون در فلز محدود است و احتمالاً زیاد بزرگ‌تر از دایره‌ای به قطر یک اتم نیست. در نظریه‌ی کلاسیک، انرژی نور به طور یکنواخت در تمام جبهه‌ی موج نور توزیع شده است. پس اگر نور فرودی از یک حدّی ضعیف‌تر باشد، باید بین برخورد نور به صفحه و کنده شدن فوتوالکترون، منتظر یک تأخیر قابل اندازه‌گیری باشیم. این تأخیر مدّتی است که باید طول بکشد تا الکترون بتواند برای گریز از سطح فلز به قدر کافی از باریکه‌ی فرودی انرژی جذب کند. امّا تا کنون هیچ تأخیری که قابل آشکارسازی و اندازه‌گیری باشد، مشاهده نشده است.

          امّا تفسیر کوانتومی پدیده‌ی فوتوالکتریک چگونه است؟

          انیشتن فرض کرد که در اثر فوتوالکتریک یک فوتون با انرژی hυ ‌پرتوی فرودی به الکترود A، به طور کامل توسّط یک الکترون جذب می‌شود و انرژی خود را به الکترون می‌دهد، بخشی از این انرژی (w) صرف کاری می‌شود که برای غلبه بر نیروهای داخلی وارد بر الکترون فلز، مورد نیاز است و بقیه به انرژی جنبشی الکترون جدا شده از فلز تبدیل می‌شود.

hυ=w+k  =>  k=hυ-w

‌‌          کار لازم برای خروج الکترون‌ها از سطح فلز یکسان نیست. برخی از الکترون‌ها در فلز کم‌تر مفیدند و برای خارج‌کردن آن‌ها از فلز کار کم‌تری نیاز است. اگر حداقّل کار لازم برای خارج کردن الکترون‌ها از یک فلز خاص برابر با w0 باشد، انرژی جنبشی سریع‌ترین فوتوالکترون گسیل‌شده از آن برابر خواهد بود با:

kmax=hυ-w0

          ‌در این رابطه، w0، حداقّل کار لازم برای خارج کردن یک الکترون از فلز است که به آن، تابع کار فلز گفته می‌شود.

          حالا ببینیم فرضیه‌ی انیشتن چه‌طور از پس 3 ایرادی که به تعبیر فوتوالکتریک بر مبنای نظریه‌ی موجی وارد است برمی‌آید. در مورد اشکال اوّل (مسئله‌ی شدّت) باید گفت که نظریه‌ی فوتون کاملاً با آزمایش وفق می‌کند. اگر شدّت نور را دو برابر کنیم، در واقع تعداد فوتون‌ها را دو برابر کرده‌ایم که در نتیجه جریان فوتوالکتریک هم دو برابر می‌شود؛ با این کار تغییری در انرژی تک‌به‌تک فوتون‌ها یا در ماهیت تک‌به‌تک فرآیندهای فوتوالکتریکی که با معادله‌ی بالا توصیف می‌شوند، به وجود نمی‌آید.

          اشکال دوم (مسئله‌ی بسامد) با معادله‌ی بالا پاسخ داده می‌شود. در این معادله، اگر kmax برابر با صفر باشد، داریم:

hυ0=w0  =>  υ0=w0/h

          ‌که معنی‌اش این است که انرژی فوتون‌ درست به اندازه‌ای است که بتواند فوتوالکترون را از جا بکند، و اضافه بر این چیزی نمی‌ماند که به شکل انرژی جنبشی ظاهر شود. اگر ‌υ کمتر از υ0 باشد، ‌تک‌به‌تک فوتون‌ها انرژی کافی برای کندن فوتوالکترون نخواهند داشت و هیچ فرقی هم نمی‌کند که تعداد آن‌ها چقدر باشد؛ یعنی هیچ فرقی نمی‌کند که تابش نور چقدر شدید باشد.

          اشکال سوم (مسئله‌ی تأخیر زمانی) با توجّه به نظریه‌ی فوتون توجیه می‌شود؛ چون بنا بر این نظریه، انرژی لازم (برای اثر فوتوالکتریک) به‌صورت یک بسته‌ی متمرکز فراهم می‌شود؛ یعنی این انرژی برخلاف آن‌چه در نظریه‌ی موجی تصوّر می‌شود، به‌طور یکنواخت در سطح مقطع باریکه‌ی نور توزیع نشده است و الکترون انرژی یک فوتون را به یک‌باره جذب می‌کند. بنابراین تأخیر زمانی قابل ملاحظه‌ای وجود ندارد.

          اگر در معادله‌ی فوتوالکتریک انیشتن، به جای kmax معادل آن را از رابطه‌ی eV0=kmax قرار دهیم، داریم:

eV0=hυ-w0  =>  V0=(h/e)υ-w0/e

          ‌پس این رابطه به خوبی نشان می‌دهد که ولتاژ متوقّف کننده به جنس الکترود A (مقدار w0 برای این الکترود) و بسامد نور تابیده به آن بستگی دارد.

          همچنین بین ولتاژ متوقّف کننده و بسامد پرتوی فرودی به الکترود A یک رابطه‌ی خطّی وجود دارد. منحنی تغییرات ولتاژ متوقّف کننده بر حسب بسامد پرتوی فرودی به الکترود A، خطّ راستی است که شیب آن برای تمام فلزها برابر مقدار ثابت h/e است؛ ولی عرض از مبدأ آن به جنس الکترود A بستگی داشته و مقدار آن برابر w0/e- است.

 

          امیدوارم دوستی که نیاز به تشریح دقیق و جامع پدیده‌ی فوتوالکتریک داشته‌اند، پاسخ خود را آن‌طور که باید و شاید، دریافته باشند.

ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ ; ٢۳ اسفند ۱۳۸۸

اثر فوتوالکتریک انیشتن؛

- پاسخ به سوالات علمی مخاطبان -

          از بررسی اثر متقابل ماده و تابش در دیواره‌های کاواک تابش‌گر، به مفهوم کوانتومی بودن انرژی می‌رسیم. اثر فوتوالکتریک، پدیده‌ی دیگری است که آن هم به برهم‌کنش ماده و تابش مربوط می‌شود. این اثر که ثابت پلانک در آن نقش اساسی دارد،‌ مفهوم کوانتومی بودن را به ماهیت خود تابش که به نوعی همان نظریه‌ی فوتون انیشتن است، می‌کشاند. نه به سبب نظریه‌های پیچیده و بزرگ نسبیت خاص و عام، که تنها برای کشف اثر فوتوالکتریک بود که انیشتن به کسب جایزه‌ی نوبل، نائل گشت.

          این هم از ریشخندهای روزگار است که هاینریش هرتز، که به تثبیت موجی کلاسیک انرژی تابشی یاری رسانده بود، ندانسته در صورت‌بندی نهایی آن سهیم باشد. این مشارکت از طریق کشف اثر فوتوالکتریک توسّط او انجام گرفت. وی درحالی‌که درگیر آزمایش‌های خود در زمینه‌ی امواج الکترومغناطیسی بود، آزمایش‌هایی که اکنون کاملاً مشهور هستند،‌ ملاحظه کرد که وقتی نوری با طول موج بسیار کوتاه (مانند نور فرابنفش) به کلاهک فلزی یک برق‌نمای باردار منفی می‌تابد، باعث تخلیه‌ی برق‌نما می‌شود. آزمایش‌های دیگر نشان دادند که این تخلیه‌ی الکتریکی، به دلیل جداشدن الکترون‌ها از سطح کلاهک فلزی روی داده است. این پدیده، یعنی جدا کردن الکترون‌ها از سطح یک فلز توسّط تاباندن نور بر آن را پدیده‌ی فوتوالکتریک، و الکترون‌های گسیل‌شده از سطح فلز را فوتوالکترون می‌نامند.

          برای بررسی دقیق‌تر پدیده‌ی فوتوالکتریک از دستگاهی مطابق شکل زیر استفاده می‌کنیم. در این دستگاه، دو تیغه‌ی فلزی A و B که به آن‌ها الکترود گفته می‌شود، داخل یک محفظه‌ی خلأ قرار دارند و از بیرون توسّط سیمی با مقاومت ناچیز به هم وصل شده‌اند (VBA=0). اگر نور تک‌فامی (تک‌بسامدی) با بسامد مناسب به الکترود A بتابد، تعدادی فوتوالکترون از سطح آن جدا می‌شوند. این فوتوالکترون‌ها به سبب انرژی جنبشی که دارند به طرف الکترود B حرکت می‌کنند و تعدادی از آن‌ها به الکترود B برخورد کرده و در مدار جریان می‌یابند که این جریان (I0) را می‌توان به کمک یک آمپرسنج حسّاس در مدار اندازه گرفت.

          اکنون می‌توانیم با ایجاد یک میدان الکتریکی بین دو الکترود A و B بر حرکت فوتوالکترون‌ها  تاثیر بگذاریم.

          اگر مطابق شکل زیر، پایانه‌ی مثبت یک مولّد را به الکترود B و پایانه‌ی منفی را به الکترود A متّصل نماییم، در این حالت پتانسیل الکترود B بیش‌تر از الکترود A است و در نتیجه، اختلاف پتانسیل VBA که طبق قرارداد، برابر VB-VA است، مثبت می‌باشد. مطابق شکل، صفحه‌ی مثبت (الکترود B) به فوتوالکترون‌هایی که به‌صورت مستقیم در حرکت هستند، یک شتاب تندشونده می‌دهد و تعدادی از فوتوالکترون‌هایی را که در جهت‌های نامناسب در حرکت بودند، جمع‌آوری می‌کند و جریان در مدار افزایش می‌یابد. به این ترتیب، هرچه ولتاژ VBA را با به کار بردن مولّد قوی‌تر بالا ببریم، یعنی ولتاژ الکترود B را نسبت به الکترود A مثبت‌تر کنیم، فوتوالکترون‌های بیش‌تری جمع‌آوری می‌شوند و جریان باز هم افزایش خواهد یافت.

          توجّه داشته باشید که تمام مطالب گفته شده در بالا درباره‌ی رفتار الکترون‌ها پس از خروج از الکترود A است و اضافه کردن ولتاژ مثبت الکترود B، هیچ اثری روی الکترون‌های آزاد شده از الکترود A ندارد. در نتیجه وقتی‌که VBA به حدّ معیّنی برسد، تمام فوتوالکترون‌های گسیل‌شده از الکترود A توسّط الکترود B جمع می‌شوند و اگر ولتاژ از این حد بیش‌تر شود، دیگر جریان نمی‌تواند افزایش یابد و در حدّ ثابتی می‌رسد (isat). اکنون می‌توانیم نمودار جریان (i) را بر حسب ولتاژ (VBA) به‌صورت زیر رسم کنیم.

          اگر مطابق شکل زیر جای دو پایانه‌ی مولّد را عوض کنیم، فوتوالکترون‌ها از الکترود B رانده می‌شوند و تعداد کمی از آن‌ها که انرژی جنبشی زیادی در لحظه‌ی جداشدن از الکترود A داشته‌اند، ممکن است به الکترود B برخورد کرده و باعث ایجاد جریان در مدار شوند؛ ولی سایر فوتوالکترون‌ها پیش از رسیدن به الکترود B متوقّف می‌شوند و نمی‌توانند به آن برخورد کنند.

          توجّه داشته باشید که در این حالت، VBA منفی است. اگر در همین حالت، قدرمطلق ولتاژ را افزایش دهیم، جریان در مدار کاهش می‌یابد تا این‌که به‌ازای یک ولتاژ معیّن که آن را با نماد V0 نشان می‌دهیم و به آن ولتاژ متوقّف کننده می‌گوییم، هیچ فوتوالکترونی به الکترود B نمی‌رسد و جریان در مدار، صفر می‌شود.

          شکل زیر، منحنی کامل تغییرات جریان فوتوالکتریک مدار را به صورت تابعی از اختلاف پتانسیل نشان می‌دهد؛ هرچند در آن مقیاس صحیح رعایت نشده است.

          اکنون در نظر بگیرید که بدون تغییر بسامد نور تابیده به الکترود A، شدّت نور را دو برابر کنیم؛ همان‌طور که در شکل زیر می‌بینید، در این حالت ولتاژ متوقّف کننده تغییر نمی‌کند، امّا جریان در مدار به ازای هر ولتاژ معیّن بیش‌تر از ولتاژ متوقّف کننده افزایش می‌یابد. زیرا افزایش شدّت نور باعث افزایش کلّ انرژی‌ می‌شود که الکترود A جذب می‌کند و بنابراین باید به همان نسبت تعداد فوتوالکترون‌های گسیل شده افزایش یابد. بنابراین، مقدار ولتاژ متوقّف کننده به شدّت پرتوی فرودی بستگی ندارد.

          اگر این آزمایش را با نور تک‌فام با بسامد دیگری تکرار کنیم، ولتاژ متوقّف کننده تغییر می‌کند. شکل زیر، منحنی تغییرات شدّت جریان، برای دو بسامد متفاوت υ1 و υ2 با شدّت یکسان را به صورت تابعی از اختلاف پتانسیل (VBA) نشان می‌دهد. بنابراین، مقدار ولتاژ متوقّف کننده به بسامد نور فرودی بستگی دارد.

          در شکل زیر، نمودار تغییرات ولتاژ متوقّف کننده بر حسب پرتوی فرودی را برای فلز سدیم می‌بینید. این منحنی نشان می‌دهد که  هرقدر بسامد پرتوی فرودی بر الکترود A کم‌تر باشد، ولتاژ قطع‌کننده نیز کم‌تر خواهد بود.

