- وقتی کرگدنی را عاشق می‌کنی، در واقع کاری غیرممکن را انجام داده‌ای و این فرآیندی برگشت‌ناپذیر است... -




با "ج" آغاز می‌شدند...

          نمی‌ارزید، می‌ارزید؟ نمی‌ارزید...

          یک‌شب داری زیر این‌همه باران سوزنی برای خودت راه می‌روی با یک دنیا نفرین نیاکانت که با وُدکا SKYY فرو می‌دهی، یا نشسته‌ای کنار دخترکی از گذشته‌ها که دیگر یادت نمی‌آید از کدام طرف این مسیر لعنتی آمده بودی و به کجا می‌خواستی بروی! همین‌طور نشسته‌ای و چیز بیشتری هم یادت نمی‌آید... چیز بیشتری هم یادت نمی‌آید...

          دیشب بود... راه افتاده بود پشت‌سر‌هم و فریاد می‌زد؛ نامفهوم و فریاد می‌زد. دلش را بارها جا گذاشته بودند زیر ردّپای خیلی‌ها که نمی‌شناخت افتاده بود و جا گذاشته بودند. فریاد می‌کشید و نیمه‌ای که نمی‌شناخت را با نام می‌خواند و خود را از یاد برده بود. کسانی بودند که رهگذران آشنایی می‌نمودند و چنان غریبه از کنارش گذشته بودند که حالا همه را به اسامی مبهم و درهم‌ریخته به حافظه داشت. حتّی یادش نمی‌آمد که این‌همه اسم را خودش ساخته بود و یا جایی به گوشش خورده بود. تنها چیزی که یادش می‌آمد این بود که تمامی نام‌ها با «ج» آغاز می‌شدند! با «ج» آغاز می‌شدند...

          دخترک پرسید: «هرگاه توپی را در فضا پرتاب کنیم، مسیر منحنی طی می‌کند. پس چرا نور به خطّ راست منتشر می‌شود؟»... من گفتم: «اگر سرعت پرتاب توپ را بیشتر و بیشتر کنیم، انحنای مسیر آن کم و کم‌تر می‌شود و اگر توپ را کوچک و کوچک‌تر کنیم، اثر وزن و گرانش و مقاومت هوا بر آن کم و کم‌تر می‌شود. بنابراین ذرّه‌های نور که فوق‌العاده کوچک هستند، با آن‌چنان سرعت زیادی حرکت می‌کنند که مسیر آن‌ها خطّ راست می‌شود. البتّه توضیحات فوق تنها در فیزیک کلاسیک صحّت دارند؛ در فیزیک نسبیتی چنین قوانینی می‌شکنند...». چنین قوانینی می‌شکنند...

          نمی‌ارزید، می‌ارزید؟ نمی‌ارزید...

          داشتم قلعه‌ای مخوف عَلَم می‌کردم؛ از سنگ‌های هزاران ساله، قلعه‌ای عَلَم می‌کردم که هیچ راهی به درونش نبود؛‌ تا عاقبت آن‌که سنگ بر سنگ نهاد و قلعه‌ای سترگ ساخت، آن‌جا در حبس بماند! ساخت تو را و در حبس تو هم ماند... و در حبس تو هم ماند...

          آرام صدایش کردم: «آیزاک...». گفتم: «مضطرب نباش از این‌که آن‌همه آدم را از یاد برده‌ای. چیز مهم هنوز برقرار است و هستند کسانی که نام تو را با اِسانسی از تعفّن مدفوع سگ همسایه به یاد دارند...!!». گفتم:‌ «بخوان؛ دوباره بخوان.»... دوباره بخوان...

    

دست و پنجه نرم می‌کنم این روزها با یک غم لطیف...

یک غم روان...

نمی‌ایستد یک‌جا؛

جمع نمی‌شود...

حضورش کلافه‌ات نمی‌کند،

امّا هست.

کنار همه‌ی روزمرگی‌هایم...

می‌آید آرام و پنهان و ظریف، پابه‌پای این روزهای من؛

همین است شاید که نتوانسته‌ام گیرش بیاورم،

و بگذارمش در قالب واژه‌ها...

نارنجی... نارنجی... نارنجی؟

دوباره رسیدم به روزهایی که باید نوشت؛

باید گفت نرم‌نرم از همراه تازه‌وارد این روزهایم...

تا شاید یک روز گیرش بیاورم یک گوشه،

چهارزانو بنشانمش روبروی خودم،

و بفهمم حرف حسابش چیست اصلاً!

  

          داشتم بلندبلند صدایت می‌کردم بی‌امان تا بشنوی و باد بی‌امان مهلت نمی‌داد! خورشید رسیده بود به آن‌جای نارنجی که می‌گویند آغاز شب است و من یک‌ریز صدایت می‌کردم. آهسته برگشتی و من... برگشتی و من...

          گفتم: «همه‌چیز انگار از همان‌جایی که آغاز شد تا همه‌جای رفتنی خودش پیش رفت!». گفتم: «انگار از اوّل این ماجرا همه‌ی دنیا را برایمان تعریف کردند: یکی بود، یکی نبود...». یکی نبود...

          دخترک پرسید: «چرا رنگ اجسام متفاوت است؟». من گفتم: «زیرا ذرّه‌های نوری که به آن‌ها تابش و یا از آن‌ها بازتابش می‌شود و به چشم می‌رسد، متفاوت است.». دخترک پرسید: «چند نوع ذرّه‌ی نور وجود دارد و چه رنگ‌هایی ایجاد می‌کنند؟». من گفتم: «هفت نوع؛ که رنگ‌های سرخ، نارنجی، زرد، سبز، آبی، نیلی و بنفش ایجاد می‌کنند... و البته نارنجی، نارنجی، نارنجی، نارنجی؟ نارنجی...». دخترک گفت...

          نمی‌ارزید، می‌ارزید؟ نمی‌ارزید... اگر می‌ارزید هم، حدّاقل «سگش» که دیگر نمی‌ارزید، می‌ارزید؟ نمی‌ارزید... نمی‌ارزید...

ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ ; ۳٠ بهمن ۱۳۸۸

به خانه خوش آمدی!

          گفتم لعنتی وقتش رسیده تو را به اندازه‌ی همه‌ی سرگردانی انسان نفرین کنم؛ به اندازه‌ی همه‌ی دربه‌دری که برایش مقدّر کردی نفرینت کنم و به رویم هم نیاورم که زورت از من بیشتر است! باشد، این همه آدم تو را عَلَم کردند از پس این همه سال عَلَمت کردند، بزکت کردند و جان گرفتی! حالا بگذار من به تنهایی تو را بشکنم! نفرینت کنم و پشت سرم را هم نگاه نکنم...

          همیشه باد از سمتی که انتظارش را نداشتم وزید و آن چه قرار بود از کوه استوارتر باشد را از جا کند. بادهای موهوم هزارساله که بی‌خبر می‌آیند و بی‌پرسشی می‌روند. شنیدم کسی گفت: «تلخ.»؛ می‌گویم: «زهرمار.». من زهرمار می‌شوم به حلق خودم و نفرینم را روانه‌ی آن بی‌نشان لندهور بی‌دروپیکر می‌کنم. کجاست آتش دوزخ که من در میانش چون ابراهیم بنشینم و خدا را که دارد به خود می‌پیچد تماشا کنم؟! بگویید آتش بیاورند تا در میانش بنشینم.

          سرزده پرنده‌ی کوچک بی‌قرار پرهایش را از هزار جای بدنش جمع کرد، آن‌قدر تا به شاخه‌ای که لختی بر آن بیارامد پریده باشد. پرنده‌ی معصوم آخرین پروازش همه‌ی زندگی بود و تو، لعنتی، آن‌قدر بخیل که درخت را نشان می‌کنی صاعقه‌ای از عمق جهنّم... به جهنّم به درک!

    

    

در که باز می‌شه، یه عالمه آدم می‌آن استقبالت.

بغلت می‌کنن و ذوق می‌کنن و از سر و کولت می‌رن بالا...

یه مُشت بچّه‌ی فسقلی و یه دختر خانم خیلی متشخّص.

بوی غذای مورد علاقه‌ات می‌آد، قاطی با بوی آشنای قدیمی بدنش.

آره؛

این‌جا قرار بود خونه‌ی من و تو باشه...

ساعت ٤:٠٧ ‎ق.ظ ; ٢٩ بهمن ۱۳۸۸

آن‌چه گذشت!

          امروز به خیلی چیزها کار ندارم. چیزهایی که شاید بتوان گفت هیجان‌انگیز و جذّاب هستند و حتّی آن‌قدر جاذبه داشته‌اند که قرن‌ها بشر را به دنبال خود کشانده‌اند.

          در روزگاری دور که بودنش هنوز در جایی میان افسانه و واقعیت معلّق مانده است، خدایان، موجوداتی با خصوصیات بشری بودند که حتّی ‌ازدواج نیز می‌نمودند و بچّه‌دار می‌شدند. در اسطوره‌های یونانی، موجودات ذی‌شعور، یا خدا و یا غول و یا بشر بودند. آن روزها حتّی رفت‌وآمد بین خدایان و انسان‌ها متداول بود و در این میان نیز، «زئوس»، حاکم مقتدر آسمان‌ها بود که بارها و بارها به زمین آمد و بعدها از این کُره‌ی خاکی، زنی را نیز به همسری گرفت.

          روزگاری که بشر نشسته بود در خانه‌ی خود، وسط یک زمین بزرگ که بیشترش هم خالی بود و کلّ هستی را تفسیر می‌کرد. شاید از آن‌همه جدّ و جهدی که می‌شد تا مثلاً بگویند ستاره چیست و یا زمین کجای دنیا قرار دارد، امروز خنده‌مان بگیرد! امّا به هر حال آن دوره هم یکی از دوره‌های زندگی بشری بوده است و هیچ تضمینی نیست که نوادگان ما، سال‌ها بعد بر ما پوزخند نزنند!

          شاید آن دوره هنوز برای خیلی‌ها دوره‌ای پُرکشش با طعم زیبای اسطوره و درهم‌آمیختگی شجاعانه‌ی حقیقت و افسانه باشد، یا شاید برای خیلی‌ها خود حقیقت باشد؛ امّا این‌ها مهم نیست...

          روزگاری بود که حقیقت برای بشر، چیزی مطلق بود و بیش از آن‌که «درک‌کردنی» باشد، «پذیرفتنی» بود! اصلاً مهم نبود که شما درکش می‌کنید یا نه؛ مهم این بود که باید قبولش می‌کردید! آن روزها، روزهای سلطه‌ی کلیسای قرون وسطی بود؛ آن‌ روزها، برای این‌که شما را به رستگاری برسانند، شکنجه‌تان هم می‌کردند! چون مهم این بود که حقیقت را بپذیرید. شما به حقیقت نمی‌رسیدید، شما را به حقیقت می‌رساندند؛ البته این رخداد تلخ، در خوش‌بینانه‌ترین حالت بعید ممکن، اتّفاق می‌افتاد! و من، خود را به‌شخصه یکی از نوادگان همین دیکتاتورهای تاریخ می‌دانم...!!

          آن روزها، خداوند، محکم و استوار ایستاده بود و با اقتدار بر جهان حُکم‌رانی می‌کرد و بسیار سخت‌گیر و نکته‌سنج بود! در یکی از همان روزها بود که «گالیله» روی پاهای خود در مقابل هیئت «انکیزاسیون» (تفتیش عقاید) کلیسایی ایستاد تا بگوید که زمین، محکم و پابرجا ایستاده است! و بعد هم زیرلب زمزمه کرد: «امّا زمین هنوز می‌چرخد و من این را می‌دانم...».