          نمودار تغییرات ولتاژ متوقّف کننده بر حسب بسامد پرتوی فرودی بر الکترود A خطّ راستی است که محور بسامد را در بسامد معیّنی که آن را با نماد υ0 نشان می‌دهیم قطع می‌کند. تجربه نشان می‌دهد که اگر بسامد پرتوی فرودی بر الکترود A از این مقدار کم‌تر باشد، اصلاً هیچ فوتوالکترونی گسیل نگشته و پدیده‌ی فوتوالکتریک رُخ نمی‌دهد. از این رو، υ0 را بسامد قطع می‌نامند.

          اگر در آزمایش فوتوالکتریک جنس الکترود A را تغییر دهیم، مقدار ولتاژ متوقّف کننده تغییر می‌کند. رابرت میلیکان با آزمایش‌های دقیقی که در طول 10 سال انجام داد، مقدار ولتاژ متوقّف کننده را برای فلزهای مختلف و برای بسامدهای متفاوت پرتوی فرودی اندازه گرفت. در شکل زیر، منحنی تغییرات ولتاژ متوقّف کننده بر حسب بسامد پرتوی فرودی برای چهار فلز مختلف نشان داده شده است. بنابراین، مقدار ولتاژ متوقّف کننده  به جنس الکترود فلزی A بستگی دارد.

          در شکل زیر، منحنی تغییرات ولتاژ متوقّف کننده بر حسب بسامد پرتوی فرودی برای سه فلز مختلف نشان داده شده است. با توجّه به شکل در یک بسامد معیّن، فلزی که بسامد قطع مربوط به آن کوچک‌تر است، ولتاژ متوقّف کننده‌ی مربوط به آن بزرگ‌تر می‌باشد.

          ‌این پدیده که تاباندن نور بر یک فلز باعث جداشدن الکترون‌های آن می‌شود، با برداشت‌های فیزیک کلاسیک کاملاً قابل قبول است. زیرا با توجّه به آن‌که نور نیز از جنس موج‌های الکترومغناطیسی است، می‌توان نتیجه گرفت که میدان الکتریکی آن موج‌ها، بر الکترون‌های فلز نیروی F=qeE=-eE وارد می‌کند، در نتیجه الکترون‌ها شتاب پیدا می‌کنند و انرژی جنبشی آن‌ها افزایش می‌یابد و تعدادی از آن‌ها که انرژی کافی کسب می‌کنند می‌توانند از فلز خارج شوند. حال اگر فوتوالکترونی با انرژی جنبشی kA و انرژی پتانسیل الکتریکی uA از سطح الکترود A جدا شود و به هنگام رسیدن به الکترود B، انرژی جنبشی آن برابر kB و انرژی پتانسیل الکتریکی آن برابر uB باشد، بنابر قانون پایستگی انرژی مکانیکی، داریم:

kA+uA=kB+uB  =>  uB-uA=kA-kB  =>  Δu=kA-kB

‌          با توجّه به رابطه‌ی بالا، اگر ولتاژ VBA مثبت باشد، انرژی جنبشی فوتوالکترون‌ها در تغییر مکان از الکترود A به الکترود B افزایش می‌یابد و اگر ولتاژ VBA منفی باشد، عکس آن اتّفاق می‌افتد؛ kB کمتر از kA خواهد بود.

          اگر این ولتاژ منفی برابر ولتاژ متوقّف کننده باشد (VBA=-V0)، تنها آن الکترون‌هایی که بیش‌ترین انرژی جنبشی را دارند می‌توانند تا نزدیکی الکترود B برسند. برای این الکترون‌ها داریم kA=kmax، این الکترون‌ها جذب الکترود B نمی‌شوند و برمی‌گردند. لذا برای آن‌ها داریم kB=0؛ در نتیجه می‌توان نوشت:

e(-V0)=0-kmax  =>  eV0=kmax

          بنابراین با داشتن ولتاژ متوقّف کننده، بیشینه‌‌ی انرژی جنبشی فوتوالکترون‌ها به هنگام خروج از الکترود A مشخّص می‌شود.

          امّا تمام ماجرا چیست؟! ضعف فیزیک کلاسیک در تشریح پدیده‌ی فوتوالکتریک در کجا نمایان می‌شود؟ سه ویژگی عمده‌ی این اثر را نمی‌شود بر حسب نظریه‌ی موجی نور در فیزیک کلاسیک توضیح داد. در این مورد هم، مثل مسائلی همچون تابش کاواک، نارسایی نظریه‌ی کلاسیکی فقط در یک ناسازگاری عددی جزئی خلاصه نمی‌شود؛ این نارسایی، کلّی و غیرقابل انکار است.

          در پست بعدی، در این خصوص به تفصیل سخن خواهم گفت.

ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ ; ٢۳ اسفند ۱۳۸۸

روایت از دست رفته، مثلاً!

          فکر می‌کنم بهتر است داستان‌مان را با یک قتل شروع کنیم. این‌طور، هیجان‌انگیز‌تر است. مقتول هم مثلاً یک زن جوان بسیار زیبا باشد. نظر شما چیست؟ حوصله‌ی خواندن چنین داستانی را دارید؟ البتّه من هم می‌دانم بستگی دارد؛ ولی قبول کنید اگر مقتول یک زن جوان زیبا باشد، خیلی بهتر است تا این که مثلاً یک پیرمرد نود‌ساله باشد که تا به حال، سه‌بار هم سکته کرده! کمی هم به جذّابیت داستان فکر کنید!

          البتّه پیش‌نهاد بهتری هم وجود دارد؛ می‌شود زن جوان زیبای داستان‌مان به‌جای این‌که مقتول باشد، قاتل باشد. من فکر می‌کنم بیشتر شما یک زن جوان زیبای زنده را، حتّی اگر قاتل باشد، به یک زن جوان زیبای مُرده ترجیح دهید.

          کافی است او را که گیسوان صاف و بلندی دارد، در حالی که فقط حوله‌ی نازکی به خودش پیچیده و از حمام خارج می‌شود، تصوّر کنید تا با من موافق شوید. پایش را که به اتاق‌خواب می‌گذارد، بوی خوش لوسیونی که به بدنش زده را می‌شود حس کرد. سرش را با حرکتی نرم تکان می‌دهد و چند قطره آب به آرامی از روی پوست لطیف و سفید گردنش سرازیر می‌شود و قبل از آن‌که بتواند به آن انحنای خوش‌خم ازلی ابدی برسد، جذب حوله می‌شود.

          زن، برای چند لحظه بی‌حرکت می‌ماند. بعد، از کشوی میزی که کنارش ایستاده، پاکت سیگار و فندک ظریف طلایی‌اش را بیرون می‌آورد و خود را روی تخت رها می‌کند. غروب است؛ هیچ چراغی در خانه روشن نیست. به همین خاطر، سرخ و نارنجی سر سیگار را به خصوص وقتی‌ که زن با نفسی عمیق حجم دود را به داخل ریه‌هایش می‌فرستد، به خوبی می‌بینیم. باید منتظر شویم تا زن سیگارش را تمام کند. چاره‌ای نیست!

        

 

                  برای شبی که تا روشنایی هوا صدای آرامت را می‌شنوم، «مثلاً»؛

 

برای «شب پُر ستاره‌»ی «وینسنت ون‌گوک» که گفتی دوستش داری، «مثلاً»؛

 

                              برای تمام آن «مثلاً»هایی که در پایان جمله‌هایم می‌گویم،

 

                     و صدای تو در انتها اِکو می‌اندازد که: «مثلاً... ـثلاً... ـلاً... ـاً...»...

 

سپاسگزارم...

 

برای همه‌ی این‌ها،

 

و هزار و یک چیز دیگر،

  

که خودت بهتر از من می‌دانی، «مثلاً»...!

 

          

          هرچند شاید از نظر شما، تماشای یک زن، حتّی زیبا، که مدّت زیادی بدون هیچ حرکتی فقط سیگار می‌کشد، چندان جالب نباشد؛ امّا متاسّفانه من این تصویر را دوست دارم و شما فعلاً باید تحملّش کنید. یادتان باشد که راوی این داستان من هستم! شما اگر خواستید می‌توانید در داستان خودتان خیلی زود، زن را از روی تخت بلند کنید. امّا فکر می‌کنم شما هم اگر به اندازه‌ی من او را می‌شناختید، به او اجازه می‌دادید که سیگارش را تمام کند...

          به هر حال اگر احساس می‌کنید این وضعیّت برای شما خسته‌کننده شده، می‌توانید تصوّر کنید وقتی زن به روی تخت دراز می‌کشیده، حوله‌ی نازک از روی قسمتی از پاهایش کنار رفته و حالا ساق‌های خوش‌تراشش تا نزدیکی ران‌ها پیدا است. البته این را هم فراموش کنید که نور کم است و درست نمی‌شود چیزی را دید! در ضمن، نگران خاکستر سیگار هم نباشید؛ یک جا‌سیگاری کوچک نقره را برای همین‌جور مواقع روی میز کنار تخت قرار داده‌ایم!

          خُب! حالا دیگر وقت آن است که تلفن زنگ بزند! به محض شنیدن صدای زنگ، زن به سرعت بلند می‌شود تا به سمت تلفن که در اتاق دیگر است برود. بر اثر این حرکت ناگهانی، گره‌ی حوله شُل می‌شود و درست لحظه‌ای که زن می‌خواهد از اتاق خارج شود، حوله آرام و رقصان از بالای گودی کمرش سُر می‌خورد و پس از لمس نوازش گونه‌ای بر پوست داغش به زمین می‌افتد.

          هیجان‌زده نشوید؛ شما هنوز در اتاق‌خواب هستید؛ از آن‌جا نمی‌توانید چیزی ببینید؛ فقط می‌توانید صدای زن را بشنوید که می‌گوید: «آره، کشتمش. حالا می‌تونیم برای همیشه از این خراب‌شده بریم... ساعت هشت، توی فرودگاه می‌بینمت.».

  

     

کاش می‌دانستی که کُشتی‌گرفتن با خوک،

 

                                    در شأن تو نیست.

 

     نه تنها به این دلیل که خود را کثیف می‌کنی؛ «مثلاً»...

 

بیشتر برای آن‌که خوک از غلت‌خوردن در لجن لذّت می‌برد!

 

                                                    دلم برایت تنگ بود...

 

نیــــــــــا.

 

می‌دانم خسته‌ای؛ چقدر هم خسته...

 

این‌بار دستانت را محکم نخواهم گرفت.

 

نیــــــــــا دیگر. «مثلاً»...

 

نباید می‌گذاشتی هیچ غریبه‌ای در حریمت جولان دهد...

  

       

          جنازه‌ی مرد، توی وان افتاده... دهانش باز مانده و مغزش متلاشی شده است. حالت صورت و به‌ویژه چشمان متعجّب مرد به ‌گونه‌ای است که انگار می‌خواسته بپرسد: «چرا؟؟؟».

          زن به بهانه‌ای از حمام بیرون می‌رود. کمی که می‌گذرد، مرد صدایش می‌کند: «کجا رفتی عزیزم؟». زن با تفنگی در دست بر‌می‌گردد و بدون این‌که چیزی بگوید، بی‌معطّلی شلیک می‌کند؛ دو گلوله. گلوله‌ی اوّل خطا می‌رود و گلوله‌ی دوم، کار مرد را می‌سازد. مرد، زودتر از آن‌که بتواند حرکتی کند یا حتّی چیزی بگوید، می‌میرد.

          مردی که در این داستان به قتل رسید، من بودم!! در حقیقت، این داستان از زبان مقتول روایت شده است. طرح اصلی داستان هم، خیلی ساده است؛ زن جوان زیبایی همسرش را با شلیک گلوله‌ای در حمام به قتل می‌رساند و با معشوقش می‌گریزد. راوی هم از ابتدای داستان، یعنی جایی که می‌گوید: «فکر می‌کنم بهتر است داستان‌مان را با یک قتل شروع کنیم.»، مُرده است.

          بله! او حالا مرا کشته است. من این‌جا میان کف و خون افتاده‌ام و او آرام‌آرام برای رفتن آماده می‌شود. رو به روی آیینه ایستاده و گیسوان صاف و بلندش را شانه می‌زند. ساعتی دیگر در فرودگاه معشوقش به او خواهد گفت که از همیشه زیباتر شده...

          امّا این داستان این‌جا تمام نمی‌شود. با این‌که باید اعتراف کنم، زن من بسیار هوشمندانه و بر اساس یک برنامه‌ی بسیار دقیق عمل کرد و من حتّی تا وقتی‌که صدای گلوله‌ها را می‌شنیدم، فکر می‌کردم او مرا عاشقانه دوست دارد، امّا شانسی که آورده‌ام این است که راوی این داستان من هستم و زنم حساب این را دیگر نکرده بود! بدیهی است که این از اختیارات راوی است که پایان داستانش را مشخّص کند. سرنوشت زن من و معشوقش وابسته به کلماتی خواهد بود که پس از این من انتخاب می‌کنم.

          من می‌توانم زنم را وادار کنم که از شدّت عذاب وجدان حاصل از قتل من، خودکشی کند.‌ می‌توانم داستان را به نحوی ادامه دهم که مثلاً هواپیمایی که زن من و معشوقش سوار آن شده‌اند، سقوط کند. می‌توانم همه‌ی این‌ها را بخشی از خواب آشفته‌ی شبانه‌ی زنم بدانم و بر همین اساس داستانی دیگر را آغاز کنم...