          آن‌ روزها حالا برای ‌خیلی‌ها، سنبل تراژدی حاکمیت ایدئولوژی و بدتر از آن، ایدئولوژی دینی است؛ و برای خیلی‌ها آرزویی شیرین که مگر دوباره رحمت خداوند بر بشر نازل شود و بشر زیر حکومت والیان دین به رستگاری برسد! امّا این هم مهم نیست...

          بعدها زمین چرخید و زمان گذشت، تا این‌که بشر سرگردان مردّد ماند بین‌ این‌که اصلاً هست و یا نیست؟! وجود دارد یا نه؟ تا روزی که یکی پیدا شد و آمد و لطف کرد و بلند فریاد کشید: «من، فکر می‌کنم، پس هستم!». عجب، چه شهامتی! فقط حیف که «کانت» یادش رفت دقّت کند اوّل این جمله از کلمه‌ی «من» استفاده کرده و این یعنی وجود خود را از ابتدا پذیرفته است؛ پس وی چیزی را ثابت نکرده بود و تنها دور خود چرخیده بود! همین.

          شاید این داستان، ما را به یاد «منصور حلاج» بیندازد که یک روز راه افتاد و فریاد برآورد: «إنا الحق.»! آن‌جا که «حلاج» نتوانست از بیان «من» خودداری کند، شاید همه‌چیز را خراب کرده بود! آخر وقتی به خداوند رسیده‌ای دیگر نباید چیزی از من مانده باشد و همین بود که «شمس تبریزی» پرخاشگرانه برگشت و گفت: «آخر خدا کجا از فلانه‌ی مادر بیرون آمده است!؟ خدا، خداست!».

          بشر همین‌طور بین مذهب و فلسفه و علوم تجربی، بالا و پایین می‌شد که یک موجود ناسازگار و شلوغ پیدا شد و عنوان کرد:‌ «لزوم وجود علّت برای رخدادها قابل اثبات نیست.»؛ و با جسارت ادامه داد: «از کجا معلوم این رابطه‌ی علّت و معلولی که می‌گوییم بین رخدادها و روادید وجود دارد، فقط یک رابطه‌ی ترتیبی صرف نباشد؟!». یعنی فقط دو اتّفاق پشت سر هم رُخ داده‌اند و سال‌ها است که این اتّفاق می‌افتد و فقط همین و شاید یک روز این ترتیب رعایت نشود! و به این راحتی بود که «هیوم»، برهان قدر «علّیت» را برای نخستین‌بار زیر سوال برد.

          در شرق و غرب این عالم، باز هم بودند کسانی که می‌خواستند به هر ترتیب ممکن، جهان و روابط حاکم آن را کشف و تفسیر کنند. آدم‌هایی که زیاد فریاد می‌کشیدند و بلندبلند فکر می‌کردند. «دکارت»، «هگل»، «فروید»، «مارکس»، «اویلر»، «شرودینگر»، «بور»، «پلانک»، «هایزنبرگ»، «مینکوفسکی»، «منلائوس»، «هویگنس»، «نیوتن»، «کوری»، «یانگ»، «ماکسول»، «فارادی»، «آمپر»، «بکرل»، «تامسون»، «هرتز»، «لورنتز»، «چادویک»، «پاولی»، «ریشتر»، «چانداراشیکار»، «ادیسون»، «بل»، «دایر» و هزار و یک بزرگ دیگری که از هرکدام می‌توان هزار و یک پاراگراف به تحریر درآورد... امّا باز این هم مهم نیست...

          این سلسله، بسیار طولانی است. طولانی و مفصّل و ما در بند مکان و زمان محدودیم؛ پس باید به اجمال گذشت از آن‌همه فلسفه و عرفان و علم در شرق و غرب؛ از عقاید سرخ‌پوستان و خداهای هندوها، از علوم مدرن در ریاضیات و فیزیک. از‌ این‌که یک‌روز یکی اعلام کرد: «آیا بشر خدا را آفرید یا خدا بشر را آفرید؟!». آری هم از اعلام «مرگ خدا» که توسّط «نیچه» انجام شد؛ باید گذشت و هم از این‌که بشر یک روز به فیزیک کوآنتومی و نسبیتی دست یافت. عجب زلزله‌ای درافتاد یک‌هو آمدند و گفتند که ما در فیزیک کوآنتوم به این نتیجه رسیده‌ایم که دنیا، «شیر یا خطی» اداره‌ می‌شود! «انیشتین» آن روزها مخالف این برداشت بود؛ هرچند در روابط علمی از قوانین کوآنتوم استفاده می‌کرد، امّا معتقد بود: «خدا تاس نمی‌اندازد!». امّا این هم مهم نیست... بگذریم از فیزیک نسبیتی که ثابت کرد زمان برای همه یکسان نمی‌گذرد؛ که در سرعت‌های بالا، زمان برای شما کُندتر خواهد گذشت و در سیاه‌چاله‌های فضایی خواهد ایستاد! از کرم‌چاله‌های نسبیت عام «انیشتین» که محوریت سفر زمانی را تبیین کردند بگذریم و درخصوص موجودات فرازمینی غیر انسان نیز سخنی به میان نیاوریم...! این هم مهم نیست...

          در تمام دوره‌های بشری، بحث‌های جان‌فرسای فلسفی و علمی وجود داشته‌اند و مدام هم دچار تغییر و تحوّل شده‌اند. (بگذریم از اصل «شمول گرایی» که می‌گوید قوانین جدید باید قوانین قبلی را نیز به نوعی دربرگیرند.). در تمام این دوره‌ها، نوع حکومت‌ها و سیاست‌های حاکم مدام تغییر کرده‌اند. چیزهایی که شاید قابل توجیه باشند، امّا مهم چیز دیگری است...! مهم آن است که ثابت و محکم ایستاده است. وسط این‌همه هیاهو و دغدغه‌های فکری و مادی ایستاده تا بشر شاید باز به سویش بازگردد...!

          مهم، خود زندگی است. مهم همان سلول نحیفی بود که خودش را بالا کشید. مهم همان است که وقت غروب دریا دوست داری همان‌جا از دیدن آن‌همه زیبایی، حتّی بمیری! مهم آن فردی است که برای دوست‌داشتن او، سخت و محکم ایستاده‌ام و همه‌ی مشکلات در راه رسیدن به او را حتی عقب زده‌ام! او هنوز می‌تواند به یاد من، سیگاری روشن کند و برای خودش، شعرهایم را بخواند...

          مهم همین «باران» بی‌آلایش است که می‌توانی آن‌قدر زیر آن بمانی تا بفهمی وقتی «سهراب» می‌گوید «واژه باید خود باران باشد»، یعنی چه!

 

 

در ابتدا خداوند عرش و زمین را آفرید.

آن لحظه زمین بدون شکل هندسی بود و پوچ،

و تاریکی بر چهره‌ی دریاها سایه افکنده بود؛

سپس روح خدا به پرواز بر سطح آب‌ها درآمد.

و پروردگار گفت: «نور، موجودیت داشته باش.».

و نور وجود یافت.

و خداوند نور را نگریست، که نیکو بود؛

و نور را روز نامید،

و تاریکی را شب نام نهاد.

و عصر و صبح نیز وجود داشت در هر روز.

 

/ فصل اوّل، آیات 1 تا 5؛ تورات مقدّس /

ساعت ٤:۳٢ ‎ق.ظ ; ٢۸ بهمن ۱۳۸۸

فردا...

          چه بارونی می‌آد دختر...

          نشستی کنار قبر من؛ منی که یک سالی می‌شه تنهات گذاشتم... چترت رو آوردی بالای سرم؛ نمی‌خوای خیس بشم... مرتّب می‌گی: «پسر خیلی نامردی!».

          درسته که به رفاقت‌مون پشت‌پا زدم و تنهات گذاشتم، امّا عاشقت که بودم! هنوز یادته که می‌گفتم از آب بدم می‌آد... آره، تو هم چترت رو گرفتی روی سنگ؛ روی این سنگ سفید، که درشت و سیاه، اسمم رو روش نوشتن، با یه تاریخ... و من چقدر رنگ سفید رو دوست داشتم... آخه اوّلین باری که هم‌دیگه رو دیدیم، روسری سفید سرت کرده بودی مهربون...! اه... از این چتر هم که آب رد می‌شه دختر! ولش کن. نگران نباش. من که یک سال این سوراخ تنگ و تاریک رو تحمّل کردم، خیسی بارون رو هم تحمّل می‌کنم...

          آخرین‌باری که دیدمت، وقتی بود که داشتن می‌ذاشتنم توی خاک... نه! تو هم زیبا بودی...! یادته اون روزی که برای اوّلین‌‌بار بهت گفتم که چشم‌هات قشنگه...؟! خندیدی... گفتی: «چشم‌های خودت قشنگه!»... خدا کنه به اون کرم‌هایی که توی چشم‌هام لونه کردن، این رو نگفته باشی... هرچی باشه، باید یه عمر باهاشون زندگی کنم. اینا دیگه تو نیستن که ولم کنن برن! نه عزیز دلم؛ این کرم‌های نازنازی برای همیشه مهمونم هستن؛ مهمون چشم‌هام... راستی، به‌نظر تو، اونا هم می‌تونن بفهمن که رنگ چشم‌هام، قهوه‌ای بود...؟! یا... فکر نکنم، آخه به‌نظرم این‌جا خیلی تاریکه... ای‌بابا! آقا چرا وایستادی؟! روضه‌ات رو بخون و برو دیگه! این صدای تو هستش که از روزنه‌های خاک می‌آد و وارد گوش‌هام می‌شه... آقا! نمی‌بینی مردم خیس شدن؟ چرا لفتش می‌دی؟! زود تمومش کن دیگه. فکر ما اگه نیستی، لااقل فکر بقیه باش که دارن از سرما می‌لرزن.

          راستی، نمی‌دونی رنگ سفید چقدر بهم می‌آد... آخرین‌بار، پارسال قبل از این‌که بذارنم توی خاک، با این لباس من رو دیدی. ولی حیف که همیشه رنگ‌های تیره می‌پوشیدم؛ می‌گفتی مشکی بهم می‌آد، منم می‌پوشیدم؛ امّا روسری تو سفید بود دختر! حرف تو رو گوش می‌دادم که می‌گفتی تیره بپوش. غیر از اون روز آخر که همه همین‌جا مشکی پوشیدن و من، سفید...! فقط ای‌کاش قبلش بهت می‌گفتم یه روسری سفید سرت کن! امّا من چیزی نگفتم و دیدم که باز تو کار خودت رو کردی. همه‌اش روسری مشکی سرت بود! می‌دونی...؟ امروز که دیدم همه به‌خاطر من مشکی پوشیدن، به این نتیجه رسیدم که تو راست می‌گفتی که مشکی رنگ عشقه! ... ببین مهربونم! همه مشکی پوشیدن؛ قشنگه، نه؟! آره... همه مشکی پوشیدن، غیر از تو! بلاخره نتونستی بدون من دووم بیاری؟! بلاخره نوبت تو هم شد...

          یادته گفتی: «پسر بمون.»؟ التماس کردی... گریه و لجبازی کردم و رفتم. رفتم و تو رو تنها گذاشتم؛ امّا باور کن دست خودم نبود. به هر حال، مثل این‌که این‌دفعه هم نوبت تو شد. حالا اومدی پیشم... بیشتر از یک سال نتونستی تحمّل کنی...! آخرش، یه عالمه قرص خوردی... قرص سفید... سفید که من دوست داشتم! ولی آخرش باز هم به نفع تو شد؛ حالا همه‌ی فامیل‌تون که برگردن خونه، وقتی تو رو ببینن، لباس‌های مشکی‌شون رو درنمی‌آرن... مشکی... همون رنگی که تو دوست داشتی!