          و حتّی می‌توانم آن‌قدر راوی بزرگ‌واری باشم که به شما اجازه دهم هر‌جور که دوست دارید، این «روایت از دست رفته» را به پایان برسانید... «مثلاً»!

      

 

اگر روزی «مادربزرگ» شدی، «مثلاً»؛

 

             با نوه‌ات برو، شهر به شهر...

 

          یک خانه بخر، همان نزدیکی‌ها.

  

          یک خانه که هرچقدر هم که مدرن شده باشد،

 

                        هرچقدر هم که حیاط نداشته باشد،

 

                             امّا باز هم بتوان استشمام کرد،

 

        عطر سینه‌های سکسی تو را در آن...! «مثلاً».

 

تا... نوه‌ات بغض نکند،

 

برای خالی‌بودن جای یک «پدر بزرگ»، در این شهر لعنتی... «مثلاً»!

  

ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱٩ اسفند ۱۳۸۸

... که من به عشق صادقم!

ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱٧ اسفند ۱۳۸۸

پـ پـ پـ پس از بیست‌و‌شش هم‌جنس‌بازی‌ عاشقانه‌ام...

          سردم شده است. با خود فکر می‌کنم که بلند شوم و چیزی بپوشم، و یا حداقّل دستم را دراز کنم و فن‌کوئل را روشن کنم. خودم را سُر می‌دهم عقب، در آغوشت، به هوای گرم شدن... سرت را از پـ پـ پـ پشت می‌گذاری روی صورتم؛ لپ‌تاپ را می‌چرخانی این‌طرف‌تر به سوی تخت که: «بگذار ببینم این وبلاگی که مرتّب در آن‌ می‌نویسی، از اتاق خودت چگونه است!؟»... می‌چرخم به سویت؛ تا به حال، در نور تاریک وبلاگم تماشایت نکرده بودم...!

          گفتم: «ببین! این‌‌که جنسیت‌های ما دو نفر مشابه است، دلیل نمی‌شود که نتوانم عاشقت باشم! دلیل نمی‌شود که حسرت یک بوسه‌ی داغ از لبان زیبایت را تا به ابد در دل نگاه داشته باشم!».

          پـ پـ پـ پیراهن گُل‌دارت از روی بند، تاب در باد می‌خورد و من افتاده بودم به سرگردانی روی زمین تیره... باد از پـ پـ پـ پشت موهای تو می‌وزید و من خواب چشمان تو را می‌دیدم؛ یا با چشمان تو می‌دیدم خودم را که داشتم نگاهت می‌کردم! شب را کشیده بودند به روی شهر و من با ستاره‌ها فال می‌گرفتم تا ببینم کدام‌شان خواهند افتاد از آن‌همه ارتفاع و آتش خواهند گرفت... آتش، من گرفته بودم! از چشم، از قلب، از لب، از هرجایی که ربطی به تو پـ پـ پـ پیدا می‌کرد، آتش گرفته بودم و باد شعله‌ور می‌کردم...

          گفتی: «هم‌جنس‌بازی در تمامی مکاتب بشری، امری چون غلتیدن در انبوهی از لجن‌مال به‌شمار می‌آید... می‌دانی، شاید بهتر باشد برای خودت...».

          پـ پـ پـ پریدم به میان حرف‌هایت، گفتم: «نیاز به جنس مونّث ندارم؛ من تنها تو را می‌خواهم برای لختی در آغوش گرفتن! هم‌جنس‌بازی دیگر چیست؟! من فقط می‌گویم که عاشقانه تو را دوست دارم... فقط همین! در تمام زندگی‌ام، احساس مقدّس عشق را با هیچ انسان دیگری تجربه نکرده بودم، به‌ جز از تو... چه اهمیّت که تو نیز مردی هستی به مانند من...؟! در زندگی‌ام جز تو کسی را ندارم... مرا در آغوش بگیر با تک‌به‌تک سلول‌های عاشقانه‌ات...»؛ و نزدیک شدم تا ببوسمت...

          عقب کشیدی خود را و گفتی: «هِی! آرام باش لطفاً... من نمی‌توانم...».

          و هرگز نفهمیدی دوری از تو برایم چقدر سخت بود...

    

امشب اتاقم به داغی جهنّم است...

حس می‌کنم در این جهنّم نمی‌توانم دوام بیاورم.

از تمامی ثانیههای امشب که مردانگی‌ام را به اوج برده است،

                                                     چه در جسم و چه در روح،

                                                         فریاد شهوت‌برانگیز من،

حتّی پـ پـ پـ پورنو ترین دخترکان PlayBoy را نیز تسخیر می‌کند!

و من تنها در جستجوی یک هم‌جنس دوست‌داشتنی،

                                                   که می‌دانم نیست،

                                                   که می‌دانم نیست،

سندِ دَرَک را می‌زنم به نام تمامی مونّث‌های لیسیدنیام!

نه به این دلیل که به مانند من،

آلت مردانه‌ی بیست‌و‌شش سانتی‌متری ندارند!

زیرا که لزج‌ترین مخفی‌گاه بدن تک‌به‌تک ایشان،

برای من تکراری است دیگر؛

و من از همین امشب تا بیست‌و‌شش شب دیگر،

هرشب، یک سانتی‌متر بیش از شب پـ پـ پـ پیش،

اوج می‌گیرم...

       

          پـ پـ پـ پیراهن تو بود گُل‌دار روی دست‌های باد... معصوم، چشم‌های تو بود و مضطرب من بودم از پـ پـ پـ پس این‌همه راه دل‌نگران. بر سرم می‌ریخت گُل‌برگ‌هایی از باد رمیده و رمیده من بودم در دست‌های تو از خویش... می‌دویدم در باد و نام تو را فریاد می‌زدم. با باد می‌دویدم و از باد بیشتر تا رسیده باشم به جایی که آهسته آمدی و در آغوش من به خواب رفتی...

          گفتم: «قرار بود مادرت، زن دیگری باشد؛ می‌دانستی؟».

          گفتی: «کاش جای تو، پـ پـ پـ پدرم، مرد دیگری بود...».

          سرم را پـ پـ پـ پایین انداختم و زمزمه‌کنان گفتم: «تک‌به‌تک روزهایی که در رحِم مادرت پـ پـ پـ پنهان بودی را عاشقانه به یاد دارم... فقط مرا در آغوش بگیر...! جز تو هر عشقی بر من حرام، پـ پـ پـ پسر دوست‌داشتنی‌ من...».

     

پـ پـ پـ ... فرزند همیشه خیالی‌ام...

سفر آمدنت از اسپرماتوزوئید من،

تا رسیدن به دنیای رحِم «آن» یکی مادرت،

یک مصیبت بود؛

و نیامدنت،

مصیبتی دیگر...

امّا هرچه بود، نیامدن را برگزیدی... و نیامدی.

وقتی با آلت مردانگی بیستوشش سانتیمتری من،

حتّی جنیفر لوپز نیز استارت میزند!

شاید تو می‌توانستی رکورد پـ پـ پـ پدر خود را،

حتّی تا کیلومترها نیز ارتقاء دهی!

و امشب که اتاق پـ پـ پـ پدر ِ پدرنشده‌ات به داغی جهنّم است،

تنها به عشق تو، که می‌داند هرگز نبودی و نیستی و نخواهی بود،

نبودی و نیستی و نخواهی بود،

در اعماق مخفی‌گاه بیست‌و‌‌شش میکرونی خود،

                                 چه در جسم و چه در روح،

                                              سندِ دَرَکی است،

به یکسانی انگشت میانی دستان پـ پـ پـ پروردگار که برمی‌خیزد،

برای «این» یکی مادرت،

آن هرزه‌ی فاحشه،

که مادر بودن را،

از آن‌ کسی به راستی «شایسته‌ی مادر بودن تو» بود،

                                                     «آن» یکی مادرت،

                   مادری خیالی که پـ پـ پـ پرید و اگرچه نبود،

                                                                  چقدر زود،

                    به عشق بیست‌و‌شش‌ سانتی‌متر عمود،

                                                             با لبانی کبود،

                                                              به مانند دود،

                                           سلامی کرد و گفت بدرود،

                                      و تنها بیست‌و‌شش ثانیه بعد،

من و تو را... ربود!

ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱٦ اسفند ۱۳۸۸

حتّی اگر لبانت را بر سطح ماه بوسیدم؟!

          لبانت، لبانت را؛ آخ... لبانت را...

          خیلی وقت است فراموشت کرده‌ام؛ دیگر دلم برایت تنگ نمی‌شود؛ دیگر آن احساس‌های کودکانه به سراغم نمی‌آید که اسمت را تکرار کنم، وقتی از پلّه‌های «۴آ»1 بالا می‌روم تا بخوابم بر روی خود ماه، و یک چیزی ته دلم بلرزد و ختم شود به یک آه... به یک آه...!

 

گفتم:

«باز2، سپر حرارتی رو روشن کن!».

دستی به سر خود کشیدی و گفتی:

«نیل3، مطمئنی وقتش رسیده؟».

لبخندی زدم و به آرامی گفتم:

«نگران نباش، همه‌چیز با موفقیّت پیش می‌ره؛ قول می‌دم.».

دکمه‌ی قرمز رنگ فعّال‌سازی سپر حرارتی4 را فشردی و تنها چند ثانیه بعد،‌ رو به میکروفن مخابراتی زمین و ماه گفتی:

«سپر حرارتی آپولو ١١ فعّال شد. در نزدیکی موقعیّت فرود...».

و صدایی زمینی از دوردست‌ها برخاست:

«راجر... استندبای.5».

کلاه مخصوص ضدّفشار ماه‌نوردی را از قفسه‌ی لونار آپولو6 درآوردم و بر سرم گذاشتم؛ کلاه دیگری که رویش نام تو نوشته شده بود را نیز برداشته و به آرامی بر سرت گذاشتم... همان‌طور که در یک قدمی هم معلّق ایستاده بودیم، دستانت را گرفتم و به چشمانت که تنها سایه‌ای از آن‌ها در پشت کلاه دیده می‌شدند، خیره شدم؛ سپس زمزمه کردم:

«باز... نگران نباش، همه‌چیز با موفقّیت پیش می‌ره!».

      

          حتی فکرت هم نیستم دیگر؛ حتّی اگر برگردی، حتّی اگر برگردم... حتّی اگر با هم تو خود کُره‌ی ماه هم سفر کنیم! نمی‌دانم چه بود که مرا یک‌هو این‌همه دیوانه کرد! حالا که نیم‌نگاهی می‌اندازم به گذشته، باورم می‌شود که حالا هم که فکر می‌کنم شاید احساسی داشته‌ام یک خود‌گول‌زدن بی‌اختیارانه است؛ انگار می‌خواهم دلیلی برای بی‌احساس‌بودن اکنونم پیدا کنم‌، حالا دیگر کسی آه از نهاد من بر‌نمی‌آورد. حالا این منم که به راحتی می‌توانم آه از نهاد یک مُشت آدم در‌آورم؛ که هیچ وقت نمی‌کنم! هنوز ته دلم یک چیزهایی مانده از آدمیّت، از دلسوزی... وقتی کسی را می‌بینم با این‌همه شور و عشق، یاد قبل‌ترهای خودم می‌افتم، یاد حماقت خودم و حالا دیگر همه‌چیز تمام شده... همه‌چیز... همه‌چیز...

       

گفتم:

«باز... اوّل من می‌رم؛ بیست دقیقه صبر کن، اگر زنده موندم، پشت سرم آروم بیا...7».

گفتی:

«نیل... مراقب باش، بهتر نیست برگردیم؟! اگر این سیّاره اون چیزی نباشه که فکر می‌کردیم، اون وقت...».

به میان حرف‌هایت پریدم و گفتم:

«نگران نباش، همه‌چیز با موفقیّت پیش می‌ره...».

سرت را تکان دادی، انگار که باور نکرده باشی همه‌ی داستان را... گفتی:

«نیل...».

نمی‌دانستی باید چه بگویی دیگر... چاره‌ای نبود، حرفی نداشتی برای گفتن!

لبخندی زدم و خیلی آهسته و شمرده، گفتم:

«باز... نگران نباش، همه‌چیز با موفقیّت پیش می‌ره...».

از پنجره‌ی لونار آپولو به بیرون نگاه کردی و من هم به دنبال تو... زمین، در آسمان دیده می‌شد و این منظره چقدر دلت را برای خانه تنگ می‌کرد...8 و تو چقدر دوست داشتی که بازگردیم...!

دستم را بر روی دکمه‌ی بازکننده‌ی درب لونار گذشتم و همان‌طور که پشتم به تو بود، گفتم:

«گزارش بده که دارم خارج می‌شم.».

و دکمه را فشار دادم...