 

 

یه‌روز بیدار می‌شی، می‌بینی نیست!

هرچی می‌گردی می‌بینی نیست...

دلت می‌گیره.

مُشت می‌زنی به دیوار؛

تکیه می‌دی به در و با هق‌هق سرازیر می‌شی.

تنها حرفت برای بقیه می‌شه:

دست از سرم بردارین!

یه دفعه یادت می‌آد که من،

یک ساله که این دنیا رو ترک کردم و دیگه نیستم.

از همون‌جا که نشستی،

خودت رو توی آینه می‌بینی...

از خودت بدت می‌آد.

لیوان پـپـسـی دیشب رو برمی‌داری و پرت می‌کنی توی صورت خودت؛

آینه می‌شکنه، امّا تو هزارتا می‌شی!

اون نیست...

آینه شکسته و تو هزارتا تیکّه‌ی کوچیک شدی...

پا شو!

یه آب بزن به صورتت...

معلوم نیست چقدر از عمرم مونده؛

فقط بدون زیاد وقت نداری...!

ساعت ٢:٤۸ ‎ق.ظ ; ٢٦ بهمن ۱۳۸۸

برای امروزی که لباس‌زیرت باید کنارم می‌بود!

          صورت مماس بر گوشی تلفن و یک نفس عمیق...

          صدای سوت کشیده‌ی ترمز ماشین از خواب بیدارت می‌کند و خودت را می‌رسانی لب حوض. از بخت بد، حوض را هم خالی کرده‌اند؛ نه آبی، نه حتّی یک ماهی مُرده؛ خالی خالی... پاهایم سست می‌شود و دلم ضعف می‌رود. نشسته‌ام توی حوض و صدایی از گلویم بیرون نمی‌آید که بگویم هِی من این‌جا جا مانده‌ام، مرا هم با خودت ببر...

          گردن‌بند یادگاری پسرنجّار را به گردن می‌اندازی و دوباره چشمانت را می‌بندی. تمام روز را راه رفته‌ای، حالا فقط باید سیر بخوابی... پیرمرد می‌گفت: «من که همیشه نمی‌توانم برایت قصّه‌ی دختر پادشاه و پسرنجّار عاشق را تعریف کنم! من آفتاب لبِ بام‌ام...». من هم مدام با خودم از اوّل تا آخر قصّه را تکرار می‌کردم تا هروقت دلم خواست برای خودم تعریفش کنم... و من برایت از سیر تا پیاز قصّه را تعریف کردم...!‌ یادت که هست...؟!

          نمی‌خواهمت؛ بازنگرد... بعد می‌دانی...؟ زندگی‌ات که شد کلمه، رابطه‌تان که از هم‌آغوشی و عاشقی محدود شد به خطوط ارتباط دیجیتال، الفبا می‌شود دست و پا و دهان و بدن! همه‌چیز کم‌کم تغییر شکل می‌دهد و معنای دیگری پیدا می‌کند. کلمه می‌شود بنیان رابطه؛ می‌شود حریم شخصی تو؛ می‌شود روتختی‌تان، حوله‌تان، شال‌گردن مشکی‌ و زرد‌تان. کلمه می‌شود کنج دنج‌تان؛ جاگیر می‌شوید در آن... بعد، یک روز، کلمات معشوقه‌ات را در دهان مرد دیگری می‌بینی؛ عبارات معشوقه‌ات را در خانه‌ی آدم دیگری می‌خوانی؛ دست‌خط او را می‌بینی که نشسته توی نوشته‌های فلانی... خُب؟ که چه؟ مسخره است، نه...؟ نیست امّا... ما انسان‌های مجازی، ما آدم‌های کلمه‌خوار، خوب می‌شناسیم جنس کلمات را. انگار که پارچه‌فروش باشیم، الیاف‌شان از حروف! دست که بکشیم به بافت پارچه، مظنّه می‌آید دست‌مان...!

          می‌گفتی پیرمرد، قصّه را هیچ‌وقت با «یکی بود،‌ یکی نبود؛»‌ شروع نمی‌کرد. می‌گفت: «همه بودند، یکی هم بود دختر پادشاه؛ موهای کمند، چشمان وحشی و آشوبگر...». بعد تو می‌پریدی وسط حرف‌اش که: «انگار خودم پیرمرد، مگه نه؟».

          پیرمرد گفت: «آره، درست مثل خودت عروسکم!»... آخ که چقدر این حرف پیرمرد می‌چسبید...!‌ امّا وقتی می‌گفت که آفتاب لب بام است، اصلاً فکرش را هم نمی‌کردی که راست گفته باشد یا این‌که خودت هم لب بامی و توی حوض هیچ آب و ماهی نیست! آمده بودی جلو و از سر شیطنت گفته بودی از چشمان وحشی و آشوبگر من نقشی بکشید که از نقاشی دختر شاه پریان که پسرنجّار را اسیر خودش کرد هم قشنگ‌تر شود...

          نمی‌خواهمت؛ بازنگرد... مگر قرارمان این نبود؟ مگر خودت نگفته بودی برویم با هر زن و مردی که خواستیم، که شد، بخوابیم، امّا ننویسیم‌اش؟ مگر جز این بود که برو با هرکه می‌خواهی باش، بی آن‌که من بدانم؟ سخت بود؟ لباس زیرت را امّا وقتی آویختی از پنجره‌ی فلان مرد همسایه، حکایتش دیگر روشن‌فکری و تاریک‌فکری و جنبه و درک متقابل و چه و چه نیست جان من! حکایت گوجه ریختن توی غذا است، مفصّل؛ وقتی می‌دانی من گوجه دوست ندارم. همین... می‌شد گوجه را وقتی بریزی که من نباشم؛ می‌شد شورتت را انداخته باشی روی دسته‌ی مبلش، توی هال؛ پرده‌تان را هم کشیده باشید که من رهگذر چشمم نیفتد به هم‌آغوشی‌تان. روی بند که پهن کنی امّا، یعنی خیالت هم نیست که من ببینمش؛ که یعنی دیدم هم دیدم؛ همینی هست که هست... ها؟ خُب... دیدم! انتظار نداری حالا که برایت کف هم بزنم که، ها...؟! نه رفیق؛ این یک قلم از من بر نمی‌آید.

          توی قهوه‌خانه، دستیار حکیم شهر تعریف می‌کرد که شب فرستاده بودند دنبال حکیم... پسرنجّار را بی‌هوش روی پیاده‌رو پیدا کرده بودند و فرستاده بودند دنبال حکیم. مداوای حکیم که تمام می‌شود، حکم می‌کند دستیارش تا صبح بر بالین پسرنجّار بماند. می‌گفت تب شدیدی داشت و هیچ‌کس را نمی‌شناخت؛ مدام با آشوبگرش حرف می‌زد که آمده بودم بروم، ماندنی شدم؛ آمده بودم پخته شوم، سوختم؛ آشوبگر دیدی آتش من دامن تو را گرفت؛ من با تو چه کردم...

          تازه وارد شهر شده بود. بساط نقش و نقّاشی را در گوشه‌ی میدان اصلی به پا کرده بود پیرمرد و از آمد و رفت مردم طرحی می زد. هیچ نفهمید چه شد، مانده بود خیره به او که با عشوه‌های چشمان وحشی‌اش برای گرفتن نقّاشی می‌آمد... اوّل به صرافت افتاد بگوید این نقّاشی پیش من بماند، یکی دیگر برای‌تان می‌کشم! امّا زبانش نچرخید... در آمد که: «این نقّاشی کار دارد، نشانی بدهید، کامل که شد خدمت می‌رسم...». پیرمرد، در جایی میان نقّاشی و نجّاری، آشوب و فتنه، معلّق مانده بود...!

          نمی‌خواهمت؛ بازنگرد... منتظر نشسته‌ام که خشم تمام شود و جای خود را به بی‌اعتنایی دهد. تمام نمی‌شود امّا... قرص و محکم جاگیر شده... خشمگینم و می‌‌خواهمت! آن‌قدر می‌خواهمت که بشود دست دراز کنم، لباس‌زیرت را بکشم از بند رخت، پرت کنم گوشه‌ی حیاط. درب خانه‌ات را بزنم، درب را باز کنی، بیایم تو. همان‌جا، همان ثانیه بچسبانمت به دیوار، خشمگین و پُرغیظ، لبانت را ببوسم. لبانت را با دندان‌هایم ببوسم و با لب‌هایم ببوسم و با تمام صورتم ببوسم. همان‌جا، نیمه‌برهنه بخوابانمت روی زمین، نیمه‌برهنه بنشینم رویت، کام بگیرم از تو، ساکت و پُرغیظ و داغ، بی یک کلام حرف... بعد خودم را از تو بکشانم بیرون، به دَرَک که آمده باشی یا نه؛ دستت را پس بزنم، سُر بخورم در آغوشت، پُرغیظ؛ در آغوشم بگیری که «جانِ دلم». توی دلم بگویم‌: «زهر مار و جان دلم.»... دهانت را بروی که باز کنی به حرف زدن، بُراق شوم روی لب‌هایت، به نیش بکشمت، که یعنی نمی‌خواهم هیچ، هیچ‌چیز بشنوم. می‌دانی؟ این اداها را بگذاریم برای جوان‌ها و کتاب‌هایشان و وبلاگ‌های مسخره‌‌ی ابزاری‌شان که معشوقان را می‌فریبد...!

          آن سال، همه‌ی دختران عاشق پسرنجّار بودند. پیرمرد دیگر چشمانش خوب نمی‌دید و آن‌ها آغوش دیگری را با ولع تجربه می‌کردند. چشمان‌شان را می‌بستند، پسرنجّار را می‌دیدند که از آن‌ها هم نقشی می‌کشد و در آغوش دیگری خود را رها می‌کردند... پیرمرد امّا چشمانش دیگر خوب نمی‌دید؛ نتوانست دیگر هیچ نقشی بزند، جز همان نقش آخر آشوبگر که مکرّر می‌کرد و مکرّر می‌کرد...

          نمی‌خواهمت؛ بازنگرد... از روزی که تنهایم گذاشتی و به دنیایی دیگر رفتی، عاشقانه دوستت داشته‌ام. دوستت دارم و چشم‌هایم را می‌بندم. عاشقی با چشمان تمام‌باز، کار من نیست! لباس‌زیرت را می‌بینم که بر میدان بزرگ وسط شهر آویزان است! «روز عشّاق» است امروز و دوستت دارم و نمی‌خواهم طاقت بیاورم نبودنت را و چشم‌هایم را می‌بندم. حکایت من، ترازوبردار نیست؛ تقویم‌بردار هم... دست راستت را می‌گذاری روی میز، آرنجت را جاگیر می‌کنی و محکم می‌نشانی‌اش؛ صاف نگاه می‌کنی توی چشم‌های من؛ انگشتانت را می‌پیچانی دور انگشت‌هایم، شست دستت را فشار می‌دهی، به هوای مُچ‌اندازی! ردّ سفیدش می‌ماند روی دستم... آرنجم را فشار می‌دهم روی میز، صاف نگاه می‌کنم در چشم‌هایت. دستت را کمی می‌چرخانم و می‌کشم طرف خودم، بی آن‌که آرنجت از میز بلند شود. خم می‌شوم جلو... زیر انگشت شست، روی نبض برجسته‌ی مُچ دست راستت را می‌بوسم... نمی‌خواهمت؛ بازنگرد...!