     

          یکی نیست بگوید تو که بلد نیستی وقتی رفتی برنگردی پشت سرت را نگاه کنی، تو که جرئتش را نداری، چرا چمدان جمع می‌کنی؟! هان؟ چرا ادا درمی‌آوری...؟ تو که دلش را نداری، غلط کردی راه افتادی که حالا دو محلّه این‌ورتر بتمرگی وسط کوچه، جُم هم نخوری... بی‌خود کردی ادّعای فلان و بهمان کردی. حالا رفتی مثلاً! دیدی؟ هیچ‌چیز منتظرت نیست... چه بر ماه،‌ چه بر زمین، چه چند کوچه این‌ور‌تر... اصلاً از اوّل هم چیزی منتظرت نبود. فکر کرده بودی دیرت می‌شود اگر بمانی؟! حالا هِی بتمرگ روی این چمدان، هِی چشم بدوز به آسفالت؛ هِی عذاب وجدان بگیر. عذاب وجدان ‌چی...؟ بلند شو. حرف زدی! باید بایستی پایش... رفته‌ای؟! باید رفته بمانی! چه دور از من، چه تا خود ماه...!! آدم رفته برنمی‌گردد. وقتی برگردد، گند زده. می‌فهمی؟ گند زده!! قبل از این‌که چمدان را از زیر تخت درآوری باید فکر چهار کوچه پایین‌تر را می‌کردی. فکر این‌که چیزی منتظر تو نمی‌ماند. فکر این‌که حالا همچنین هم فرش قرمز برایت پهن نکرده‌اند تا خود ماه که بروی! حالا دیگر گُه‌ات را خورده‌ای. باید تا آخر این گُه را هم بخوری! چه کسی، چیزی منتظرت باشد یا نه، تو یک مسافری. به رفته‌شدن‌ات گند نزن عزیز دلم. بلند شو؛ راه بیافت. احمق نباش که برگردی؛ خر نباش. این همه خریّت کردی، این یک خریت را دیگر نکن. به خاطر خودت نه، به خاطر آن‌ها که ماندند. بگذار یک روزی بیایند دنبالت ولی خودت با پای خودت این‌طوری، با این استیصال برنگرد. نگذار ببینند که رفتن عجب مفهوم ثقیلی ا‌ست؛ عجب سخت است؛ عجب دلهره دارد. نگذار بی‌خانمانی را در چشم‌هایت از صد فرسخی بخوانند؛ این بی‌وطنی را...

     

گفتم:

«باز... یه مقدار از سنگ‌های اون بخش کوه رو هم توی کیسه بریز...9 فکر کنم ترکیبات زمینی دارن.10».

و تو همین‌طور که راه افتاده بودی، گفتی:

«نیل... فکر می‌کنی مایکل11 الآن روی مدار چند درجه قرار گرفته؟12 می‌تونیم حتماً به‌موقع بهش برسیم؟13».

گفتم:

«باز... خیلی نگرانی! نگران نباش، همه‌چیز با موفقیّت پیش می‌ره...».

و تو انگار که تهوّع پیدا کرده باشی از این جمله‌ی بی‌اساس تکراری،‌ گفتی:

«ما هم‌دیگه رو روی زمین می‌بینیم دوباره نیل، درسته؟».

لبخندی زدم و با اقتدار گفتم:

«عجله کن؛ فقط ١٠ دقیقه وقت داریم... جمع و جور کن، وقت برگشت نزدیکه!».

و همین‌طور که پنهانی اشک می‌ریختم، از پشت شیشه‌ی کلاه فضانوردی، به مخزن سوخت لونار آپولو خیره شدم؛

که می‌دانستم کمتر از آنی است که...

        

          اتاق؛ تاریک. مبل، کنج. پرده‌؛ توری، بلند، نصفه نیمه کنارزده. مست. صدا؛ خش‌دار. لیوان؛ که دلش نمی‌آید جدا شود از انگشت‌ها؛ فضاپیما، تشنه‌ی یک جرعه‌ی دیگر از لب. هوا؛ سرد، طلوع. بی‌رمق. از چه؟ مستی؟ خوشی؟ غم؟ چه‌کس می‌داند. آخ، گیر می‌کند روی ل. ل ولت نمی‌کند که بروی به خ. آخ نمی‌خواهد تولّدش را به مرگش بفروشد انگار با این فرود. خ که رسیدی اگر بلد باشی بکشی‌اش، که گلویت بخارد. اگر اندکی بیشتر زمان بدهی‌اش برای بودن، لحنش را آغشته کنی به هرچه درد، هر‌چه فکر، هر‌چه تأثیر و تأسّف و ندامت آن وقت تو هم دست که بکشی رویش زخم بسته شده‌ای را زیر انگشتان‌ فضایی‌ات حس می‌کنی! همین‌ها است که می‌نشینم یک شب کنارت و به آسمان «4آ» و ماه زیبایش خیره می‌شوم و تا پایان این داستان را برای خودم می‌روم...! و بر که می‌گردم، به چشمانت که خیره می‌شوم، تو هم باریده شده‌ای...

          لمیده روی ماه، با موهای ژولیده و پتویی؛ نیمه هشیار. خودش راکد؛ بی‌حرکت، لبانش امّا، لبانت را؛ آخ‌خ‌خ‌خ...

 

فریاد زدی:

«جاهد! داریم سقوط می‌کنیم... داریم سقوط می‌کنیم...».

گفتم:

«موتور چهارم رو روشن کن، موتور چهارم...».

و همین‌طور که لونار در فضا در حال غلتیدن بود، به سمت میکروفن مخابراتی رفتم:

«آپولو لونار به ایگل14، آپولو لونار به ایگل؛ مایکل؟ صدای من رو داری؟‌ مایکل؟».

موتورها از کار افتاده بودند، و تو خیره شده بودی به سطح ماه و منتظر بودی؛

منتظر دو و یا سه دقیقه‌ای که تا سقوط بر روی ماه برای من و تو باقی مانده بود؛

تکیه دادی به دیوار‌ه‌ی فضاپیما و بر زمین نشستی، به آرامی گفتی:

«جاهد! تو قول داده بودی... قرار بود همه‌چیز درست پیش بره...!».

اشکی که از گوشه‌ی چشم راستم می‌آمد را پاک کردم و گفتم:

«نگران نباش عشقم... همه‌چیز درست پیش می‌ره...».

و آهسته آمدم کنارت،

کلاه فضانوردی‌ات را درآوردم و همان‌جا برای آخرین‌بار عاشقانه،

لبانت را... آخ لبانت...

         

پاورقی:

١. بلوکی واقع در شهرک اکباتان، تهران.

2. اشاره به «باز ادوین آلدرین»؛ هدایت‌گر ماشینی با عنوان «آپولوی ماه‌نشین» که طی فرآیندی در نزدیکی سطح کُره‌ی ماه، از فضاپیمای اصلی «آپولو 11» جدا شد و بر سطح ماه فرود آمد.

3. اشاره به «نیل آرمسترانگ»؛ فرمانده‌ی اصلی ماموریت «آپولو 11» که در سال 1969 به‌عنوان نخستین انسانی که قدم بر سیّاره‌ای نوین می‌گذارد، شناخته شد.

4. سپر حرارتی اصولاً در هنگام فرود یک فضاپیما بر سطح یک سیّاره مورد استفاده قرار می‌گیرد که در حقیقت کاربرد اصلی آن کاهش شدّت گرمای افزایشی فضاپیما در هنگام برخورد با سرعت زیاد با جوّ سیّاره است.

5. دریافت شد. آماده باش.

6. «آپولوی ماه‌نشین».

7. در ماموریت «آپولو 11»، فضانوردان از مافوقان خود چنین دستور گرفتند که پس از فرود، «نیل آرمسترانگ» در ابتدا قدم بر سطح ماه می‌گذارد و در صورت زنده ماندن وی پس از بیست دقیقه، «باز ادوین آلدرین» نیز به وی خواهد پیوست. پیش از این اکثراً بر این عقیده بودند که سطح ماه ممکن است به نوعی همانند باتلاق‌های زمینی خاصیت کشش و یا حتّی مکش داشته باشد؛ که چنین نبود.

8. بدیهی است که منظره‌ی تماشای زمین از سطح کُره‌ی ماه نیز چیزی در حدود منظره‌ی تماشای ماه از سطح زمین است. در چنین شرایطی، زمین را نیز محتملاً به صورت هلالی و کمی بزرگ‌تر از قدر اندازه‌ی ماه از زمین خواهید دید و تشخیص قارّه‌ها و اقیانوس‌ها عملاً بسیار ساده خواهد بود.

9. یکی از ماموریت‌های اصلی تمامی پروژه‌های «آپولو»، جمع‌آوری خاک و سنگ ماه و انتقال آن به زمین بود.

10. بعدها مشخّص شد که این گمان «آرمسترانگ» صحّت داشته است؛ بخش اعظم ترکیبات سنگی کُره‌ی ماه شباهت بسیار زیادی به سنگ‌های زمینی دارد.

11. اشاره به «مایکل کولینز»؛ سومین مسافر فضاپیمای «آپولو 11» که در نزدیکی سطح ماه در فضاپیمای اصلی باقی ماند.

12. «کولینز» با فضاپیمای اصلی بر روی مدارهای مختلف ماه در حال چرخش و عکس‌برداری طیفی و نوری بود و به همراه «آرمسترانگ» و «آلدرین» به‌وسیله‌ی «لونار» بر سطح ماه قدم ننهاد.

13. ماموریت «آپولو 11» طوری تنظیم شده بود که همان‌طور که «ماه‌نشین» از فضاپیمای اصلی «آپولو» جدا شد و بر سطح ماه فرود آمد، در نهایت از سطح ماه برخیزد و طی فرآیندی پیچیده به آپولوی اصلی متصّل گردد تا هر سه مسافر فضایی بتوانند به زمین بازگردند. مراحل اتصّال تلحیقی این دو فضاپیما در نزدیکی سطح کُره‌ی ماه  در واقع از مهم‌ترین و دشوارترین مراحل پروژه‌ی «آپولو 11» به‌شمار می‌آمد که در کمال موفقیّت انجام گردید.

14. «عقاب»، که در واقع همان بخش اصلی فضاپیمای «آپولو 11» بود.

ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳ اسفند ۱۳۸۸

فیبوناچی... کاملاً خصوصی؛ لطفاً.

ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ ; ۸ اسفند ۱۳۸۸

شش‌و‌هشت با Gb Mayor برای خانم شاعر!

‌          گفت: «هنوز دیر نشده است...».

          و سه نفر پشت او گفتند: «راست می‌گوید؛ راست می‌گوید؛ راست می‌گوید...».

          گفتم: «گاهی آغاز نشده، دیر می‌شود.».

          گفت: «ببین... سیم ۶ در حالت Open، نُت Mi تولید می‌کند. نُت بعدی که Fa باشد، چون فاصله‌ی نیم‌پرده‌ای با نُت قبلی دارد، پس باید یک فِرت جلوتر بیایی که می‌شود همان فِرت اوّل. Sol با فاصله‌ی یک‌پرده بر روی فِرت سوم همین سیم می‌افتد.».

          و سه نفر پشت او گفتند: «راست می‌گوید؛ راست می‌گوید؛ راست می‌گوید...».

          گفتم: «این‌ها را می‌‌دانم! بر روی سیم 5، La در حالت Open نواخته می‌شود. Si با فاصله‌ی یک‌پرده بر روی فِرت دوم، و Do با فاصله‌ی نیم‌پرده بر روی فِرت سوم. Re در حالت Open برای سیم 4، Mi بر روی همین سیم و فِرت دوم، Fa با فاصله‌ی نیم‌پرده نیز در ادامه بر روی فِرت سوم. سیم بعدی که شماره‌ی 3 باشد، در حالت Open، نُت Sol ایجاد کرده و در فِرت دوم نیز به La می‌انجامد... حالا اگر حوصله داری، می‌آیی روی سیم 2 که در حالت Open صدای Si و در فِرت اوّل خود صدای Do می‌دهد؛ فِرت سوم نیز مشخّصاً مختصّ Re است. سیم آخر که شماره‌ی 1 باشد، در حالت Open صدای Mi، بر روی فِرت اوّل خود صدای نُت Fa، بر روی فِرت سوم صدای Sol، و نهایتاً بر روی فِرت پنجم نیز صدای نُت La می‌دهد... حالا اگر جایی حال نکردی سیم به سیم بیایی پایین، می‌توانی بر روی هر سیمی که هستی، با رعایت فواصل یک‌پرده و نیم‌پرده، راهت را بکشی و نُت‌ها را جلو ببری!».

          پرسید: «این‌ها را از کجا می‌دانی تو...؟ همیشه می‌دانستم استعداد خوبی داری! مغزت خوب کار می‌کند و سریع می‌فهمی... باز هم تأکید می‌کنم؛ هنوز دیر نشده است...».

          و سه نفر پشت او گفتند: «راست می‌گوید؛ راست می‌گوید؛ راست می‌گوید...».

          گفتم: «گاهی آغاز نشده، دیر می‌شود.».