          پیرمرد، آفتاب لب بام بود و آشوبگر هرکاری می‌کرد، نمی‌توانست قصّه‌اش را از اوّل تعریف کند. قصّه را از هرجایش می‌گرفتی، پیرمرد یا نقّاش می‌شد یا پسرنجّار... من توی حوض داشتم دق می‌کردم که صدایم در بیاید و تو مدام از خوابت می‌پریدی و گردنبند یادگاری پسرنجّار را به گردن می‌انداختی.

          صورتم را مماس می‌کنم به گوشی تلفن و یک نفس عمیق می‌کشم... راننده می‌گفت: «عین دیوونه‌ها داشت وسط بزرگ‌راه، گوشی تلفنش رو می‌بوسید؛ هرچی بوق زدم انگار نشنید...».

 

 

یه وقتی برمی‌گردی می‌بینی اونی که همیشه فکر می‌کردی پشتته،

باهات می‌آد،

تنهات نمی‌ذاره،

فقط یه سایه‌ست!

یه سایه‌ی اختراع خودت...

یه توهّم از اون‌چیزی که دوست داشتی که داشته باشی؛

امّا واقعاً نداشتی.

برای سال‌های طولانی، امروز، روز من و تو بود؛ «روز عشّاق».

ولی امروز،

تبریک نمی‌گویمت؛

عاشق نبودی؛

عاشق نیستی؛

عاشق نخواهی بود.

مـــــــــــن،

برای بازگشت،

شتاب نمی‌کنم؛

آهسته عاشقی کن!

ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ ; ٢٤ بهمن ۱۳۸۸

برای وقتی که کرگدنی را عاشق می‌کنی!

          خط می‌زنم همه‌ی نوشته‌ها را؛ خط می‌زنم و باز از اوّل می‌نویسم. تو داری توی شلوغی‌های خیابان راه می‌روی با اندوه شاید و کوله‌باری از هراس و من این‌جا آن‌قدر می‌خواهم تو را فراموش کنم و نمی‌شود که جانم دارد به لب می‌رسد...

          و راه دارد دور خودش می‌پیچد از بین این‌همه مسیر هر طرف که می‌روم از بخت من به دور خودش می‌پیچد، تاب برمی‌دارد و دست و پای مرا و راه نفس کشیدن‌ام را مسدود می‌کند. امّا من آن‌قدر پوست‌کلُفت شده‌ام که جلوی کرگدن‌ها هم کم نیاورم! امّا من آن‌قدر یاد گرفته‌ام که از نیمه‌ی راه برنگردم؛ یاد گرفته‌ام حداقّل خودم تا تهش را بروم!

          می‌گویند شاید همه‌ی ما روزی جایی هم‌دیگر را دیده باشیم و ملاقات‌های حتّی تصادفی ما نیز از حساب است. شاید! من که بی‌شک دارم حسابم را پس می‌دهم.

          می‌نشینم سربه‌سر خدا می‌گذارم و برایش کوکاکولا باز می‌کنم کمی دلش خنک شود از این‌همه گندی که راه انداخته است! کوکای خنک است، بدتان نمی‌آید! و برای خدای خودم اسفند دود می‌کنم مبادا چشمش کنند که چطور توانست این‌همه دقیق جهان‌اش را بچیند که هرچه سر بگردانی نفهمی کجای کار هستی!

          بعد می‌روم چون تو نیستی برای خودم گُل سرخ می‌خرم و توی جوب دراز می‌کشم، نفس‌های عمیق می‌کشم و گُل خودم را بو می‌کنم؛ و لجن‌های جوب را بو می‌کنم! به هر طرف که رو کنی روی او بینی...! و الا به ذکر الله تطمئن القلوب!

          و راه درازی آمده‌ام و راه درازی در پیش است. و من هنوز شعور فهمیدن خیلی چیزها را ندارم؛ حتّی شعور نگاه‌کردن را و باید از چشم‌های بی‌شعور خودم خجالت بکشم! درشان می‌آورم و همین‌طور که دراز کشیده‌ام توی جوب عزیز خودم تمیزشان می‌کنم و دوباره می‌گذارم سر جای‌شان... می‌بینید که چشم‌های من خوب هم جا نخورده‌اند و مدام می‌افتند روی زمین و توی دست و پای آدم‌ها وول می‌خورند! امّا چشمان تو... تنها چیزی که در این دنیا می‌توانست آرامم کند! آن دو ستاره‌ی دنباله‌دار یا بی‌دنباله شاید که هرشب به خواب‌ام می‌آمد...

          همه‌چیز از آن‌جا شروع شد؛ از آن‌جایی که آدم بیچاره، حوا را بوسید و یوسف بیچاره را در اعماق چاه رها کردند؛ آن‌جایی که کرگدن‌های بیچاره را پوست می‌کندند و درست همان‌جایی که من بیچاره‌تر فریب آشوبگری‌هایت را خوردم...

          حالا باید نفس کشید، باید نقّاشی کشید، باید سیگار کشید، باید همه‌جا را به کثافت کشید تا دنیا شکل خودش شود! شکل همان که بود یا همان که باید باشد! اصلاً بیایید همه‌چیز را به گند بکشیم تا بعد با خیال راحت بگوییم که چقدر همه‌چیز گند است!

          ایستاده بودم که از راه رسیدی و بعد دیگر نفهمیدم چه اتّفاقی دارد می‌افتد! این‌قدر حس کردم که بنویسم دلم را برده است! و بعد نشستم برای خودم چای تلخ پشت هم ریختم و مبهوت ماندم که چه اتّفاقی افتاده است...؟ بعد برمی‌گردی می‌بینی برادران یوسف در یک چاه تاریک دارند پروانه‌ها را تیغ می‌زنند تا خون بر پیراهن بریزند و در همان چاه است که آدم دارد بر لبان حوا بوسه می‌زند و در انحناهای او گُم می‌شود و تو می‌ایستی بالای چاه و صدایت در چاه می‌پیچد که: «جاهد! تو نیستی؟!». و بعد تکرار می‌شود و تکرار می‌شود...