  

          حالاها که وقت نیست؛ یک وقتی امّا جامع و مفصّل می‌نویسم که چطور است که یک رابطه، عقیم می‌شود. چطور می‌شود که یک رابطه‌، پُر از بالا و پایین و دست‌انداز است، امّا می‌رود جلو. یک‌بار می‌نویسم که چطور می‌شود در پی آن‌همه پس‌زدن‌های عاشقانه، رسیدن فرا می‌رسد و در پی آن‌ خواستن‌های عاشقانه، رسیدنی نمی‌رسد. یک وقتی از این بازی‌ها برای‌تان می‌گویم. از این‌که باید بلد باشید بازی عشق را! کجا راه دهید به حریف برای رفتن؛ کجا باید گردنش را فشار دهید و نگه‌اش دارید. این حریف‌تان را از اوّل از کجا باید پیدا کنید؛ اگر که نبود، چطور بسازیدش. چطور آن روح رونده‌ی عشق را درونش بدمید. چطور حرکت‌هایش را با ری‌اکشن‌های خودتان جواب دهید؛ چطور جواب دهید که به زانو درش آورید؛ و چه می‌شود که این به زانو درآمدنش، «ناتوانی» نباشد. چطور قدم به قدم و آهسته او را به جایی که باید ببرید. چطور و کجا به دنیا دستور دهید تا رهایش کند. چگونه و با چه لحنی برای همیشه اسیرش کنید... یک وقتی یادم بیندازید حتماً برای‌تان از این رقص‌ها بگویم... از گوش‌های‌تان، از شنوایی‌تان، از احساس‌تان که باید ول کند این آه و ناله را. باید بلدش شوید این بازی را؛ این پا برداشتن را؛ این گام‌های موسیقی را... پنج، شش، هفت، هشت. وقتی می‌فرستدت کنار، وقتی هول‌ات می‌دهد گوشه‌ای، باید چرخیدن بلد باشی، باید دورزدن بلد باشی! باید نگاه کردن یاد بگیری. باید حواست باشد که دنیا به آدم‌هایی که بازی‌اش را بلد نیستند، بی‌خودی عشق حواله نمی‌کند! باید نواختن گیتار بلد باشی! باید آن مستندات پشت لبخندها را بخوانی. لبخند بزنی و با لبخندت حل کنی تمام پازل‌ها را. مات کنی تمام شطرنج‌بازها را. باید بشناسی حریف را؛ نشناسانی خودت را به‌ کُل به او امّا... نگذاری یادت بگیرد. نگذاری از بَرت شود تا بیابدت به کنکاش، به آرامی، به لمس، به غرق‌شدن‌ات در او...

          حالا که وقت نیست، امّا یادم بیندازید یک‌بار بگویم کامل و مفصّل که این بازی دنیا عجب بازی شیرینی است برای کسانی که بلدش می‌شوند؛ و چه غم‌انگیز و تراژدی است برای آن دسته که از بازی‌ها چیزی نشنیده‌اند، ندیده‌اند، نخوانده‌اند...

 

          گفتم: «ببین... وقتی نُت #F یا Gb را می‌نوازی، باید خوب دقّت کنی که فاصله‌ات با نُت‌های Fa و Sol، تنها نیم‌پرده است، مثلاً...! این یعنی این‌که اگر حواست جمع نبوده باشد و سازت را دقیقاً درست کوک نکرده باشی، همیشه نیم‌پرده عقب یا نیم‌پرده جلو می‌افتی و هیچ‌وقت سر جای خودت قرار نمی‌گیری...!».

          گفت: «لعنتی، تو این‌ها را از کجا می‌دانی...؟!».

          و سه نفر پشت او گفتند: «راست می‌گوید؛ راست می‌گوید؛ راست می‌گوید...».

          گفتم: «گاهی آغاز نشده، دیر می‌شود. حالا فکر کن فرق انگشت I و M را نمی‌دانی و می‌خواهی در گام وجود‌نداشته‌ی Sol Bemol Mayor، شش‌و‌هشت بنوازی! همین‌ می‌شود که همیشه‌ی خدا در زندگی‌ات یک‌‌ نیم‌چه قدم ِ نیم‌پرده‌ای جلوتر از همگان هستی و هرگز آن‌جایی که باید می‌بودی، نیستی... آن وقت است می‌بینی که طرف پرید و رفت بر باد، طرف پرید و داد بر فاک...!!».

          به چشم‌هایم خیره شد و گفت: «تو استعداد خوبی داری، با من بیا...».

          لبخندی زدم و پس از چند ثانیه مکث، گفتم: «باشد، خواهم آمد؛ امّا ایمان دارم که گاهی آغاز نشده، دیر می‌شود...».

    

     

Solb...

هِی خانم شاعر!

هیچ خبر داشتی... تاریخ، قصّه نیست؟!

خبر داشتی تاریخ، معادله است؟!

کافی است متغیّرهای درست را در آن جای‌گذاری کنی، تا جواب دهد...

همان جوابی که قبلاً داده... در مورد صدها خانم شاعر دیگر؛

باز هم بدهد.

Lab...

خانم شاعر!

حواست هست داری دقیقاً متغیّرهای لازم برای ریشه‌کن کردن خودت را،

می‌چپانی توی معادله‌ی زندگی من؟

Sib...

گاهی آغاز نشده، دیر می‌شود؛

فکر می‌کنی چند وقت دیگر مجبور شوی بند و بساطت را جمع کنی،

در‌به‌در شوی بلکه دوباره قلب‌ استاد موسیقی‌ات جای دهد تو را؟!!

که سال‌های آخر عمرت را در خفّت و خواری بگذرانی.

Dob...

هِی...

هِی... خانم شاعر... خانم شاعر بیچاره‌ی نفهم...

ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ ; ٧ اسفند ۱۳۸۸

دیگر پسرنجار هم ستاره‌های آسمان را نخواهد شمرد.

           عجب افتادنی کرد بشر! عجب افتادنی کرد؛ از آسمان که پرتش کردند٬ عجب افتادنی کرد!!! بعد به شک می‌افتی؛ آیا این‌طور که پرت شد٬ هرگز در بهشت هم بود؟! ... «بهشت»؛ چه وعده‌ی شیرین و مضحکی...! قرارداد خداوند و انسان‌ها؛ بیایید معامله کنیم: «شما این‌ کارها را انجام دهید٬ شما آن ‌کارها را انجام ندهید! تا بعداً٬ بفرستیم‌تان یک جای خیلی بهتر٬ تا خودتان را با انجام همه‌ی آن ‌کارهایی که نکرده‌اید٬ خفه کنید!»... این‌جا٬ همان بهشت است! دم خدا گرم که خودش هم اهل حال است...

           در واقع این شعر٬ از موجودی سخن می‌گوید که با اعمالش٬ باعث تنزّل شخصیت خویش شده‌است. به عبارتی٬ نویسنده‌ی این شعر٬ معتقد است که معشوقش با اعمالی که در مقابل وی انجام‌‌ داده است٬ افتادن کرده ‌است...! افتادنی بسیار بزرگ؛ حتّی بزرگ‌تر از افتادن آدم و حوا؛ افتادنی که از افتادن آدم و حوا هم در تاریخ بشریّت٬ موثرتر بوده‌ است.

          در این شعر٬ معشوق می‌خواهد از عاشقش٬ سیزده سوال به عنوان آخرین سوالات در هنگام خداحافظی بپرسد؛ و عاشق٬ که دیگر جانی برایش باقی نمانده ‌است٬ برای پاسخ دادن٬ هِی کم می‌آورد و سکوت می‌کند... معشوق نیز٬ او را مقصّر دانسته و می‌گوید: «کم بدجنسی کن!».

          پس این شعر٬ از دنیایی به نام دنیای نکبت سخن می‌گوید! دنیایی که در آن٬ بشریّت٬ افتادن کرده ‌است؛ دنیایی که خوبی‌ها٬ جایشان را با بدی‌ها عوض کرده‌اند؛ دنیایی که ستم‌کاران را بهشتی می‌داند و ستم‌دیدگان را جهنّمی؛ دنیایی که ذبح‌کننده را بهشتی می‌داند و ذبح‌شدگان را جهنمی... دنیایی که در آن٬ معشوق ستم‌کار به عاشق ستم‌دیده‌اش می‌گوید: «کم بدجنسی کن!»؛ دنیای نکبت‌باری که عاشقان را ذبح کرده٬ سپس به قعر دوزخ می‌فرستد...

 

          

یک‌روز برای خودم شروع می‌کنم به دویدن...

                                    به سرعت می‌دوم؛

                                  می‌دوم و می‌دوم...

که ناگهان٬ می‌بینم یک بار دیگر٬ روبرویم ظاهر شده‌ای و می‌خواهی دوباره از همان سوال‌ها بپرسی!

خشکم می‌زند؛ انگار دیگر نمی‌توانم جلوتر بروم؛ اصلاً انگار نمی‌توانم قدم بردارم... به یاد شاملو می‌افتم:

«و آسمان٬ سرپناهی که بر خاک بنشینی و بر سرنوشت خویش٬ گریه ساز کنی!».

 

همان‌جا می‌نشینم به دعا خواندن:

«اَمَّ الیُجیبُ المُضطَر اِذا دُعاه و یَکشِفُ السُوء؛

اَمَّ الیُجیبُ المُضطَر اِذا دُعاه و یَکشِفُ السُوء»؛

و خیره می‌شوم به چشمانت؛ هایهای می‌گریم...

نمی‌دانی چه بگویی که از درون خبر دهد!

که ناگهان می‌گویی می‌خواهی سیزده سوال آخرت را بپرسی و برای همیشه بروی؛

یا بروم...!

عدد سیزده و خوشبختی برای من! سلاخ دارد می‌آید ذبحم کند؛

یا ذبحم کنی...!

 

عجب افتادنی کرد بشر...!

 

تسبیحم را به دندان می‌گیرم؛ دود بالا می‌آورم...

ــ آهای خانم! هرچه می‌خواهی زودتر بپرس که من قرار دارم باید بروم؛ عزرائیل منتظر است!

نمی‌خواهم سقوط من٬ مانند پرواز تو٬ دیر باشد...

ــ جاهد! کم بدجنسی کن!

... این را تو می‌گفتی!

 

باد می‌آید! و موهای توست رهاشده در باد...

و همچنان٬ دو ستاره در آسمان٬ کم...!

امّا دیگر بلد نیستم حتی تا دَه بشمارم...

یادش بخیر! آن‌روزها٬ فردا را بهتر می‌ساختم! یادت هست دلکم...؟!

صدایت همچنان در گوشم؛ از باد بیشتر...!

 

های های های؛

 

تا این‌که شیطان رهنمایم شد؛ حضرت شیطان...!

و من در سکوت٬ برای تو می‌خوانم:

                               « شب٬ شبی است بی‌کران و مهتابی... »...

ــ آقا! لطفاً ساکت! این‌جا کسی به این چرت و پرت‌ها گوش نمی‌دهد! فقط سوال را جواب دهید!

 

سوال اول:

بگو ببینم چرا مرا دوست داری؟!

ــ نمی‌دانم! به خدا قسم نمی‌دانم! از شخصیتی که قبل از دوست‌داشتنت داشـتــم بپـرس! اکنـون مــن تنــها یک مُــردارم؛ جواب دادن بلد نیستم! دست از سرم بردار!

... این را من می‌گفتم!

 

این‌قدر مرا به هرسوی که می‌خواهی به دنبال خودت نکش! استخوان‌هایم تیر می‌کشد...

 

های های های؛

 

عجب افتادنی کرد بشر...!

عجب افتادنی کرد...

ــ آقا! خفه شوید! فقط سوال را جواب بدهید!

 

سوال دوم:

کدام پیامبر را در خواب دیدی؟ تشریح کن!

... این را تو می‌گفتی!

برای چندمین بار متوالی٬ دیشب عیسی را در خواب دیدم؛ با همان صلابت و لباس‌های فرسوده و کفش‌های چرمین٬ غرق در نور٬ پیشانی‌ام را بوسید و مرا به عطر خویش تدهین کرد... سپس وعده‌ام داد که روزی٬ عاشقانه در آغوشت بگیرم؛ از باد بیشتر...! حتی روزی که دیگر نباشم...

نمی‌دانم! جواب دادن بلد نیستم!

 

عجب افتادنی کرد بشر...!

 

حالا ناگهان آن‌طرف ظاهر می‌شوی تا برایم تعبیر کرده‌باشی...

اما به خدا قسم٬ دیدن عیسی در خواب٬ تنها به معنی شفا دادن و دمیدن روح به زندگی نیست...

او وعده‌ام داد... «تو» را وعده‌ام داد...!

می‌گفتی در لغت‌نامه‌ات٫ همه‌جور واژه پیدا می‌شود؛ حالا بیا و هی پابه‌پا برایم خواب تعبیر کن؛ که تو را وعده ‌دادن٬ یعنی چه...!

ــ جاهد! کم بدجنسی کن!

... این را تو می‌گفتی!

 

عجب افتادنی کرد بشر...!

 

ــ آدم! حوا! برویـــد گُـم شوید دیگـر نمی‌خواهم ریختــتان را ببیـنـــم! «ابلیس جان»! کجا ماندی عزیز دلم؟!

= خداوندا! نمی‌شود یک فرصت دیگر بدهید...؟

ــ بیرون!!!

... این را خداوند می‌گفت!

 

تو بوی ضریح می‌دادی... ای بابا! همین کافی نیست؟! پس مگر بهای بهشت چیست؟!

  

حالم بد می‌شود وقتی می‌بینم یک نفر به روی فرد دیگری افتاده‌است و هی زور می‌زند که سرش را از بیخ جدا کند! در همین حین که «الله اکبر» می‌گوید٬ آن چاقوی لعنتی را بر پوست و گوشت و استخوان‌ یک آدم زنده می‌کشد و در طرف دیگر٬ در کمتر از چند ثانیه٬ تمام بهشت را به نام خودش می‌کند.

 

ــ آهای سلاخ! بهشت مبارک! می‌شود دو متر هم به ما بدهید؟!

= خفه شو پسر! گردنت را شُل کن!

 

مگر قرار نبود سیزده سوال بپرسی؟!‌ زودباش دیگر... بجنب! دیــر شـد! سلاخ دارد می‌آید ذبحم کند؛

یا ذبحم کنی...!

 

ــ جاهد! کم بدحنسی کن!

... این را تو می‌گفتی!

 

هرچه بود و نبود٬ خُرد شد...

عجب افتادنی کرد بشر...!

آهای! یک‌نفر کمکم کند استخوان‌هایم تیر می‌کشد!

 

های های های؛

 

ــ جاهد! من٬ تو را یک جور دیگر دوست دارم! می‌خواهم شب‌ها٬ دستم را بگذارم روی قلبت که تا آخرین لحظه‌ای که می‌خواهد٬ بتپد...!

... این را تو می‌گفتی!

 

و یک‌صد هزار کندوی عسل؛ میلیون‌ها زنبور؛ و میلیاردها جای نیش در بدن کبود من...

 

دیگر پسر نجّار هم ستاره‌های آسمان را نخواهد شمرد!

 

دیگر داریم از پاکی و قداست بالا می‌آوریم؛ لطفاً یکی بیاید کمی آلوده‌مان کند!

ــ‌ حوا! این‌جا در «زمین»٬ زیاد هم بد نمی‌گذرد! هزاران میوه‌ی ممنوعه... بهشت می‌خواستیم برای چه...؟!

... این را آدم می‌گفت!

 

عجب افتادنی کرد بشر...!

 

عقربه‌ها از نفس می‌افتند؛ تنها تو تکرار نمی‌شوی...

 

سوال بعد:

منتظر کسی هستی که زمان برایت این‌قدر سخت می‌گذرد؟

ــ اگر هم منتظر نباشی٬ زیاد خوش نمی‌گذرد!

 

من با این آدم‌ها غریبم؛ با مجسمه‌ی آدم‌ها؛ با آدم‌های مجسمه!

 

ــ جاهد! کم بدجنسی کن!

... این را تو می‌گفتی!

 

صدای سائیده‌شدن چاقو بر گلوی آدم؛ بر خِرخره‌ی من...

 

های های های؛

 

راستی! آن اتوبوس و مسافرش که تو بودی٬ هنوز هم از روبرویم می‌گذرند...

سالیان درازی است که بلیط٬ در دستانم٬ به خواب ابدی فرو رفته‌است؛

کسی نیست بیاید پاره‌اش کند!

امّا حالا...

ــ آهای! آقای سلاخ! بیا نوبت من است؛ بیا این بلیط را بگیر و ذبحم کن!

 

بوی خون! خون تازه! که سرریز می‌شود همه کاسه‌هایشان؛

و رگ‌هایم خالی...!

 

پدر جان! سرش را که از تن جدا کردید؛ دیگر چه کارش دارید؟ چرا تکّه‌تکّه‌اش می‌کنید؟!

یا تکّه‌تکّه‌ام می‌کردی...!

 

ــ هیس‌س‌س‌س!!! پس دست‌های این جنازه کجاست؟!

من دست‌هایم را در ضریح جا گذاشته‌ام؛

تو بوی ضریح می‌دادی...

... این را من می‌گفتم!

 

ــ جاهد جان! به من اعتقاد داری؟!

این سوال هفت بود؛ یا شاید هشت...

= به من نگو «جان»!

بودن یا نبودن؛ دیگر مسئله این نیست؛

مسئله این است که دارم جان می‌دهم؛ از باد بیشتر...!

 

ــ جاهد! کم بدجنسی کن!

... این را تو می‌گفتی!

 

راستی٬ یادت رفت سه سوال آخرت را بپرسی!

 

عجب افتادنی کرد بشر...!

 

یاد مولانا بـخـیــــر: « این‌جا شربت اندر شربت است! »

با خود می‌گویـــم: « این‌جا نکبــت اندر نکبــت است! »

نه! آن‌قدر خودخواه نیستم که بخواهمت...!

 

می‌نشینم به دعا خواندن:

«اَمَّ الیُجیبُ المُضطَر اِذا دُعاه و یَکشِفُ السُوء؛

اَمَّ الیُجیبُ المُضطَر اِذا دُعاه و یَکشِفُ السُوء»؛

ــ چه می‌خوانی رفیق؟ دمت گرم! مگر دیگر راهی هم هست که این آفت و «سوء» از میان برود؟!

= نمی‌دانم والله! من فقط یک مُردار تکه‌تکه‌شده هستم که دارم در خون٬ غوطه می‌خورم... جواب دادن بلد نیستم!

بگذارید این نامه را پست کنم٬ بعد٬ جایی دفنم کنید...!

ــ جاهد! کم بدجنسی کن!

... این را تو می‌گفتی!

 

که تا حالا٬ یک‌صدهزار بار٬ تکّه‌تکّه شده‌باشم...

صف نذری انسان‌های قربانی چه طولانی است...!

همچنان٬ بر روی زمین٬ غوطه‌ور در خون افتاده‌ام؛ بیجان!

سلاخ٬ چاقویش را تیز می‌کند؛

ــ نـفــر بـعــــــد!

این صدای سلاخ نبود؛

... این را تو می‌گفتی!

 

عجب افتادنی کرد بشر...!

ساعت ٧:٢۳ ‎ق.ظ ; ٥ اسفند ۱۳۸۸

موهای توست رها شده در باد! (2)؛

ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ ; ٤ اسفند ۱۳۸۸

هرکس هندسه نمی‌داند وارد نشود!

          ما، نوزده نفر بودیم...

          هجده نفر از بزرگ‌ترینان تاریخ بشریت، به همراه یک کرگدن، دورتادور میزی نشسته‌اند و از شگرف‌ترین رُخداد هستی سخن می‌گویند!

          بیش از یک ساعت از آغاز کنفرانس گذشته است و هنوز هیچ‌کس نتوانسته است جواب قاطع و صحیحی به سوال کرگدن دهد...

          پس از یک تنفّس پنج دقیقه‌ای، جلسه ادامه می‌یابد... 

 

          آیزاک گفت: «اصالتاً چنین امری ممکن نیست. مطابق با مکانیک کلاسیک، زمان، مفهومی جدا از فضا است و از آن‌جا که طبق اصل فِرما، نور به خطّ مستقیم سیر می‌کند، بنابراین مطابق با نظر شخصی من، موردی که کرگدن از آن سخن می‌گوید، توهّمی بیش نیست.».

          آلبرت با آرامش همیشگی‌اش، مجلس را به دست گرفت: «به‌شخصه نمی‌توانم با قطعیّت در مورد احساس کرگدن نظر دهم، امّا بی‌شک ایمان دارم که مطابق با نسبیت عام، زمان بخش جدایی از مکان نیست! حرکت مستقیم نور تنها مختصّ مقیاس‌های میکروسکوپیک است؛ در واقع نور در مقیاس‌های ماکرو لزوماً بر روی استقامتی راست در حرکت نیست.».

          من در طرفداری از آیزاک گفتم: «خُب آلبرت جان؛ الآن اون قضیه‌ای که من مطرح کردم هم میکرو بوده دیگه... حالا اصلاً نسبیت درست باشه یا نباشه! فرقی نداره که این‌جا...!». و منتظر ماندم تا پاسخی دهد...

          هِرمان به مخالفت با من و موافقت با آلبرت، از آن طرف میز، چنین گفت: «نمی‌پذیرم! گفته‌ی کرگدن نمی‌تواند با قاطعیت صحّت داشته باشد؛ چرا که اگرچه ظاهراً میان دو منبع نوری مذکور و مطرح در این سوال او، تنها ٢٠ سانتی‌متر فاصله است، با این حال هرگونه گرانش کذایی شدید در این بین می‌تواند این مقیاس میکروسکوپیک را به یک واحد ماکرو منقلب نماید! پس لزوماً چنین نیست...».

          آلبرت، بار دیگر لبخندی از روی رضایت زد: «همین‌طور است...».

          در چهره‌ی هجده نفر از بزرگان تاریخ، بُهت‌زدگی و استیصال دیده می‌شود... گویی هیچ‌کدام پیش از این هرگز با چنین سوال سختی که کرگدن مطرح کرده است، روبرو نشده بودند... نوری که از پنجره‌ی اتاق کنفرانس وارد شده است، چهره‌ی افراد بالای میز را روشن‌تر کرده و رفلکس دود سیگار اِروین را تشدید می‌نماید...

          ورنر که تا به این لحظه ساکت نشسته بود، سرفه‌ای آرام کرد و گفت: «پیدا کردن پاسخ صحیح سوالی که کرگدن مطرح کرده است، مطابق با اصل عدم قطعیت، ممکن نیست. تصوّر کنید در اتاقی تاریک،‌ تعدادی بادکنک در حال حرکت وجود دارد و قرار است شما مکان و سرعت هریک را فرضاً محاسبه کنید. تنها راه چاره، جستجوی آن‌ها توسط دستان شما و اندام لامسه است؛ امّا به‌محض این‌که دستان شما با آن‌ها تماس پیدا کند، هم مکان آن‌ها و هم سرعت‌شان تغییر کرده است! این فرآیند، لوپ جبری و نامتناهی است و شخصاً معتقدم پاسخ به سوال کرگدن نیز به همین منوال، عملاً ممکن نیست...».

          آیزاک گفت: «همچنان قویاً و مطلقاً معتقدم از نظر علمی هیچ توجیهی برای موضوعی که کرگدن مطرح کرد، نیست.».

          ادوین، کلاهش را برداشت، دستی به موهای خویش کشید و گفت: «حقیقتاً اگر دلیلی هم فرضاً موجود باشد، همان‌طور که در کتاب سرزمین‌تخت گفته‌ام، این دلیل از قدرت درک جلسه‌ی ما خارج است! چرا که این دلیل باید منشئی غیرمادی داشته باشد و برای ما که در ابعادی مادون آن زندگی می‌کنیم، قابل لمس نخواهد بود.».

          من گفتم: «بچّه‌ها تو رو خدا! این‌طوری نگید جون هرکی دوست دارید! من هرکدوم از شما رو از یه گوشه‌ی کُره‌ی زمین و یه‌ گوشه‌ی تاریخ نکشوندم این‌جا که تهش بهم بگید بی‌خیال شم!».

          چند لحظه به سکوت گذشت... سپس، زیگموند، دستانش را لای پاهایش گذاشت و در حالی‌که به فکر فرو رفته بود، به چشمانم خیره شد و گفت: «تحریک هم شده بودی، مگر نه؟!».

          اخمی کردم، گیلاس وُدکای نیمه‌تمام را از روی میز برداشتم و نوشیدم... چشمانم را از تلخی شات به یک‌دیگر فشردم و رو به او گفتم: «نه به آن اندازه که با مادرت...!»... چهره‌اش گرفته شد و با این حال ساکت ماند؛ شاید به این دلیل که هرگونه بروز عصبانیت می‌توانست به منزله‌ی زیر سوال رفتن نظریه‌ی خودش باشد!

          آلبرت که در سمت چپ من نشسته بود، دستم را گرفت و زیرلب گفتم: «کرگدن! آرام باش لطفاً...». به چشمانش نگاهی کردم؛ حسّ پدرانه داشت... آرام شدم...

          فردریش، ناگهان به مانند ترقّه‌ای، همه‌چیز را زیر سوال برده و گفت: «شاید خنده‌تان بگیرد اگر بگویم من سوال کرگدن را از پایه هجو می‌دانم! اصلاً ما برای چه در این جمع نشسته‌ایم...؟! تک‌به‌تک احساساتی که شما و امثال شما به آن ایمان دارید، تنها و تنها ساخته و پرداخته‌ی پروردگاری موهومی است که همین دیروز، خودتان آن را با افکارتان و دستانتان ساختید و به خدایی گماشتید!».

          نفس عمیقی کشیدم و گفتم: «هِی بچّه‌ها! می‌شه اختلاف نظرهاتون با هم‌دیگه رو بذارید واسه بعد؟! یادتون رفته واسه چی این‌جا نشستید؟ می‌تونید بلاخره جواب سوال من رو بدید یا نه...؟ من ازتون خواهش کردم...».

          مایکل، یک باتری از جیبش درآورد و در حالی که آن را به جمع نشان می‌داد، گفت: «شاید در اثر نوعی جدید از میدان مغناطیسی و یا نوعی خاصّ دیگری از میدان‌ها باشد... کاملاً محتمل به‌نظر می‌رسد، البتّه مشروط به این‌که توضیح مناسبی برای مبدأ میدان و نیز علّت آن یافت شود.». سپس رویش را به سوی نفر سمت راستی خود بازگرداند و چنین ادامه داد: «دکتر، نظر شما در این خصوص چیست؟».

          توماس سری تکان داد و گفت: «بدن انسان در حالت عادی مقداری الکتریسته تولید می‌کند؛ بعید هم نیست، شاید همین مقدار باعث برانگیخته‌شدن الکترون‌ها و در نتیجه پیدایش جریان و شارژ الکتریکی و نهایتاً نوع جدیدی از میدان شده باشد. منتها توضیح مناسبی برای این موضوع که چرا این امر فقط در خصوص آن دختر و نه افراد دیگر صحّت دارد، عملاً در دست نیست.». به‌نظر نمی‌آید آن‌قدر که باید و شاید، موافق بوده باشد...