          من باز هم خواهم نوشت! حالا نمی‌توانم! نمی‌کشم! باشد برای یک روز دیگر بازمی‌گردم و می‌نویسم...

          وقتی کرگدنی را عاشق می‌کنی، دیگر کاری نشدنی را انجام داده‌ای و این فرآیندی برگشت‌ناپذیر است.

 

 

آدم دارد می‌رود زیر نور ماه تا بر لبان حوا بوسه دهد،

برادران یوسف دارند چاه حفر می‌کنند،

و تو داری به من تهمت آغوش یک دختر را نثار می‌کنی!

باد می‌آید از پشت گیسوی تو؛

من در خوابم برایت قصّه می‌گویم:

«یکی بود، یکی نبود؛

یه چاهی بود عین بلا،

توش پُر ِسنگ، تهش سیاه...!».

و آدم روی زمین از بس می‌بوسد، گُم می‌شود؛ ترسیده است.

جاهد! تو نیستی؟!

تو در مسجد کوفه بادبادک هوا می‌کنی تا دنبال پروانه‌هایت بفرستی؛

و برادران یوسف دارند بال پروانه تیغ می‌زنند تا خون روی پیراهن یوسف بریزند!

بیچاره یعقوب که نمی‌دید؛

نمی‌دیدم...

بیچاره آدم که ترسیده بود؛

ترسیده بودم...

بیچاره چاه که حفر می‌شد؛

حفر می‌شدم...

و بیچاره حوا که بوسیده بود؛

نبوسیده بودم! بیچاره من نبوسیده بودم!

پیچیده دور من گیسو یا نمی‌دانم بازوان تو...

کرگدن من بودم در جنگل جادو؛

که باطل‌السحر شد، وقتی نگاهم کردی.

و دارند یوسف را شلاق می‌زنند،

تیغ به بال‌های پروانه...

تا کابوس‌های جهان نصیب من شود هرشب به خوابت می‌آیم،

هراس و بوسه نصیب آدم...

السّلام علی الظلمات...

السّلام علی الظلمات فوق الظلمات...

تو را دارند هم می‌زنند توی استکان من؛

گفته بودم چای، تلخ دوست دارم،

زهرمار تحویلم دادی!

و خواب ستاره‌های بی‌دنباله‌ی چشمان تو را؛

مانده‌ام بادبادک‌هایت را چگونه هوا کنیم؟

تاب که نداری از من دور باشی، مدام بهانه‌ی چشم‌های من و بادبادک‌هایت را بگیر...!

جاهد! ...ـاهد...

تو نیستی؟! ...ـو نیستی؟! ...ـتی؟!

حالا دست‌های زمخت من،

لابه‌لای موهای خیس تو گیج می‌شوند؛

قلبم،

میان چشمانت...

گیج شده بود آدم، روی زمین،

که داشت آدم می‌شد و حوایش را گُم کرده بود،

که خواب‌های پریشان می‌دید با بوسه، وقتی بیدار بود بدون بوسه...

آدم می‌رود با گریه‌هایش کرگدن پوست می‌کند زیر نور ماه یا شاید می‌بوسدش؛

یوسف را پرت می‌کنند در ظلمات با بال‌ پروانه‌هایی که تیغ می‌زنند؛

و یعقوب خواب‌های آدم را تعبیر می‌کند؛

و یوسف و حوا، دست در دست یک‌دیگر،

زل می‌زنند به من و تو که هرشب به خواب یک‌دیگر می‌آییم تا لب بر لب هم‌دیگر نهیم و در بیداری حتّی چشمان‌مان هم با هم وصال ندارند...

و بعد، من و تو هم زل می‌زنیم به آدمی که بوی نفرت از یوسف دارد!

می‌گویند باد بوی حوا داشت،

حوا نبود،

که آدم افتاد به جان باد...!!

و بادبادک‌های تو را بی‌دنباله‌ی چشمان من کرد،

خواب یوسف را بی‌تعبیر.

بیچاره آن‌همه پروانه که در چاه دیوانه شدند،

و آن‌همه آدم که بی‌حوا...

جاهد! ...ـاهد...

تو نیستی؟! ...ـو نیستی؟! ...ـتی؟!

چشم‌های تو اوّل آمده بودند به خواب من،

یا من تو را وقتی که بیدار بودم دیده‌ام،

فرقی نداشت!

باطل‌السحر،‌ چشم‌های تو بود بین ستاره و اشک،

یا آن‌‌که ریخته بودی گیسو به جان من،

فرقی نداشت!

جنون از لب‌های تو بود با طعم شراب و عسل،

یا معدن طلا از انحناهایی که داشتی،

فرقی نداشت!

آدم حوایی شده بود...

توی آن‌همه چاه وقتی کرگدن پوست می‌کرد،

آن‌همه لب که بر دیواره‌ی چاه می‌نهاد،

آن‌همه پروانه که دیوانه شد،

فرقی نداشت!

آدم حوایی شده بود...

آدم،

حوایی شده بود...

ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ ; ٢۳ بهمن ۱۳۸۸

تحمیدیه؛

إنَّآ أنذَرنَکُم عَذَاباً قَریباً

و ما شما را از عذاب نزدیکی بیم دادیم؛

یَومَ یَنظُرُ المَرءُ

در روزی که انسان خواهد دید،

مَا قَدَّمَت یَدَاهُ

آن‌چه را که از قبل با دستان خود فرستاده است.

وَ یَقُولُ الکَافِرُ یَلَیتَنِی کُنتُ تُرَبَا

و کافر می‌گوید: ای‌کاش خــــــــاک بودم!

 

/ سوره‌ی نبأ؛ آیه‌ی چهلم، قرآن مقدّس /

ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ ; ٢۳ بهمن ۱۳۸۸



| آرشــــیــــــــو |