          رنه گفت: «دلایل شما تنها بخشی از حدسیات و گمانه‌زنی‌هایتان است. من هیچ‌چیز را نخواهم پذیرفت، مگر آن‌که اثبات استنتاجی و استدلالی آن بر من مسلّم گردد. کرگدن عزیز، توصیه می‌کنم در این مورد، تو نیز چنین رویکردی داشته باشی. پارادایم‌ها را اساساً به دور بریز...».

          دایر گفت: «آقایان، حال شما خوب است؟! این‌که پاسخ سوالی را می‌دانید و در تلاش هستید برای آن هزار و یک سوال مناسب بسازید، چیزی نیست که امروز در جستجوی آن هستیم! برای کمک به کرگدن، لطف نموده و یگانه پرسش مورد نظر را بیابید. شخصاً ایمان دارم پاسخ سوال مورد بحث هرچه که باشد، کوچک‌ترین ارتباطی با علوم تجربی نداشته و تنها معطوف به احساسات روحی و درونی کرگدن و آن دختر است.».

          نفهمیدم که چرا در همین لحظه، چشمان او در جلوی چشمانم مجسّم شد... داشتم عاشقانه در خیالم نگاهش می‌کردم که با صدای زنگ موبایل استفان از فکر بیرون آمدم... گوشی‌اش را سریعاً ساکت کرد و هیچ‌کس نفهمید او که کاملاً فلج است، چطور چنین کاری کرد!

          گالیلئو دستی به صورتش کشید، سرش را به سمت چپ چرخاند و ضمن خاراندن چانه‌اش، با صدایی خش‌دار گفت: «من به عنوان نخستین انسانی که در طول تاریخ با چشمان مسلّح به آسمان نگریسته است، معتقدم هیچ‌گونه ارتباطی میان نور و عواطف آدمی نیست؛ لذا سوال کرگدن را بیهوده می‌پندارم. در زمان عمر من، مردم بر این باور بودند که خورشید به دور زمین می‌چرخد، و نه زمین به دور آن؛ و سال‌های آزگار طول کشید که چنین بینشی عملاً مورد اصلاح قرار گیرد. حال از کجا معلوم که این رُخداد نیز تکراری دوباره نباشد؟!».

          گئورک سری به نشانه‌ی تأکید تکان داد و گفت: «کاملاً موافقم! تکرار مجدّد تاریخ و یا حتّی فرضیه‌ی جهان‌های موازی، بیش از هر تئوری دیگری محتمل به‌نظر می‌رسند...!».

          پوزخندی زدم و سرم را بالا آوردم، نگاهی به همه که دورتادور میز نشسته بودند انداختم و گفتم: «آقایون؟ نظر دیگه‌ای...؟ مثل این‌‌که شما قرار نیست به من کمک کنید... سوال خیلی سختی ازتون نپرسیدم که گیر کردید توش مثل... فقط بهم بگید چرا وقتی چشم‌هاش به چشم‌هام خیره می‌شه، حسّ می‌کنم زمان وایستاده...؟!! یعنی هیچ‌کدوم جوابی ندارید واقعاً...؟!! آخه چشم‌هاش...».

          آلبرت به میان حرف‌هایم پرید و گفت: «کرگدن! اگر من قول دهم که کسی تا پیش از یافتن پاسخ صحیح به سوال تو این مجلس را ترک نمی‌کند، آن‌گاه آرام می‌نشینی؟ آرام باش لطفاً...». و باری دیگر دستم را گرفت و فشرد...

          سرم را در بین دستانم گرفتم و فشردم... نفس عمیقی کشیدم؛ پاسخ این سوال، دست‌نیافتنی بود... از جایم برخاستم، لبخندی زدم و گفتم: «بی‌خیال... بچّه‌ها... به سلامتی آن دختر...».

          نوزده گیلاس بالا رفت و هجده نفر از بزرگ‌ترینان تاریخ بشریت، زیر لب گفتند: «نـــــوش...».

 

 

تو از بین مرگ و زندگی،

                     زندگی را،

                     و از بین عشق و نفرت،

                            عشق را برگزیدی.

امّا،

نه انگیزه‌ای برای زندگی می‌بینی،

و نه کسی برای عشق ورزیدن...

من امّا،

از بین مرگِ با تو و زندگی بی تو،

                                   مرگ را،

                                   و از بین عشق به دیگران و نفرت از تو،

                                                                   نفرت را برگزیدم.

امّا،

نه تو را شایسته‌ برای مرگ خود می‌بینم،

و نه حتّی برای نفرت ورزیدن!

بیزارم از تو؛

و بیزارتر از همهی ثانیههایی که تنها از روی عادت با من رفاقت میکردی...

ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ ; ۳ اسفند ۱۳۸۸

برای وقتی که دو ستاره کم می‌آوری...

          تمام بادها در گیسوی تو بود و آدم که پریشان بهشت را وانهاد...

          تنها افتاده بودی روی زمین بی‌خاصیّت و هجو می‌کردی و غُر می‌زدی. باران را داشتند می‌بردند در ارتفاعات دور در مناطق دور از دسترس آدم ببارد و هوا را گرفته بودند تا موجوداتی بی‌خاصیّت در آن تنفّس کنند. برای تو همین مانده بود که خفه باشی و زیر عمود‌ آفتاب خشکت بزند، از گرما ترَک‌ترَک شوی و داغ بزند به شریان‌های خشک‌شده، به ورید، به سرخ‌رگ...

          گوشی تلفن را برداشتم و گفتم: «یک دو سه، آزمایش می‌کنیم! یک دو سه، صدا می‌آد...؟». فریاد زدی: «کار کرد! کار کرد، الکساندر!»؛ و پریدی در آغوش من... دستی به موهایت کشیدم و همان‌طور که لبانم را به لبانت نزدیک می‌کردم گفتم: «تمام ثانیه‌هایی که برای این اختراع بزرگ گذشت را مدیون آشوبگری‌های تو هستم، می‌دانستی؟». اشکی از گوشه‌ی چشم راستت به پایین غلتید، سرت را چسباندی به سینه‌ام؛ گفتی: «حالا نام من در تاریخ ثبت می‌شود یا نام شما، آقای گراهام‌بل؟ فراموش نکنی ما را!». لبخندی زدم، سری تکان دادم و لب‌هایم را رفتم به سوی لبانش که گفت: «الکســ....»؛ امّا دیگر لبانم بر لبانش نشسته بود...

          به‌نظرم، این شیرازه‌ی تو، امروز دیگر آن‌قدر آدم در آن هست که به‌کلّی برای من از هم پاشیده است! شاید مجبور شوی روزی بدی برایت سیمی‌اش کنند... گفتم: «آس را که دیدی لطفاً وحشی نشو! جنبه داشته باش! نداشتی هم، اگر تمام زندگی طرف را خواندی و برگه‌ی دومت آس دیگری بود، تو بُرده‌ای، قبول؛ ولی باور کن دیگر لازم نیست برگه‌هایت را با افتخار بکوبی جلوی طرف که مادر اعصابش را به عزا نشانده باشی!». گفتی: «نه الکس، تا بیچاره‌ات نکنم و تمام زندگی‌ات را...». پریدم میان حرفت و گفتم: «باشد، ایرادی ندارد؛ نوبت من هم می‌رسد... حالا که بانکت را خواندم و تا گردن رفتی در خودت، می‌فهمی...!». خندیدی، امّا خودم هم می‌دانستم که دارم مزخرف می‌گویم؛ من برنده‌بشو نبودم! حالا بیا و آقایی کن و آن ژست خوش‌گِلت را تغییر بده تا شاید بفهمم این‌بار بر روی ١۶ خوابیده‌ای یا تخت... تخت... تخت من... تخت اتاق من... وای، چه سینه‌هایی دختر...

          گفتم: «کاش برای تلفن خدا، یک تشدید‌کننده‌ی امواج صوتی اختراع می‌کردیم که تا میلیاردها دِسی‌بل اوج گیرد...». گفتم که تمام بادها به گیسوی تو بود و ابرها رام موهایی پریشان که رهاشده بود در باد... اشک می‌ریختی و دفتر شعری باز کرده بودی که به گواه عشقت، موهای توست رها شده در باد؛ که هیچ‌گاه هرگز نفهمیدم شعرهایش از من بود، یا تو، یا الکساندر، یا آدم و یا حوا... یا خدا... یا خدا... یا خدا! کمکم کن؛ یا خدا، صدای خُردشدنم را نمی‌شنوی مگر...؟

          چیزی میان حسرت آدم یا خودخواهی خدا؟ بعد گفتی که خدا را در خواب آدم تماشا کرده بودی؛ گفتی که تمامش را دیده بودی...! آمدی دوان‌دوان، نفس که می‌زدی در گوشم نجوا کردی که الکس، من همه‌چیز را دیدم! نمی‌خواهمت دیگر سگ‌صفت، گـُــم‌شــــو...

          خدا دیگر دستش برای آدم رو شده بود که از بهشت بیرونش کردند و راست می‌گفتی که خدا دیگر مجالی برای تلف کردن نداشت؛ مگر چندبار می‌توان گذشت و فرصتی دوباره داد؟! گفتی که تقلّب کرده بود و ترتیب برگه‌ها را از حفظ بود و تو فهمیده بودی!‌ گفتم: «او خداست، باید هم حفظ باشد؛ نباید با او بازی می‌کردی خُب!». گفتی که خودت دیدی که آدم داشت بلندبلند سر خدا داد می‌کشید و می‌گفت که همه‌چیز را می‌داند و حالا هم سهمش را می‌خواهد؛ سهمش...!! ... سهم گستاخی آدم، زمین کریه‌المنظر خاک‌آلود بود... گفتی: «اگر می‌دانستم بهشتم را می‌گیرند، هیچ‌گاه بر سیب سرخ تنت لب نمی‌آلودم؛ و من آلودم، آلودم، آلودم...!».

          فقط چند ثانیه از سقوط‌مان گذشته بود که نشستی کنار من؛ سرت را بر روی شانه‌ی خاک‌آلوده‌ی من گذاشتی، نفس مماس بر گردنم و اشک‌های معصومانه‌ات که حقیقت را انگار بر جان آدم جاری می‌کرد... آدم گُر گرفته بود و بی‌تابی می‌کرد. هنوز باورش نمی‌شد از آن‌چه بر سرشان آمده بود...‌ آدم، رودست خورده بود و حالا گُر گرفته بود... دستی‌ به روی موهایت کشیدم، همان‌طور که همیشه می‌کشیدم؛ در‌حالی‌که از جایم بلند می‌شدم، گفتم: «بلند شو مهربانم؛ بلند شو ایرادی ندارد، گریه نکن نازنینم... گریه نکن...».

          سرم چرخید و تو را دیدم، هزاران سال بعد، یا هزاران سال، قبل؛ نمی‌دانم... قهقهه‌زنان گفتم: «شما هنوز زنگ این تلفن لعنتی را عوض نکرده‌اید؟!!». همه می‌خندیدند و من در این میان بیشتر، که ناگهان خنده‌ام به زهر تبدیل شد... فضای «فَشِن» را طنین صدای آشنای دخترک تُرک برداشت: «سِدید تماس! صِفیر، دوکّوز، بیر، ایکّی، بیر، سِکّیز، آلتی، دوکّوز، بیر...». گفتم: «جان مادرتان! جان مادرتان یکی ترجمه کند...‌ اشکان، چه شماره‌ای را دارد می‌گوید این زنیکه‌ی فاحشه...؟!!». هنوز دو رقم آخر را نشنیده بودم که سرم چرخید و تو را دیدم در دنیایی دیگر که اخم کردی و صدایت اِکو گرفت: «الکس... الکس...»... ...ـلِکس... ِـکس... ـس... س... سِـ... سـِ... سا...! ساکت...  - «سِدید تماس...!»...

          چقدر اشک‌های تو را دوست دارم که می‌شوی اعتراف زیبایی‌های یک پرهام از دست‌رفته و من سر که بر شانه می‌گذاری، می‌رسم به حسرت بوسه‌ی لبان تو و باز سر که می‌چرخانی بوسیدنم را،‌ اندوه آن‌که از شانه‌ام رفت مجال نمی‌دهد. می‌ریزد انگار همه‌ی کیت‌کت‌ها در حلقم قاطی گند و نکبت میان گیسو‌گیسو باد بَرد تا شعرهایم لابه‌لای موهایت نگفتنی شوند...

          گفتم برایت که آن دو ستاره از همان اوّل آدم را به گریه می‌انداخت و حوا هنوز فرصت آن‌همه شیطنت‌های کودکی که فرصت نکرد و دریغ شد؛ آن‌همه آرامش بهشتی امن که فرو ریخت... انگار بهمنی که سقوطش آن‌ها را تا خود زمین پایین کشاند، دلش را ریش‌ریش می‌کرد؛ و سر بر شانه‌ی آدم، برای نخستین‌بار آسمان زمینی را تماشا کردند...

          گفتم: «بلند شو، گریه نکن؛ آن میوه نوش‌جانت. بلند شو الهی من فدای آن چشمان آشوبگرت شوم... بلند شو مهربانم...». اشک‌هایت را پاک کردی، در‌حالی‌که خاک‌های روی لباست را می‌تکاندی و بلند می‌شدی، گفتی: «الکساندر، تو راست می‌گفتی، نباید با او قمار می‌کردم... تو این‌بار دیگر راست گفتی!». لبخندی زدم و دستم را در جیب کُتم فرو بردم و یک آس خشت بیرون آوردم؛ آن را در میان سینه‌های او گذاشتم و گفتم: «این ورق، تنها آس‌ای بود که در تمامی زندگی‌ام دیده بودم؛ من که هیچ‌وقت نخواستم و نخواهم خواست که از تو بُرده باشم؛ این هم باشد برای تو...». لبخندی کودکانه زدی، خوشحال شدی و از خوشحالی تو، من، خوشحال‌تر... در آغوشم گرفتی و همان‌جا صحنه آن‌قدر پورنو شد که حتّی خدا هم دیگر رویش را برگردانده بود...! شاید هم این‌بار، ما 21 آورده بودیم و او بود که تختِ بهشتش در مقابل بیست‌و‌یکِ عشق ما شکست خورده بود و سر برمی‌گرداند...!

          گفتم: «تو نمی‌فهمی! خیلی تلخ است که خودت مخترع چیزی در تاریخ بشریت باشی که همان چیز روزی باعث دیوانگی تو شود!». گفتم: «تو درک نمی‌کنی! قرن‌هاست که منتظرم کسی که با 186 شروع می‌شود به من زنگ بزند که نمی‌زند...». گفتم: «خدا... تو نمیدانی!!! گاهی فکر می کنم که شاید...»... ...ـــس! ساکت... می‌شنوی...؟ - «سِدید تماس! صِفیر، دوکّوز، بیر، ایکّی، بیر، سِکّیز، آلتی، دوکّوز، بیر...»... گفتم: «قطع نشو؛ تو را به خدا قسم که قطع نشو...»... فایده‌ای نداشت امّا، یک‌بار دیگر قطع شده بود...

          میان برهوتی بی‌خدا، تنها خودشان بودند و خدا هیچ سهمی از این اندوه حسرت‌آلود و عاشقانه نداشت. گفتم: «فـ...، پس آن‌همه چیز که خواستیم و نبود؟‌ آن‌همه...»... ... التماس کردم: «نه! تو را به خدا قسم... دِ لعنتی تو را به خدا قسم...»... فایده‌ای نداشت امّا؛ مثل همیشه قطع شده بود...

   

 

از بلندی آبشار بریزد زیر نور خورشیدی که هزار رنگ می‌شود؛

و خدایان یونانی با ارابّه‌هایی که شب را به دوش می‌کشند از،

                                                                         پس قرن‌ها؛

در جایی تا لانه کند؛

 موهای توست رها‌شده در باد!

حالا می‌دانم کندوی عسل چقدر زنبور دارد؛

                                      از جای نیـش‌ها...

 آخر دیروز از کندوی عسلی که رفتی گریه‌ام گرفته بود؛

زنبورهای بی‌نوا را خانه‌به‌دوش کردم.

 - پسر نجّار، ستاره‌های آسمان چند است؟!

همان شب بود که بادی شدید در آسمان وزید،

تا هربار ستاره‌ها را که می‌شمرد، دو ستاره کم باشد...

باشد سهم زمین از آسمان چشمان تو!

از باغ‌های بهشت،

انگوری می‌چینند که شراب هزار‌ساله می‌شود؛

و می گویند خدا برای خود گُلی پرورش داده است که هزار کندو،

عسل دارد!

تا روزی که مست باشد،

                       یا باشم؛

از شراب و عسل بر لب‌های تو بریزد؛

پسر نجّار گریه‌اش بگیرد از نیش زنبورها،

و هی دو ستاره کم بیاورد!

ساعت ٥:٢۳ ‎ق.ظ ; ٢ اسفند ۱۳۸۸

شبی که زمین خواهد ایستاد...

          هِی می‌گفت: «دست بردار.»... خودش دست‌بردار که نبود، مدام صدای تق‌و‌توق توی گوش آدم خالی می‌کرد که مثلاً اعصاب آدم را بریزد به هم. به هم می‌آمدیم یا نمی‌دانم چقدر با هم آمده بودیم که خبر رسید دارند ستاره‌ها را تقسیم می‌کنند. می‌گفتند که یک‌جایی نشسته‌اند و همه‌ی ستاره‌ها را شمرده‌اند حالا هم دارند همه را تقسیم می‌کنند! اگر کسی نامزد مُرده‌ای هم داشت، می‌توانست مدرک بیاورد و برایش یک ستاره ثبت‌نام کند!! دستم را که برداشتم دیدم اصلاً نمی‌دانم کجا باید دنبالش بگردم؛ انگار تا به حال این‌جا نیامده بودم. اصلاً نفهمیدم چرا قرار شد اوّل من چشم بگذارم...! راه افتاده بودم اسم تمام دخترانی را که می‌شناختم لیست کرده بودم تا برایشان یک ستاره ثبت‌نام کنم. می‌گفتم: «برای او امّا باید یک ستاره‌ی مخصوص پیدا کنیم؛ او با بقیه فرق دارد!»... بعد،‌ ستاره‌ی مخصوص او را که پیدا کردیم، افتادیم به جستجو که مگر برای هرکسی که نامش با «لام» آغاز می‌شود، سیاه‌چاله پیدا کنیم که همه‌چیز را بریزد توی خودش و نفست بند بیاید و زمان بایستد...

          سیاه‌چاله‌ را تقدیم خواهم کرد به او که با «اشک» آغاز شد و پایانش را پایان دوستی‌مان دانست؛ او که در این شب‌ها تنها کسی بود بر کُره‌ی زمین که مرا در نبود خیلی‌ها آرام کرد و نه تمامی این کلمات، که تک‌به‌تک حروف نوستالژیک امشب من برای مهربانی‌های صادقانه‌اش بر زمین می‌افتند...

          صدایم کردی: «هِرمان؟»... آرام برگشتم و نگاهت کردم. گفتی: «این‌ روزها حس می‌کنم بدون تو، کوچک شده‌ام؛ حتّی زمان نیز گویی کُندتر می‌گذرد!». پوزخندی زدم و گفتم: «نسبی‌گراهایی همچو تو باید هم چنین زندگی کنند!». می‌گویم: «می‌توانی یک مداد را تصوّر کنی که در جهان سه‌بُعدی ما، سایه‌ای دوبُعدی بر روی دیوار می‌اندازد. با حرکت دادن و چرخاندن آن، بسته به زوایایی که با دیوار می‌سازد، طول سایه می‌تواند برابر با صفر، برابر با طول مداد در فضا، و یا برابر با مقداری میان این دو باشد. در جهان‌های چهاربُعدی نسبی‌گرایان نیز چنین است؛ مداد ما در جهان چهاربُعدی دارای طولی است که معمولاً با عنوان گستره شناخته می‌شود؛ بسته به جهت‌گیری این مداد در جهان چهاربُعدی، طولی که لزوماً برابر با گستره‌ی آن نیست را در جهان سه‌بُعدی شاهد خواهیم بود. حال در جهان چهاربُعدی، هرچه مداد با سرعت بیشتری حرکت کند، سایه‌ای از آن که در جهان سه‌بُعدی می‌بینیم، طولش کوتاه‌تر خواهد بود؛ این بدان مفهوم است که اگر مداد ما با سرعت نور در گستره‌ی چهاربُعدی خود حرکت کند، طولش برابر با صفر خواهد شد و مانند تو احساس حقارت و کوچکی خواهد داشت! ورود به یک سیاه‌چاله نیز از دیدگاه علمی دقیقاً متشابه با حرکت با سرعت نور است! علاوه بر طول، زمان نیز در فضای سه‌بُعدی ما همچون سایه‌ای است که هرچه جسم با سرعت بیشتری حرکت کند، این سایه گسترده‌تر می‌شود؛ اگر ساعتی می‌توانست با سرعت نور حرکت کند، عقربه‌های آن بی‌شک از حرکت باز‌می‌ایستادند...». می‌گویم: «نبود من را بهانه‌ی کُند گذشتن زندگی‌ات نکن که با سرعت نور در حال چرخش به دور خود هستی و نهایتاً که با سر به زمین فرود آمدی، به چشمانم خیره نشو که دستانت را بگیرم! که نخواهم گرفت...».

          تو هم که دیگر معلوم نیست چه بلایی سر خود آورده‌ای که مدام سر خودت بلا نازل می‌کنی! برای خودت بُت‌های سنگین و عظیم ساختی که معلوم نیست دستان کدام ابراهیم خواهد توانست که نابودشان کند؟ انگار دریدن باکرگی تو نیز به همین منوال خاصیتی غریب پیدا کرد که نه خود تو فکرش را می‌کردی، نه آن بخت‌برگشته‌ای که با تو چنین کرد و نه حتّی او که برای نخستین بار از سر خوش‌ذوقی، مردانگی‌اش را در جایی میان ران‌هایت به رُخ معصومیت تو کشید.

          فریاد زدم: «پس کجا رفتی؟‌ اصلاً تو برنده شدی! بیا بیرون من دیگر دارم می‌ترسم... بیا یک‌جور دیگر بازی کنیم...». امّا نیامدی؛‌ انگار که اصلاً برای قایم‌باشک‌بازی پنهان نشده باشی و انگار که رفتی که رفتی... آرام زمزمه کردم: «باشد، تو برنده شدی...».

          می‌گویی: «هِرمان، از نظریه‌ی جدید فضا-زمانی‌ات برایم بگو!». با تلخندی می‌گویم: «بی‌خیال دختر! زمان لغزنده‌ی گذران در تعریف خطّی‌مان می‌گذرد؛ آن‌قدر سریع که هیچ‌وقت در کف آدمی نمی‌ماند و می‌شود لحظه‌ای که نیست، می‌شود سالی که نیست و هیچ‌کس پیدا نمی‌شود که این تعریف را عوض کند یا حتّی زمان را برایمان حذف کند...». می‌گویم: «کثافت لجن! از یادت رفت، طوری که انگار هیچ‌وقت یاد نگرفته بودی تقسیم کنی به ثانیه، به روز، به سال؛ تا بعد بگویم این لعنتی زندگی بود و افسوس که رفت...!».

          گفتم که دیگر چیزی نمانده است... فقط چند قدم کوتاه تا روزی که منتظرش بودیم و چقدر شماره کرده بودیم، شماره کرده بودیم، شماره کرده بودیم... گفتم که برای مُردنت تسلیت نخواهم فرستاد؛ منتظرم نباش که نخواهم فرستاد.

          یکی می‌پرسید: «چطور می‌شود بشر به حماقتی برسد که بُت یا اشیای بی‌جان و جان‌دار را به‌عنوان خدا یا نماد آن پرستش کند؟!». گفتم: «کجای کاری عزیز من! حماقت وقتی از ما دور می‌شود و قرار نیست ما را به آن صفت بنامند، لمس کردنی می‌شود، امّا زمانی که حماقت در ما جریان دارد و با همه‌ی وجود مرتکبش می‌شویم، به راحتی نمی‌توانیم درکش کنیم و اصلاً ناخودآگاه و خودآگاه ما در برابر کسی که از حماقت ما سخن بگوید به مبارزه بر می‌خیزد و آن‌قدر شلوغ می‌کند که قوه‌ی تعقّل تعطیل شود.»... اصلاً در مورد پایبندی به اعتقادات بشری که اکثراً به‌صورت موروثی منتقل می‌شوند، وراثت است که نقش مهمّی بازی می‌کند و بعد حماقت و در انتها اگر فرصتی ماند عقل و باز مجالی اگر بود، قلب... گفتم: «کجای کاری عزیز! فردی را می‌شناسم که تا دیروز انسانی را به‌عنوان خداوند خویش پرستش می‌کرد و فردایش نه تنها که پشیمان شده باشد، بلکه همان پروردگار را از سگ همسایه نیز کمتر می‌دانسته است. کجای کاری عزیز...».

          می‌گویی: «هرمان... امّا از نظر من، این سگ تو است که هزاربار شرف دارد به او...». سری تکان می‌دهم و می‌گویم: «سگ‌هایتان ارزانی هرسه‌تان! همین تداخل‌های زمانی مرا بس...». می‌گویی: «صدایم کن، هرمان...». می‌گویم:‌ «لـ...»؛ و درست همان لحظه‌ است که مخروط نوری فضا-زمانی تو در هم می‌پیچد تا شاید تک‌به‌تک این شب‌های من از تو تشکّر کرده باشند؛ برای من، زمینی که در حال ایستادنی چهاربُعدی بود و تو، ناشناخته‌ی غریبه، تو بودی که با مهربانی‌های بی‌دلیلت آن را به چرخشی دوباره واداشتی...!

          متشکرم.

  

  

هر بخشی از خاطرات زندگی‌ام را که می‌خارانم،

بخشی از وجود سکسی تو به بیرون می‌پرد!

درست به مانند خرگوشی که از کلاه شعبده‌باز، به بیرون...

دارم از کنار سوپر هشت رد می‌شم؛

یعنی نمی‌دونی سوپر هشت کجاست؟

آخر اتوبان!

نبش بُرج ایفل!

حالا می‌ذاری رد شم یا نه...؟!

آره؛ دارم رد می‌شم و سرم پایینه، درست مثل تو!!!

یه‌هو می‌بینم تمام سنگ‌فرش زیر پام هم داره با من می‌آد...!

می‌فهمی...؟ سنگ‌ها با من... هم‌گام و موزون...

 

هر بخشی،

خاطرات،

زندگی‌ام،

خارش،

سکسی،

تو،

بیرون،

خرگوش،

شعبده‌باز،

بیرون،

بیرون،

از زندگی‌ من، لطفاً، بیرون...

ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱ اسفند ۱۳۸۸



| آرشــــیــــــــو |